عرفان نظرآهاری نویسنده و شاعر کودکان و نوجوانان، سال ۱۳۵۳ در تهران زاده شد. او کارشناس ادبیات انگلیسی است. مدرک دکترای خود را در رشته زبان و ادبیات فارسی دریافت کرده و هم اکنون دانشجوی دوره دکترای تاریخ فلسفه است. نظرآهاری درسال ۲۰۰۱ برگزیده نخست کنگره شعر زنان شد و «پشت کوچه های ابر» اثر این نویسنده به عنوان برگزیده جشنواره کتاب کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان انتخاب شد. نظرآهاری هم اکنون به تدریس در دانشگاه ها و مراکز علمی و آموزشی مشغول است.
اما اگر باز هم قاصدكي ديدي،ديگر نگذار كه بي خبر بگذارد برود.از او بپرس چه بود آن خبري كه روزي فرشته اي به او گفت و او اين همه بي قرار شد. -راستي يادت باشد تا وقتي كه مي خواهي به چشم بيايي ديده نمي شوي .خودت را از چشم ها پنهان كن تا ديده شوي.
و او كه بر صندلي چوبي نشسته بود و ژاكتي به تن داشت و چاي مي نوشيد، با خود گفت:"حال كه دختر چاي كار و چوپان جوان و دهقان پير خدايي دارند، پس براي من هم خدايي است." و چه لحظه اي بود آن لحظه كه دانست از صندلي چوبي و ژاكت پشمي و فنجان چاي هم به خدا راهي است
هر قاصدکی یک پیامبر است وای اگر پرنده ای را بیازاری روی ماه و لای ستاره ها آن که عاشق است دعا می کند هر شاخه ی سوالی و هر برگ سوالی دانه می کارم تا صبوری بیاموزم دانه ای که سپیدار بود قصه ای به زیبایی نان درخت اسم خدا را زمزمه می کرد عکس خدا در اشک عاشق است یلدا نام یک فرشته است ما همه آفتابگردانیم
کاش می دانستی که زنجیر بلندی است زندگی، که یک حلقه اش درخت است و یک حلقه اش پرنده، یک حلقه اش انسان و یک حلقه سنگ ریزه. حلقه ای ماه و حلقه ای خورشید. و هر حلقه در دل حلقه دیگر است. و هر حلقه پاره ای از زنجیر؛ و کیست که در این حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد؟! و وای اگر شاخه ای را بشکنی، خورشید خواهد گریست. وای اگر سنگ ریزه ای را ندیده بگیری، ماه تب خواهد کرد. وای اگر پرنده ای بیازاری، انسانی خواهد مرد. زیرا هر حلقه را که بشکنی، زنجیر را گسسته ای.
قاصدک رو به فرشته کرد و گفت:«اما شانههای من ظریف است. زیر بار این خبر میشکند. من نازکتر از آنم که پیامی چنین بزرگ را با خود ببرم.» فرشته گفت:«درست است. آن چه تو باید بر دوش بکشی نا ممکن است و سنگین؛ حتی برای کوه. اما تو میتوانی. زیرا قرار است بیقرار باشی.» فرشته گفت:«فراموش نکن نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر.»
آثار کمی گنگ همیشه طرفداران خودشون رو دارن و این کتاب هم استثناء نبود. گرچه بخشی از امتیاز پایانی که من بهش دادم، مربوط به قطع فوق العاده غیر استاندارد کتابه!
قطره، دلش دریا میخواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته بود. هربار خدا میگفت :"از قطره تا دریا راهیست طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست." قطره عبور کرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت. قطره ایستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هربار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت. تا روزی که خدا گفت :"امروز روز توست. روز دریا شدن." خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید. طعم دریا شدن را. اما... روزی قطره به خدا گفت :"از دریا بزرگتر، آری از دریا بزرگتر هم هست؟" خدا گفت :"هست." قطره گفت :"پس من آن را میخواهم. بزرگترین را. بینهایت را." خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت :"اینجا بینهایت است." آدم عاشق بود. دنبال کلمهای میگشت تا عشق را توی آن بریزد. اما هیچ کلمهای توان سنگینی عشق را نداشت. آدم همهی عشقش را توی یک قطره ریخت. قطره از قلب عاشق عبور کرد. و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید، خدا گفت :"حالا تو بینهایتی، زیرا که عکس من در اشک عاشق است."
- کاش می دانستی که زنجیر بلندی است زندگی که یک حلقه اش درخت است و یک حلقه اش پرنده ، یک حلقه اش انسان و یک حلقه سنگ ریزه ، حلقه ای ماه و حلقه ای خورشید . و هر حلقه در دل حلقه ای دیگر است و هر حلقه پاره ای از زنجیر و کیست که در این حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد ؟ و وای اگر شاخه ای را بشکنی ، خورشید هم خواهد گریست . وای اگر سنگ ریزه ای را ندیده بگیری ، ماه تب خواهد کرد . وای اگر پرنده ای را بیازاری ، انسانی خواهد مرد زیرا هر حلقه را که بشکنی ، زنجیر را گسسته ای
و آن که عاشق است ، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد ، دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد