Zendegi-ye Pormajeraye Nader Shah زندگی پر ماجرای نادر شاه کامل ترین روایت از سرگذشت نادرشاه افشار که بسیاری از نویسندگان تاریخ نادری از این نسخه استفاده و بعضی نیز سوء استفاده کرده اند
دکتر محمد حسین میمندی نژاداهل کرمان است. وی فرزند فرج الله و در سال ۱۲۸۹ ه.ش در کوی گلبازخان کرمان متولد شد. پس از تحصیلات رئیس پیشین دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران و از شخصیتهای سرشناس دهههای ۱۳۳۰و ۱۳۴۰ شمسی گردید. وی از فعالان سیاسی این دهه نیز بوده و کتابی در شرح حال رضا شاه پهلوی نوشتهاست. دلیل اطلاعات کمی از وی در منابع موجود است. از کتب دیگر وی سرگذشت نادرشاه افشار است. کتاب معروف وی مقررات و قوانین دامپزشکی ایران است که در سال ۱۳۲۹ به چاپ رسید. در مرداد ۱۳۸۸ نام وی در زمره نام ۱۰۰ استاد دانشگاه تهران در طول ۶۰ سال عمر این دانشگاه ثبت شد.
دوستانِ گرانقدر، <نادر> در خراسان به دنیا آمد.نوجوانی بیش نبود که در یکی از هجوم هایِ ازبکان به خراسان با مادرش به بردگی گرفته شد و به خوارزم برده شد. ولی از آنجا گریخت و به خراسان بازگشت و در آنجا به دسته هایِ چریک خان هایِ فئودالِ محلی درآمد. سپس خودش گروهی تشکیل داد و به شبیخون هایِ محلی که راهزنی نیز نامیده میشد پرداخت و قلعهٔ کلات در خراسان را تصرف کرد و بعدها آن را <کلاتِ نادری> نام نهاد آوازهٔ ضرب و شتمِ <نادر> شاهِ بی تاج و تختِ صفوی یعنی < تهماسب> را واداشت تا <نادر> را به خدمتِ خود درآورد و وی را والی خراسان بداند... نادر در این مقام، شاه را وادار کرد تا دستورِ قتلِ <فتحعلی خان قاجار> رئیس ایلِ قاجار و تنها رقیبِ <نادر> را صادر کند نادر در مقامِ والیِ خراسان، <ملک محمود سیستانی> را که در دورانِ <شاه سلطان حسین> اعلام استقلال کرده و مشهد را نیز تصرف کرده بود را شکست داد و مشهد را از وی پس گرفت... سپس به هرات رفت و افغان هایِ ابدالی را از آنجا بیرون کرد و سراسرِ خراسان را به تصرفِ خود درآورد و در این هنگام لقبِ < تهماسبقلی خان > را از <شاه تهماسب> دریافت نمود کامیابی هایِ <نادر> ،<اشرف افغان> را نگران کرد و او را واداشت تا با ۳۰هزار سپاهیِ خود برایِ نبرد با <نادر> به خراسان لشگرکشی کند. ولی <نادر> به پیشواز او رفت و در میان راه و در دامغان نیروهایِ او را تار و مار کرد... سپس افغان ها را تا اصفهان تعقیب کرد و در مورچه خورت شکست سختی بر آنها وارد نمود... <اشرف> با ته ماندهٔ سپاهش به شیراز گریخت و <شاه سلطان حسین> و خانواده اش را کشت و شهر را غارت کرد، اما <نادر> بار دیگر در نزدیکی استخر آنها را شکست داد و آنها به سمتِ بلوچستان فرار کردند و در بلوچستان <اشرف افغان> بدستِ یکی از خان هایِ بلوچ کشته شد. و بدین ترتیب اشغالِ شرم آورِ ایران بدستِ مشتی افغان شورشی پایان یافت سپس <نادر> بلافاصله به بازپس گرفتنِ سرزمین هایِ اشغالی توسط تورکانِ عثمانی پرداخت و همدان و کرمانشاه و اردبیل و تبریز را از چنگ کثافت هایِ عثمانی خارج کرد و البته متوجه شد که افغان های ابدالی در خراسان شورش کرده اند، لذا از آذربایجان دوباره راهیِ خراسان شد... در این مدت <شاه تهماسب> از عثمانیان شکست خورد و سرزمین های ارس شمالی و قفقاز را به آنها داد... اما <نادر> از این کار وی عصبانی شد و شورا تشکیل داد و وی را خلع کرد و پسر هشت ماهه اش < شاه عباس سوم> را به جای وی انتخاب کرد این <شاه عباس سوم> تا سه سالگی رسماً پادشاه بود چراکه روحانیون عرب پرست و حرام زادهٔ شیعه اعتقاد داشتند این سلسله کمربستهٔ موجودی خیالی و دروغین به نام مهدی یا همان امام زمان است و حکومت صفویه باید تا زمان ظهورِ مهدیِ موهوم، پابرجا بماند... اما <نادر> این بچه شاه را برکنار کرد و نزدِ پدرش به خراسان فرستاد و چندی بعد هر دو آنها را کشتند و بدین ترتیب حکومتِ کثیف صفویانِ عرب پرست و حرامی به کلی پایان یافت و <نادر> به پادشاهی رسید پس از پادشاهی، شیروان و گنجه و گرجستان و ارمنستان را از تورکان عثمانی پس گرفت و به داغستان لشگرکشی کرد و سپس تمامِ سرزمینهایِ کرانهٔ دریای خزر را از روس ها پس گرفت حال که <نادر> کشور را یکپارچه کرده بود، باید فکری به حالِ اقتصادِ نابود شده میکرد، اما او به جایِ آنکه کشور و کشاورزی را آباد کند و ساخت و ساز انجام دهد، تصمیم گرفت کشورگشایی انجام داده و از جنگ هایش غنیمت بدست آورد و برای اینکار نیاز به ارتش نیرومند و مجهزی داشت که در نتیجه برایِ فراهم آوردن نیازهایِ این ارتش جنگی، از ایرانیان بیچاره مالیات هایِ سنگین دریافت میکرد و خرج سپاهش مینمود و هرکس که مالیات پرداخت نمیکرد چشم و زبانش را در می آوردند و در حدود دوسال ۳۰۰ هزار رعیا و دهقان را کور و ناقص کردند و در سالهایِ آخر شهرهایِ بزرگ مثلِ اصفهان تقریباً خالی از سکنه شده بود و مردم در همه جا در فقر و نداری زندگی میکردند سپس <نادر> به هندوستان حمله کرد و از آن غنیمت بسیار نصیبش شد، ولی بازهم آنرا خرج مملکت نکرد و تنها سپاهش را بزرگتر و مجهزتر نمود در سفر جنگی <نادر> به داغستان و در جنگل هایِ سوادکوه تیری به سمتش پرتاب شد که وی جان سالم بدر برد و غلامی که مرتکب این جرم شده بود را پیدا کردند و چشمانش را کور کردند، اما <نادر> شک کرد که این سو قصد از جانب پسرش <رضا قلی میرزا> بوده، لذا چشمانِ پسرش را از کاسه درآورد... سپس ۵۰ تن از امیران و امرایی که در آن روز وساطت <رضا قلی میرزا> را نزد شاه نکرده بودند تا دل <نادر> به رحم بیاید را مقصر دانست و چشمانِ آنها را نیز درآورد در سفر آخرش و در خراسان به امرایِ قزلباش شک کرد و با کمک ازبک ها و افغان ها سعی داشت آنها را بکشد ... اما همانشب در فتح آبادِ قوچان واردِ چادرِ او شدند و پس از زد و خوردی شدید، او را به قتل رساندند و سرِ <نادر> را بریدند و برایِ برادر زاده اش < عادل شاه افشار> در هرات فرستادند... بدین ترتیب حماسه ای که به صورتِ یک رستاخیزِ شکوهمندِ ملی به دستِ <نادر> آغاز شده بود به صورتِ یک فاجعهٔ ناشکوهمندِ مرگ و خون ریزی پایان گرفت، بی آنکه ملت بیچاره و درماندهٔ ایران از این فرصتِ سرنوشت سازی که برایش پیش آمده بود، بهره ای برده باشد
امیدوارم این توضیحات برایِ شما بزرگواران مفید بوده باشه <پیروز باشید و ایرانی>
این کتابو نصفه خوندم. واسه همین امتیاز نمی دم بهش. (باشد که بهانه ای باشد برای دوباره خوانی!) البته لازم به ذکره که شرح ماوقع جنایات حضرت نادرشاه -اون هم برای قلب گنجشکی من- در رها کردن کتاب بی تاثیر نبود... (خواستم گناه رو از رو دوشم بردارم)
امیدوارم روزی اوضاع ایران بهبود پیدا کنه و اقتباسی بشه سریالی از این شاهکار مرحوم میمندینژاد که در حق میهندوست و فاتح بزرگی مثل نادرشاه کبیر حداقل کاره