هدف این نوشته طرح مسالۀ تجدد است در ایران و آشنایی با واقعیتی که از صد و پنجاه سال پیش تا کنون بر اندیشهها و کوششهای جمعی سایه افکنده و «جستجوی» آن هنوز «ناتمام» مانده است. سالیان دراز رسم بر آن بوده که غالب نویسندگان ما تجدد و نوسازی و غربگرایی را با هم مترادف بدانند و بر آنها بتازند، یا آنکه از برتریهای غرب سخن بگویند و فرهنگ ملی را ناچیز انگارند بیآنکه در هر دو مورد از سرگذشت تجددخواهی در ایران و نیز از آنچه در جهان میگذرد آگاهی درست داشته باشند. به گمان ما برای بررسی تجدد در ایران باید نخست پیشداوریها را کنار گذاشت و آنگاه ورود مظاهر تجدد را به ایران و حوزه فرهنگی خاورمیانه و اندیشههای ناشی از آن را در چهارچوب نظریات مربوط به جوامعی که در وضع غیراستعماری وابسته قرار دارند مطالعه کرد. نکتۀ دیگر روشن ساختن مفهوم تجدد است و رابطۀ آن با مدرنیته، نوسازی (مدرنیزاسیون) و توسعه و غربگرایی و زدودن برخی سوءتفاهمات در این زمینه. تجدد طرز جدیدی از تفکر و نگرشی تازه به جهان است که امری درونزا است و از دینامیسم درونی جوامع و با آگاهی از پیشرفت علوم و ماهیت فرهنگهای دیگر حاصل میشود در حالی که تعریف نوسازی (مدرنیزاسیون) در کشورهای در حال توسعۀ امروزی، انتقال تجدد غربی است به کشورهای دیگر که گاه آن را غربگرایی هم خواندهاند. و اما مدرنیته مقولهای دیگر و بهمعنای دگرگونیهایی است که در اندیشۀ فلسفی و علمی و سیاسی غرب طی سه قرن اخیر روی داده است. در بخش اول این رساله از رویدادها و اندیشهها سخن رفته است و بخش دوم تحلیلی است از چگونگی فرآیند نوسازی و نتیجه آنکه پیدایی تجدد باشد. توجه این نوشه به دورانی است که جنگهای ایران و روسی آغاز میشود و به سال 1979 - 1357 پایان مییابد
دکتر جمشید بهنام از نسل اول جامعه شناسان ایرانی ست، که پژوهش های متعددی در زمینه ی جامعه شناسی شهری و روستایی ایران دارد. او سال ها در دانشگاه های ایران سمت استادی داشته و من افتخار دو سال شاگردی او را داشته ام. در سال های اخیر، که دکتر بهنام ساکن فرانسه بوده، چند پژوهش در زمینه های مختلف انجام داده که "ایرانیان و اندیشه ی تجدد" یکی از آنهاست که خوشبختانه بخت انتشار در ایران یافته. از فشردگی مطلب و این که در برخی زمینه ها به اشاراتی بسنده شده و گذشته است، تا اندازه ای می شود دریافت که بخش هایی از این پژوهش برای چاپ در ایران، یا توسط خود نویسنده، یا ناشر یا دستگاه سانسور حذف شده است. با این همه آنچه منتشر شده به اندازه ی کافی خواندنی و جالب هست که از سر مطالعه ی آن به هیچ روی نمی توان گذشت. خواندن این کتاب را به آنها که به ویژه در این سال ها به مطالعه در زمینه ی فرهنگ، هویت و مدرنیته در جامعه ی ایران می پردازند، توصیه می کنم.
ایدۀ اصلی بهنام در این کتاب اینست که تجدد ایران در چارچوب کشوری وابسته غیرمستعمره اتفاق افتاده است. به این معنا که ایران هیچگاه تحت استعمار کشورهای فرادست قرار نگرفته و عامل نوسازی همواره دولت بوده است. از این منظر آنچه که همواره در اخذ از تمدن غربی مد نظر قرار داشته، فن و تکنیک غربی بوده و بنابراین هیچگاه بنیان فکری و فلسفی تمدن غربی مورد عنایت قرار نگرفته است. بهنام همچنین تلاش دارد تا آشنایی ایرانیان با افکار تجددخواهانه را از طریق تجربۀ کشورهای منطقه نظیر عثمانی، روسیه و... بازشناسی کند و دورههای مختلف اصلاحات در ایران را در سایۀ تنظیمات عثمانی و اقدامات محمدعلی پاشا در مصر و... شرح دهد. نهایتا او معتقد است باید میان مفهوم تجدد و غربگرایی تمایز قائل شد؛ درحالیکه غربگرایی خودباختگی در برابر غرب و نفی هویت فرهنگی خود است، تجدد بمعنای جهانی شدن است با حفظ هویت فرهنگی خود، که اقتضای جهان امروزی است.
جمشید بهنام در اثر خود با رویکردی جامعهشناسانه اندیشه تجدد در تاریخ معاصر ایران را واکاوی میکند. بهنام بر این نظر است که باید میان تجدد و نوسازی(مدرنیزاسیون) تمایز قائل شد چراکه تجدد نگرشی نو به جهان است و امری درونزاست که از دینامیسم درونی جوامع حاصل میشود آن هم با آگاهی از پیشرفت علوم و ماهیت فرهنگهای دیگر؛ اما نوسازی در کشورهای درحال توسعه انتقال تجدد غربی است که می توان آن را معادل غربگرایی دانست. تمایز تجدد از غربگرایی از آن جهت اهمیت دارد که ما با دو سنت مواجه هستیم. گاه سنتگرایی به معنای وفاداری به میراث گذشته است و میتواند با تجدید کارکرد در امر تجدد نقش ایفا کند و گاه سنت گرایی به معنای مقاومت در برابر ارزشهای وارداتی در برابر غرب به منزله یک "دیگری" باشد که زدودن آن در مواجهه با رویکرد غربگرا بسیار دشوار است. قائل شدن تمایز میان تجدد و غرب گرایی میتواند مسیر آینده یک کشور را کاملا دگرگون کند. فهم لزوم تجدد و خودآگاهی از عقبماندگی را ایرانیان همانند سایر کشورهای منطقه در نتیجه مواجهه با برتری و دخالت غرب احساس کردند. شکست پیاپی ایران از روس، ایرانیان را به تعبیر داریوش شایگان از خواب زمستانی بیدار کرد. به سبب اشغال سرزمینهای عربی توسط عثمانی ایران برای مدت ها از غرب بیخبر بود و در انزوا و تعطیلات تاریخ به سر میبرد. غرب که در قرن نوزدهم گامهای جدیتری را برای تصرف جهان آغاز کرد در مواجهه با سایر کشورها دو رویکرد را اتخاذ کرد. یا با لشکرکشی نظامی آنها را به مستعمره خود بدل کرد، بخشی از مردم خود را در آن جا سکونت داد و به دنبال آن نهادهای غربی ایجاد کرد، مسیحیت را ترویج کرد و زبان لاتین را گسترش داد و یا با نفوذ مسالمتآمیز کوشید تا به جای استعمار رویکرد سلطه را پیاده کند و با نشان دادن برتری نظامی خود قراردادهای تحمیلی را دنبال کند. رویکرد دوم عمدتا در کشورهایی نظیر ایران پیاده شد که دارای تمدن کهن بودند. اگرچه ایرانیان توانستند زبان و حکام و سرزمین خود را حفظ کنند اما در وضعیت غیراستعماریِ وابسته قرار گرفتند. این امر در گذر زمان باعث مسیر متفاوتی شد. کشورهای مستعمره به سبب حقارت ناشی از استعمار و از بین رفتن فرهنگشان، اعتقادات هزارهای و موعودگرایی در آنها پدیدار شد که نتیجه آن جنبشهای استقلالطلبانه و آزادیبخش بود اما در کشورهایی نظیر ایران که تحت سلطه و نه مستعمره بودند دغدغه اصلی عقب ماندگی اقتصادی و مبارزه با استعمار بود. غرب در سرزمین های مستعمره یکسان عمل می کرد اما در سرزمینهای تحت سلطه خاص هر کدام به نحوی عمل میکند. جمشید بهنام سیر تجدد در ایران و ویژگیهای آن را بررسی میکند و در خلال تحلیل وضعیت ایران در اثر حضور دیگری، برخوردهای اندیشهای ميان سنتگرایان و تجددگرایان و آرای مختلف روشنفکران را طبقهبندی و تحلیل میکند.