What do you think?
Rate this book


242 pages, Hardcover
First published April 1, 1974
روز چهارم ضحاک شكمپرور چنان شاد شد که رو به جوان کرد و گفت «هر چه آرزو داری از من بخواه.» اهریمن که جویای این فرصت بود گفت «شاها، دل من از مهر تو لبریز است و جز شادی تو چیزی نمیخواهم. تنها يك آرزو دارم و آن اینکه اجازه دهی دو کتف تو را از راه بندگی ببوسم» ضحاك اجازه داد. اهریمن لب بر دو کتف شاه گذاشت و ناگاه از روی زمین ناپدید شد. بر جای لبان اهریمن بر دو كتف ضحاک دو مار سیاه رویید. مارها را از بن بریدند. اما به جای آنها بیدرنگ دو مار دیگر رویید. ضحاک پریشان شد و در پی چاره افتاد. پزشکان هرچه کوشیدند سودمند نشد.
وقتی همهی پزشکان درماندند اهریمن خود را به صورت پزشکی ماهر درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت «بریدن ماران سودی ندارد. داروی این درد مغز سر انسانست. برای آنکه ماران آرام باشند و گزندی نرسانند چاره آنست که هر روز دو تن را بکشند و از مغز سر آنها برای ماران خورش بسازند شاید از این راه ماران سرانجام بمیرند.»
اهریمن که با آدمیان و آسودگی آنان دشمن بود میخواست از این راه همهی مردم را به کشتن دهد و نسل آدمیان را براندازد.