کتاب جوری نوشته شده که بدون هیچ زمینه قبلی در مورد فلسفه میشه اون رو خوند. در واقع میشه اون رو یک کتاب درسی اصول فلسفه به حساب آورد. نویسنده به جز در بخش های آخر تمام تلاشش رو کرده که کتاب رو برای کسانی بنویسه برای اولین بار قصد دارن فلسفه رو بخونن در هر بخش کتاب سعی شده زمینه های بسترساز هر تفکر فلسفی هم آورده بشه به طور مثال چرا و به دلیل چه شرایط زمانی، اپیکور، فیلسوف دوره باستان، به جای پرداختن به سیاست، به نوعی فرگرایی معتقد بود خوندن اینکه ادیان در کدام دسته بندی های فلسفی قرار می گیرن و چطور فلسفه در دوران وسطی مورد استفاده کلیسا قرار می گیره لذت بخش بود. پس از اون هم زمینه های بسترساز و دیدگاه های کسایی مثل دکارت، لاک، هیوم، کانت، هگل و مارکس به خوبی و سادگی توضیح داده شده. با رسیدن به بخش های پایانی کتاب که در مورد مکاتب فلسفی قرن بیستم هستند و در نتیجه تخصصی تر شدن موضوع، همراهی با کاب سخت میشه اما همچنان مکاتبی اگزیستانسیالیسم و پوزیتیویسم رو میشه کژ دار و مریز فرا گرفت.
نویسنده البته در معدود جاهایی به ویژه در بخش های پایانی کتاب از موضع یک شخص سوم خارج میشه و در برابر بعضی از نظریات موضع گیری میکنه یا اینکه مواضع مخالف یک دیدگاه رو برجسته تر مطرح میکنه
به طور کلی کتاب خوننده رو به فلسفه علاقه مند میکنه / نگه میداره و او رو آماده میکنه برای مطالعه بیشتر در این زمینه
95 فیثاغورس و پیروان او عالم را بر حسب کنش های عناصر مادی ویژه و فرآیندهای فیزیکی توصیف نکردند. آنان در آغاز نقش اعداد را در شناخت اشیا مورد توجه قرار دادند و تا آنجا پیش رفتند که از اعداد جوهر بنیادی عالم را کشف کنند. برای آنان فیزیک یا ریاضیات مساوی بود. آنان گفتند که اشیا همان اعدادند
این مفهوم کلی، که به خودی خود برگزیده شد، ثمربخشی فراوان خود را در تاریخ علم ثابت کرده است، ولی فیثاغورسیان در هیجان کشف خود که روابط ریاضی مند در مورد همه اشیا قابل تشخیص است، در مورد قدرت و کاربردپذیری اعداد راه مبالغه پیمودند. آنان میان واقعیت و ریاضیات یک اینهمانی میدیدند که چیزی بیش از یک همبستگی و تطابق نبود
94 دیوگنس لائرتیوس مینویسد: "فیثاغورس نخستین کسی است که خود را فیلوسوفوس نامید که به معنای دوستدار دانش است. وی زندگی را به جشنی همگانی همانند میکرد که گروهی به آنجا برای رقابت و به دست آوردن جایزه می روند و گروهی نیز برای داد و ستد. اما بهترین آنان تماشاگران اند. به همین سان نیز مردمانی برده منش زاییده می شوند که به شکار شهرت و سود می روند. اما فیلسوفان در جستجوی حقیقت اند"
بنابراین اصول دینی فیثاغورس برای او از فلسفه یعنی جستجوی حقیقت از راه مشاهده یا تماشا جدا نبوده است. فلسفه برای او همانگونه که افلاطون اشاره می کند، یک شیوه زندگی است، یک زندگی که هدف آن پاکیزگی روح و پالایش آن از آلودگی هست. چنین روش زندگی همان کسب دانش است
92 آناکسیمندر کتابی درباره نظریه های فلسفی خویش نوشت... وی مانند طالس در جستجوی عنصر نخستین و نهایی همه اشیا بود. اما بر این باور بود که آن نمی تواند نوع حاصی از ماده مثلا آب باشد... اگر دگرگونی، تولد و مرگ، نمو و زوال به علت کشمکش و تجاوز عنصری بر عنصر دیگر است، پس این نه آب و نه هیچ یک از به اصطلاح عناصر دیگر، بلکه ماده نامعین دیگری است که از آن همه آسمانها و همه جهان هایی که در آن اند پدید می آیند. آنچه چیزها از آن پدید می آیند همان است که در آن بنابر ضرورت از میان می روند
آین عنصر اولی (به یونانی آرخه) را آناکسیمندر علت مادی نامید... این عنصر نه آب است و نه هیچ یک از دیگر عناصر، بلکه طبیعتی است مغایر با آنها و نامتناهی که تمام آسمان و عوالم درون آنها از آن ناشی می شوند. آن بیکران (به یونانی آپایرون) است یعنی جوهری نامتناهی است، ازلی و بی زمان است و تمامی جهانها را فراگرفته است
مراحل گوناگون تکامل ذهن آدمى در سراسر تاریخ، با تمامى تفاوتهایى که با هم دارند، رشتهى پیوسته و استوارى را تشکیل مىدهند که کل حقیقت را مىتوان از مجموع آنها حاصل کرد. بنابراین مکتبهاى فلسفى در تاریخ نه اینکه مانعهالجمع نیستند، بلکه دنباله و مکمل ضرورى یکدیگراند و چه آنها را درست یا نادرست بدانیم، مراحل پیشرفت و پختگى تفکر آدمى را در سراسر تاریخ نشان مىدهند. مثلا هراکلیت مدعى بود که همه چیز در معرض تغییر است؛ این مفهوم در ادعاى پارمنیدس بهضدّ خود برمىگردد که مىگوید هیچ چیز تغییر نمىکند و واقعیت ازلى و ابدى است. هگل که سیر تکامل را دیالکتیکى مىدید مفهوم هراکلیت را برنهاده و مفهوم پارمنیدس را برابرنهاده نامید و گفت افلاطون بر این دو مفهوم متضاد همنهادهاى فراهم کرد یعنى مفهوم تغییر هراکلیت را حفظ کرد اما آن را به جهان محسوسات منحصر نمود؛ مفهوم تغییرناپذیرى پارمنیدس را هم گرفت و به جهان معقولات تعمیم داد و بدینسان برنهاده و برابرنهاده را با عزیمت به فراسوى آنها کاملتر و حقیقىتر از مفاهیم قبلى متحد و همنهاده کرد. از همین رو براى هگل فلسفه همان تاریخ فلسفه یا مکتبهاى فلسفى بود.