می پرسی از خودت که به دنبال چیستی؟ دیروز هرکه بوده ای، امروز کیستی؟
خود را ببین در آینه؛ این مرد کاغذی خیلی شبیه توست ولی این تو نیستی
ای باغ بی کلاغ ترین! بعداز این چرا؟ باید میان مزرعه تنها بایستی؟
وقتی تورا کنار تو تنها گذاشتند برشانه های خویش، خودت را گریستی
خود را نبیین درآینه،فرقی نمی کند این آدم غریبه تویی یاتو نیستی؟
+ تعداد شعرهای خوبش به مراتب بیشتر از شعرهای متوسط و ضعیفشه هر چند اکثر شعر ها مخصوصا از لحاظ مضمون شبیه به هم اند ولی با این اوصاف تعابیر شاعرانه ی خیلی ناب و قشنگی داره.
در قالب هر باد پنهان می شدی، آن وقت در پرده، بی آواز می رقصیدی انگاری
****
چشمم نسیم می شود آنقدر می وزد تا روسريت حل بشود در نگاه من
روزی مگر خودِ تو دچارم نکرده ای؟ از چاله در بیا که بیفتی به چاه من
داغ مرا به دوش بکش سال های سال ای شانه هات مهر شده با گناه من
****
خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمان انتخابــی است كـــه كرديم برای خودمان
اين و آن هيچ مهم نيست چه فكری بكنند غـــم نداريم، بــــزرگ است خدای خودمان
بگذاريم كه با فلسفهشان خوش باشند خودمان آينــــه هستيــــم برای خودمان
ما دو روديم كــــه حالا سرِ دريا داريم دو مسافر يله در آب و هوای خودمان
احتياجی بـــه در و دشت نداريم، اگـر رو به هم باز شود پنجرههای خودمان
من و تـو با همه ی شهر تفاوت داريم ديگران را نگذاريم بــه جـــای خودمان
درد اگر هست برای دل هم می گوييم در وجــود خودمان است دوای خودمان
ديگران هرچه كــه گفتند بگويند، بيا خودمان شعر بخوانيم برای خودمان
****
باید کمک کنی کمرم را شکسته اند بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند
نه راه پیش مانده برایم نه راه پس پلهای امن پشت سرم را شکسته اند
هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند
حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند آیینه های دور و برم را شکسته اند
گلهای قاصدک خبرم را نمی برند پای همیشه ی سفرم را شکسته اند
حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو با سنگ حرف مفت ، سرم را شکسته اند
****
حال من خوب است اما با تو بهتر میشوم آخ... تا میبینمت یک جور دیگر میشوم
با تو حس شعر در من بیشتر گل میکند یاسم و باران که میبارد معطر میشوم
در لباس آبی از من بیشتر دل میبری آسمان وقتی که میپوشی کبوتر میشوم
آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو میتوانم مایهی ـ گهگاهـ دلگرمی شوم
میل، میل توست، امّا بی تو باور کن که من در هجوم بادهای سخت، پرپر میشوم
****
من مدتی است ابر بهارم برای تو باید ولم کنند ببارم برای تو
این روزها پر از هیجان تغزّلم چیزی به جُز ترانه ندارم برای تو
جان من است و جان تو، امروز حاضرم این را به پای آن بگذارم برای تو
از حدّ دوست دارمت اعداد عاجزند اصلاً نمی شود بشمارم برای تو
این شهر در کشاکش کوه و کویر و دشت دریا نداشت دل بسپارم برای تو
من ماهی ام تو آب، تو ماهی من آفتاب یاری برای من تو و یارم برای تو
با آن صدای ناز برایم غزل بخوان تا وقت مرگ حوصله دارم برای تو
+ یک اندوه بغض شده ای توی تمام این شعرها هست که انگار یک درد مشترکه و فرجی داره فریادش ميزنه با شعرهاش
در بین شاعران معاصر آقای فرجی از محبوبیت خوبی برخوردارند که حاصل خوش ذوقی ایشان در غزل سرایی است. باید قبول کنیم که بعضی از تک بیت های ایشان واقعا عالی است هر چند به سختی می توان یک غزل درجه یک در دفتر های شعر ایشان پیدا کرد. از بین سه دفترشعری که از آقای فرجی خواندم یعنی "میخانه بی خواب" و "چمدان معطل" و "روسری باد را تکان می داد" باید بگویم میخانه بی خواب با اختلاف از دو دفتر دیگر بهتر بود. شاه بیت های این کتاب از نظر من: غزل اول: بعد از این مرگ نفس های مرا می شمرد فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی
غزل دوم: به بادهای فراموشیِ زمان دادی همه قبیله ی من، ایل من، تبار مرا
غزل پنجم: در لباس آبی از من بیشتر دل می بری آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می وشم
غزل ششم: هر روز بیشتر به تو نزدیک می شوم چیزی نمانده است که مال خودم شوی
غزل نهم: من مدتی است ابر بهارم برای تو باید ولم کنند ببارم برای تو
با آن صدای ناز برای غزل بخوان تا وقت مرگ حوصله دارم برای تو غزل شانزدهم: دیگران هر چه که گفتند بگویند، بیا خودمان شعر بخوانیم برای خودمان
غزل هجدهم: داستانی شدم که پایانش / مثل یک عصر جمعه دلگیر است
غزل بیستم: من می روم صدا شوم و زندگی کنم در بیت بیت هر غزل عاشقانه ات
غزل بیست و چهارم: در این نبرد فقط بی بی ِ دلت کافی است برای کشتن پنجاه و یک ورق با هم
به دست داشتی آن قدر دل که می لرزید دل سیاه ترین برگ های بالا هم
غزل بیست و هشتم: وقتی غزل خوندی شبیه مولوی بودی می چرخ، ... چرخی ... چرخ ... می چرخیدی انگاری
من گیج، ساعت گیج، اجسام اتاقم گیج آرام، در هر ذره می جنبیدی انگاری . . .
غزل بیست و نهم: من نیستم، نگاه کن، این باغ سوخته تاوان آتشی است که روشن گذاشتی
گیرم هنوز تشنه ی حرف تو اَم ولی گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟
غزل سی و دوم: بپرس این دست های هرزه ی آماده ی چیدن کجا بودند وقتی کالی ات را تاب آوردم . . . غزل سی و هفتم: باور بکن بدون تو بی شعر می شوم باور بکن بدون تو از یاد می روم . . .
غزل چهل و یکم: یاپند کفش های سیاه سفر نشو یا دست کم به خاطر من دیرتر برو
دارم نگاه می کنم و حرص میخورم امشب قشنگ تر شده ای بیشتر نشو
موضوع را عوض بکنم از خودت بگو به به! مبارک است دل خوش، لباس نو
هی با پا نکن که بگویم سفر بخیر مجبور نیستی که بمانی . . . ولی نرو
من مدتی است ابر بهارم برای تو باید ولم کنند ببارم برای تو این روزها پر از هیجان تغزلم چیزی به جز ترانه ندارم برای تو جان من است و جان تو، امروز حاضرم این را به پای آن بگذارم برای تو از حد "دوست دارمت" اعداد عاجزند اصلا نمی شود بشمارم برای تو! این شهر در کشاکش کوه و کویر و دشت دریا نداشت دل بسپارم برای تو من ماهی ام تو آب، تو ماهی من آفتاب یاری برای من تو و یارم برای تو با آن صدای ناز برایم غزل بخوان تا وقت مرگ حوصله دارم برای تو
شعرهای زیادی مشکل وزنی دارند که به نظر میرسد سبک شاعر است و خو را در قید عروضی نمیداند شعری که دوستتر داشتم: هرقدر هم ساکت نشستن مشکلت باشد حرف دلت تا میتوانی در دلت باشد
این قدر در گفتن دویدی کولهبارت کو؟ این سهم خیلی کم نباید حاصلت باشد
حالا که این قدر از تلاطم خستهای برگرد اما اگر خاکی بخواهد ساحلت باشد □ تا وقت مردن روی خوشبختی نمیبینی تا درد و رنج آغشته با آب و گلت باشد
احساس غربت میکنی وقتی که شوقی نیست حتی اگر یک عمر جایی منزلت باشد
اصلاََ بگو کی در ازای شعر نان داده یا خندهای، حرفی که شاید قابلت باشد؟...
از گفتنیها با تو گفتم بعد از این بگذار دست خود دیوانهات (یا عاقلت) باشد
امروز و فردا میکنی، امروز یا فردا یک دفعه دیدی وقت مُهر باطلت باشد □ بر شانههایت باز دنبال چه میگردی؟ انگیزه پرواز شاید در دلت باشد
می توانی بروی قصه و رویا بشوی راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی ساده نگذشتم از این عشق،خودت می دانی من زمینگیر شدم تا تو،مبادا بشوی آی!مثل خوره این فکر عذابم می داد چوب ما را بخوری،ورد زبان ها بشوی من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم من که مرداب شدم،کاش تو دریا بشوی دانه ی برفی و آن قدر ظریفی که فقط باید از این طرف شیشه تماشا بشوی گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد تو خودت خواسته بودی که معما بودی بشوی در جهانی که پر از وامق و مجنون شده است می توانی عذرا باشی،لیلا بشوی می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی بعد از این،مرگ نفس های مرا می شمرد فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی