ببینید، بذارید اول یه چیزی رو بگم! من به همهی کتابها ۵ نمیدم! و اینکه کتابهایی میخونم که دوستشون دارم، مرحمت دوستان است و شانسِ خوب من! کناب، غم داشت داشت. خیلی.... اصلاً بدجوری... و به این فکر میکردم که «آلیس» چه مترجم مناسبی داشته... با اینکه داستان کوتاه بود، ولی خیلی خوب بود. نکته ۲: ممکن است تمام داستانها ۵ نباشند، اما کتاب برایم ۵ بود... :) :( عصر سمت غروب : ۴.۵ منتظر ج واب من نشد:۴.۷۵ فقط وقتی خوابش میبرد:۵ کنار جایی خالی:۵ نه،خالی نیست:۵ هفتهای یک روز: ۵ این برف کی آمده...: ۵(نه تنها ۵، بلکه ۶) اگر با من آمده بودی:۵ موجهای ریزِ ریزِ نقرهای :۵ یک بار دیگر :۵ ردی فیروزهای ته آن قیر جوشان:۵
پ.ن : اولین کتابی ست که شب که میخواندمش و خواهرم چراغ را خاموش کرد دعوایمان نشد! چراکه من electronic book reading lamp دارم ؛؛) مرسی از نرگس، لیلی، خانم و توکلی و حتی حانیه(یا هانیه؟) خانمی که فقط دورادور میشناسمشان :}
خب حس من نسبت به داستان کوتاه هنوز همونجوریه که بود متاسفانه. ولی خودِ داستان این برف کی آمده رو از این کتاب بیشتر از همه دوست داشتم. ممنونم از رعنا بابت هدیه دادنش💙
قلم محمود حسینیزاد را میپسندم. از اینرو، این کتاب را هم دوست داشتم. توصیفها به طرز غریبی زیبا هستند و نویسنده موضوع جذابی را دستمایهی قصهها قرار داده است. «سیاهی چسبناک شب» از همین نویسنده را دوستتر داشتم.
یکی از بهترین مجموعه داستان کوتاه ایرانی بود که خوندم. و وفرا تر از انتظارم بود. احتمالا باقی کتابهای نویسنده رو هم پیدا کنم و بخونم. حس غم داستانها به دلم مینشست. داستانها پیرامون موضوع مرگ بود...
مجموعهای از یازده داستان کوتاه با محوریت رابطه و رفتار بازماندگان پس از مرگ یک عزیز. جایی در داستان "یک بار دیگر" از زبان یکی از شخصیتها گفته میشه: "بدی مردن اینه که آدم دیگه میره"، اما شخصیتهای این داستانها با مردگانشان زندگی میکنند. نویسنده در ابتدا کتابش را به یک سری تقدیم کرده از جمله به "ایران و محمد و حسین که بدوقتی رفتند" و "برای آندو که نماندند که آلما صدایشان کنیم و مارال". بهنظرم این داستانها بر اساس تجربیات زیستهٔ خود نویسنده باشند، دستکم اسامی شخصیتها این را میگویند. اسم داستانها خوب انتخاب نشده بود. هیچ کششی برای خواندنشان ایجاد نمیکرد. خود داستانها معمولی یا گاهی خوب بودند. گاهی عبارتی یا تشبیهی بدیع میدیدی که نقطه روشن کار بود. باید کتاب دیگری از این نویسنده بخوانم.
مجموعه داستانهای کوتاه درباره مردگانی که هستند وبامازندگی میکنند. مثل سریال " برزخ " یا فیلم " دیگران " . کاش این دروغها ، راست بود .نویسنده مترجم داستانهای آلمانی است. نثرخوب ، موجز و موثری دارد. بعضی قصه هاقوی تر و وهم انگیزند . پس ازچندقصه دیگر درشب نخواندمشان . اصولا" میانه ای باژانر وحشت ( شایدخلاف نظر عده ای درمورداین کتاب باشد ) ندارم: مادرش گفته بود هروقت دلش خواست کسی رادرخواب ببیند، باید بالش زیرسرش راقسم بدهد. یادش،نمی آمد که هیچ وقت بالش راقسم داده باشد. دعای خواب دیدن کسی یاچیزی که دل مان هوایش راکرده را هم هیچوقت نخوانده بود. ( ازمتن کتاب ) گاهی وقتها هم مثل من می شوی که بعدازرفتن پدرم سه ماهی هرشب خوابش رامی دیدم و زنده می پنداشتم وصبح غرق اندوه و به التماس که قسمت میدهم دیگربه خواب من نیا..
ایجاز زبانش رو پسندیدم اما حیف که این ایجاز، در فرم رخنه نکردهبود، لااقل نه به طراوت و استواری آن در زبان. داستانها حول یک محور اصلی بنا شدهاند که همین امر منجر به از بین رفتن تعلیق در بعضی از داستانهای انتهایی میشود. داستان آخر مجابم کرد که این کتاب ارزش خوانده شدن داشت.