رژان دختری لر و روستایی ست که در سراب ناوه کش زندگی می کند.دانشجوی پزشکی که دوره طرح خود را در آنجا می گذراند به اون دل می بازد اما چیزی درین بین مانع از رسیدن به مقصود می شود و آن هرمز و ویدا هستند.رژان یک قربانی ست و هرگز روی خوشبختی را نمی بیند. چاپ ۱۲۷۳
در ۲۳ خرداد ماه ۱۳۳۱ در تهران دیده به جهان گشودند. اولین قطعه ادبیشان به نام دلم برای پروانه میسوزد را در ۹ سالگی نوشتند. در سال ۱۳۴۷ ازدواج نمودند و حاصل ازدواجشان دو فرزند به نامهای بابک و بهارک شد. سه سال مشغول به فراگیری علوم دینی در حوزه علمیه آب منگل در کرج شدند. با پشتکار و علاقهای که به خواندن و نوشتن کتاب داشتند اولین کتاب خود را با عنوان بازگشت به خوشبختی منتشر کردند.
چند سال پیش زمانی که میخواستم برای آخرین بار پیش از خروجم از ایران کتابخانه ام را مرتب کنم و چند کتاب گلچین کنم تا با توجه به محدودیتهای سفر با خودم بیاورم،در گوشه ای دنج و تاریک از یک قفسه و پشت چندین و چند کتاب جایی که چشم هیچکس (بویژه خودم!) آن را نمیدید چند کتاب از فهمیه رحیمی دیدم: پنجره،بازگشت به خوشبختی،اتوبوس،زخم خوردگان تقدیر،... ناخودآگاه لبخندی بر لبانم نشست... به چند سال قبل برگشتم،روزهایی که در مدرسه راهنمایی این کتابهای میان همکلاسی ها دست به دست می چرخید... روزهای بلوغ و بزرگ شدن که به سرعت برق و باد سپری شد... روزهایی که با وجود اینکه حتی در همان زمان هم میدانستم این کتاب ها هیچ چیز در خود ندارد اما باز هم مشتاقانه آنها می بلعیدم و نمیتوانستم در برابر وسوه خواندنشان مقاومت کنم... دروغ چرا؟! در دوره ای کتابهای فهیمه رحیمی میخریدم و میخواندم یکی دو سال بعد که تب تند بلوغ کمی سردتر شد،کم کم این کتابها رفت جایی که چشمم به آنها نیفتد،چرا؟! خودم هم دقیق نمیدانم! شاید به دلیل ژستی که به من میگفت خوب نیست کسی بفهمد تو همچین کتابهایی هم خوانده ای! دلم میخواست میتوانستم یکی از آنها را همراه خودم بیاورم نه برای اینکه دوباره بخوانم بلکه برای اینکه لااقل اگر دوباره چنین ژستهایی به سراغم آمد اجازه ندهم بر من غلبه کنند. حالا سالها از روزهایی که کتابهای فهمیه رحیمی را میخواندم گذشته،از آن روز تابستانی که با کتابهایم در ایران هم خداحافظی کردم گذشته،حالا اینجا به جز چند کتاب به زبان فارسی،کتابخانه کوچکم پر است از کتابهای دیگر به زبانی دیگر؛ دیگر خبری از فهیمه رحیمی و خیلی های دیگر که بعد از خریدن کتابشان پشیمان شدم نیست،اما هنوز دلم پر میکشد برای آن کتابها و آن کتابخانه. راستی،چرا همیشه یک جای کار می لنگد؟! چرا همیشه جای یک چیزی خالیست...؟
فهیمه رحیمی بد مینویسه. داستانی که در نظر گرفته بسیار خوب و پرماجرا و مستعده. با یک عجله و اهمالی مینویسه و همین دو دشمن رمان زردند. مثلن دو شخصیت دختر داستان و روستایی که قسمتی از داستان توش میگذره رو درست توصیف نمیکنه. اتفاقاتی مثل مرگ، عشق و غربت رو که عرصهٔ خوبی برای تفت دادنند فقط گزارش میکنه. انگار خیلی سریع فقط میخواد داستانو تعریف کنه. کتاب دیالوگ بمعنای واقعی نداره. دیالوگهای کتاب فی الواقع نقل بمضمون دیالوگهایی هستند که هرگز نقل نشدن. فهیمه رحیمی نمیدونم چطور بیکی از سمبلهای بزرگ زردنویسی تبدیل شده و همه چیزهایی که رمان زرد رو رمان زرد میکنه و خواندنی میکنه درش میکشه. من فکر میکنم شان خوانندهٔ زرد اجل باشه.
این داستان رو در زمان خودش دوست داشتم.15 ساله بودم که خریدم و خوندمش.مثل بقیه رمانهای فهیمه رحیمی پایانی غمناک داشت.سراب ناوه کش برای خیلی ها خاطره انگیزه به خصوص اعضای سپاه دانش و دانشجوهای پزشکی...