مجموعه داستان های مینیمال گلوله برگردان: اسد الله امرایی
مرگ و باغبان ژان کوکتو
باغبان جوانی به شاهزاده اش گفت: " به دادم برسید حضرت والا! امروز صبح عزراییل را توی باغ دیدم که نگاه تهدیدآمیزی به من انداخت. دلم می خواهد امشب معجزه ای بشود و بتوانم از این جا دور شوم و به اصفحان بروم." شاهزاده راهوارترین اسب خود را در اختیار او گذاشت. عصر آن روز شاهزاده در باغ قدم میزد که با مرگ رو به رو شد و از او پرسید، چرا امروزصبح به باغبان من چپ چپ نگاه کردی و او را ترساندی؟ مرگ جواب داد: نگاه تهدیدآمیز نکردم. تعجب کرده بودم. آخر خیلی از اصفهان فاصله داشت و من می دانستم قرار است امشب در اصفهان جانش را بگیرم.
مجموعه داستان های مینیمال گلوله برگردان: اسد الله امرایی
کارآگاه بی خانمان در دفتر کار جرالد دبلیو آهو
تلفن همراه جک هامر کله ی سحر توی استیشن فوردش در پارکینگ چهچه زد. ادگار گفت: " باز هم مثل همیشه ژاکلین فرار کرده و من خیلی عصبانی ام." جک هامر گفت: " روی من حساب نکن؟ من بکی نیستم. حالم از جمع کردن زن هایی که از دست شوهران افسرده شان فرار کرده اند به هم می خورد!" "ببین روزی ششصد می دهم. این دفعه یک هزاری هم روش، فقط نباید مست باشد. حوصله ی پراندن مستی اش را ندارم" جک هامر گوشی را قطع کرد و غلتی زد: " ژاکلین خوشگلم باز باید بگردیم تو را پیدا کنیم. این دفعه باید سرحال باشی! به سلامتی" لیوان ها به هم خورد.
مختصر و مفید چقدر از داستان "بی خوابی" لذت بردم...فوق العاده بود.
(بی خوابی، ویرخیلیو پینی یرا)
مرد زود به رختخواب می رود، اما خوابش نمی برد. غلت می زند. ملحفه ها را می اندازد. کمی مطالعه می کند. چراغ را خاموش می کند اما باز نمی تواند بخوابد. ساعت سه صبح بلند می شود. در خانه دوست و همسایه اش را می زند، پیش او درددل می کند و به او می گوید که خوابش نمی برد. از او راهنمایی می خواهد. دوستش پیشنهاد می کند که قدمی بزند. شاید خسته شود. بعد باید فنجانی جوشانده برگ زیرفون بنوشد و چراغ را خاموش کند. همه این کارها را می کند اما باز خوابش نمی برد. بلند می شود این بار به سراغ پزشک می رود. پزشک هم طبق معمول حرف هایی می زند و مرد باز هم نمی تواند بخوابد. ساعت شش صبح تپانچه ای را پر می کند و مغزش را متلاشی می کند. مرد مرده است اما هنوز خوابش نمی برد. بی خوابی خیلی بدپیله است !!!!
مجموعه داستانهای مینی مال گرهیبان که از خواهر و مادر بچه بازجویی میکرد، سروان دست بچه را گرفت و با خود به اتاق دیگر برد گفت بابات کجاست؟ گفت رفته آسمان سروان با تعجب پرسید: چی؟مرده؟ بچه گفت نه! هرشب از آسمان پایین می آید با ما شام میخورد سروان چشم گرداند و در کوچکی را در سقف دید!
سنگینترین مجازاتی که خدایان یونان باستان میتوانستند برای سیزیف در نظر بگیرند این بود که تا ابد کار بیهودهای را انجام دهد. سیزیف محکوم شده بود تا تختهسنگی را از شیب تندی بالا ببرد. مدتها گذشت و سیزیف در تمام این مدت مشغول بالا بردن تختهسنگ از سربالایی تند بود، اما تا به بالای بلندی میرسید تختهسنگ میغلتید و بهپایین دره میافتاد
خدایان فراموش کرده بودند که تختهسنگ بر اثر مرور زمان و ضربه دچار فرسایش میشود. در صد سال اول، لبههای تیزی که دستهای سیزیف را بریده و زخمی کرده بود صاف شد. در پانصد سال بعدی پستی و بلندیهای سنگ به قدری صیقلی شد که سیزیف تختهسنگ را قل میداد و بالا میبرد. در هزار سال بعد تختهسنگ کوچک و کوچکتر شد و شیب هموار و هموارتر
این روزها سیزیف تکهسنگ ریزی را که روزگاری صخرهای بود به همراه قرصهای مسکن و کارتهای اعتباریاش در کیفی میگذارد و با خود میبرد. صبح سوار آسانسور میشود و به طبقه بیستوهشتم ساختمان دفترش میرود که محل مجازاتش به حساب میآید. و بعدازظهرها دوباره بهپایین برمیگردد
سنگینترین مجازاتی که خدایان یونان باستان میتوانستند برای سیزیف در نظر بگیرند این بود که تا ابد کار بیهودهای انجام دهد. سیزیف محکوم شده بود تا تخته سنگی را از شیب تندی بالا ببرد. مدتها گذشت و سیزیف در تمام این مدت مشغول بالا بردن تخته سنگ از سربالایی تند بود، اما تا به بالای بلندی میرسید؛ تخته سنگ میغلتید و به پایین دره میافتاد. خدایان فراموش کرده بودند که تخته سنگ بر اثر مرور زمان و ضربه، دچار فرسایش میشود. در صد سال اول، لبههای تیزی که دستهای سیزف را بریده و زخمی کرده بود، صاف شد. در پانصد سال بعدی، پستی و بلندیهای سنگ به قدری صیقلی شد که سیزف تخته سنگ را قل میداد و بالا میبرد. در هزار سال بعد تخته سنگ کوچک و کوچکتر شد و شیب هموارتر. این روزها، سیزیف، تکه سنگ ریزی را که روزگاری صخرهای بود، به همراه قرصهای مسکن و کارتهای اعتباریاش در کیفی میگذارد و با خود میبرد. صبح سوار آسانسور میشود و به طبقهی بیست و هشتم ساختمان دفترش میرود که محل مجازاتش به حساب میآید و بعد از ظهرها دوباره به پایین برمیگردد.
کارد میوه خوری کارآگاه بی خانمان در دفتر کار نگاهی از گوشه ی یک چشم درباره ی مردی که بعد از دیدن زن به پرواز در آمد مجازات افسانه های تلخ اندوه بی خوابی آبروریزی