تو میگی من اونو کشتم مجموعهی سه داستان گفتوگو مدار است. احمد غلامی در مصاحبهای میگوید: «هیچیک از عناصر داستان به اندازهی دیالوگ برایم اهمیت ندارد. با دیالوگ هر کاری میشود کرد.» داستانها آدمهای این مجموعه، عطف به این شیفتگی، بیذرهای توصیف، شکل گرفتهاند. آدمهایی که در جستوجوی رستگاری نیستند، بلکه در پی رهایی از موقعیتهایی هستند که ناخواسته در آن گرفتار آمدهاند
مقطعی تاریخی در کشور ما وجود دارد که با کشور همسایهی خود وارد جنگ میشویم. برای ما که در همان سالهای پیش و پسِ آغاز جنگ زاده شدیم و در آن اتمسفر بزرگ شدیم و زندگی کردیم امری طبیعی بود. شب و روز بمباران تبلیغاتی رادیو و تلویزیون بود و فضا و اتمسفر دههی 60: ای لشکر صاحبزمان آماده باش آماده باش! آنچه که بیشتر به چشم میآید و ندیدم جایی به آن اشاره بشود مدت زمان این جنگ است. هشت سال جنگ تمام عیار مقطع زمانی بسیار طولانی است. اگر دقت بفرمایید زمانش از جنگ جهانی اول و دوم نیز طولانیتر است. جنگ دوم جهانی تنها 6 سال طول کشید. عنایت بفرمایید: جنگی که تمام جهان درگیر آن هستند و آن اتفاقات بزرگ و سهمگین در آن حادث میشود کلاً 6 سال به طول میانجامد و قضیه را جمع میکنند. این جنگ بین دو کشور مسلمان 8 سال زمان میبرد. 8 سال عمری است! یک نسل در آن رشد و نمو پیدا میکند. وقتی اسم جنگ تغییر پیدا میکند و میشود: (دفاع مقدس) قضیه عوض میشود. یعنی شما در مقام منتقد، فیلمساز، هنرمند، بازیگر و... با بسیاری از خط قرمزها مواجه هستی. با امری (مقدس) سر و کار داری. نمیتوانی هر چیزی بسازی. هر چیزی بگویی هنوز که هنوز است، جنگ جهانی اول و دوم منبع ایده بسیاری از فیلمها و سریالهای موفق و پر بینندهی دنیا است. ولی در طول همهی این سالها از دل جنگ ایران و عراق به جز روایتهای رسمی که به زور باید باور کنیم یک داستان یا فیلم است شاهد اثری محتشم نبودیم. خطوط قرمز است دیگر! باز باید اذعان کنم که من اهل سیاست نیستم و قبلاً هم گفتم که جزو معدود مواردیست که در دنیا از آن نفرت دارم و این سخنان من را سیاسی برداشت نکنید. ببینید در جنگ آدم معتاد وجود دارد. آدم دزد وجود دارد. آدم ترسو وجود دارد. آدم خلاف وجود دارد. در اصل باید گفت جماعتی که وارد جبهه میشوند مشتی هستند از جامعه. پس هر قشری را شما میتوانید پیدا کنید. تصویری که ما در همه این سالها دیدیم یک مشت سرباز که بیشتر به امام و امامزاده شباهت دارند با ادبیاتی که نمیدانم کجای ایران با این ادبیات با یکدیگر صحبت میکنند. همه خوب. همه نایس. همه حاجی. همه سید. همه عاشق شهادت. همه جاننثار. همهی صورتها روحانی و درخشان. از آن طرف عراقیها همه قیافههای زمخت. ابروهای پرپشت. سبیلهای آویخته و چشمهای از حدقه در آمده. یعنی تصویری که از هر دو طرف ارائه میشود تصویری تیپیک است. خب واقعاً جنگ و افرادش اینگونه بودهاند؟ در کل اعتقاد دارم از دل این هشت سال داستانها و فیلمهای خوبی میتواند استخراج بشود، اگر این نگاه حکومتی و عقیدتی وجود نداشته باشد. منبع بینظیری برای نویسندگان و هنرمندان است. و اما احمد غلامی و این کتابش. من چندین کتاب از آقای غلامی خواندم. اوج هنر نویسندگی ایشان را کتاب (جیرجیرک) میدانم. در (آدمها) نشان دادند که خوب میتوانند مصالح خام ادبی جمع کنند ولی عقلانیت به خرج دادند و بیشتر از دو سه صفحه هر کدام از شخصیتها را کش ندادند این شخصیتها را وقتی میخواهند وارد داستانهایشان کنند به پرگویی، اضافهگویی و پریشانگویی میافتند و گاهاً داستانهایشان اذیتکننده و دست دوم میشود. چند تلاشی هم در زمینه خاطرات جنگ داشتند که، ای چیزکی نوشتند که نمینوشتند نیز تفاوتی نداشت. از آقای غلامی دو کتاب خوب را میتوان پیشنهاد داد که پشیمان نیز نشد: (آدمها) و (جیرجیرک). مابقی را اگر نخواندید چیزی را از دست ندادید
اولین کتابی بود که از غلامی خواندم. اتفاقی. سال 89. در کتاب فروشی مان نشسته بودم و به کتاب هایی زل زده بودم که روی دست مان مانده بود و کسی نگاه شان نمیکرد. اسم غلامی بنظرم آشنا آمد. "این همان خبرنگاره نیست؟" کتاب را برداشتم و یکنفس خواندم. حیف این کتاب هایی که کم دیده میشوند.
از احمد غلامی کتاب آدمها را خوانده بودم. همین باعث شد در کتابفروشی برای خرید این کتاب کم حجم تردید نکنم. مجموعهای است از چهار داستان کوتاه. سه داستان این کتاب، تماما دیالوگ است و این، داستانها را در عین پیچیدگی، جذاب کرده. احمد غلامی در جایی گفته هیچ یک از عناصر داستان به اندازه دیالوگ برایم اهمیت ندارد. با دیالوگ هر کاری میشود کرد. در داستان فنجان آبی که کمی طولانی تر از بقیه است، خواننده باید برای فهمیدن داستان و در نرفتن سررشتهی قصه از دستش، تلاش کند. شخصیتها هیچجا مستقیم معرفی نمیشوند. کشف این که این جمله حرف کیاست هم بر عهده مخاطب است. این طراحی معمایی قصه، هنر نویسنده است تا مخاطب را هوشیار وکنجکاو نگه دارد.