بوی مرگ حمید رضایی، فوتبالیست خانهنشین، مثل بوی ادکلنش خیلی زود توی آپارتمان پیچید. اول از همه پیرمرد روانکاو بود که بو به مشامش خورد. صبح روز جمعه، وقتی از در خانهاش در طبقهی سوم بیرون آمد، نیمساعتی جلوی در خانهی حمید ایستاد اما خبری از او نشد.
اصلا نمیدونم چی بگم انقدر که از خوندنش شگفزده شدم. فوقالعاده جذاب و عالی بود. اسم این شاخهی ادبی رو باید جنایی، روانشناسی، درام، فلسفی، طنز بذارن و سواد ادبیم فعلا به نقد کتاب قد نمیده و جز بیان احساسات و تحسین شخصیتپردازی کتاب کار دیگهای نمیتونم انجام بدم. بسیار خوشحالم از آشنا شدن با چنین مترجم و نویسندهی پر از آثار درخشانی.