خــب!❤️ من برای این کتاب نمیخوام خلاصهای ارائه بدم. چون حس میکنم با گفتنِ خلاصهی کتاب، بخشی از گیجی و گنگیِ ابتدا و اواسط قصه (که جزو نقاط قوتش هم هست) برای مخاطبانش از بین میره و نمیخوام اسپویل محسوب شه. پس بگذریم!☺️
در ابتدا باید بگم با یه اثر اجتماعی- روانشناسانه، از لحاظ ادبی؛ غنی و عاشقانه طرفیم. نمیدونم از این نویسنده قبلا «در جگر خاریست» رو خوندین یا نه! چون لحن و سبک نوشتار خاص نویسنده با اون حجم از تشبیهات و توصیفات ظریف و مفهومی، کاملا توی این اثر هم دیده میشه. برای کسایی که واقعا مونولوگهای داستانها رو رد میکنن، شاید کسلکننده باشه، ولی خب جزو سبک قلم نویسنده ست و نمیشه کاریش کرد!☺️ شاید برای عدهای اذیتکننده بنظر بیاد، ولی از اونجایی که من از ادبیات غنی و توصیفاتِ خلاقانه خوشم میاد، لذت بردم.🥰
«احساسات»، پرمحتواترین عنصر این کتابن. مخاطب داره مدام بین حسهای مختلفش پاسکاری میشه. یه جور «حملهی ناگزیرِ مداومه» که خوشحالی، غم، حسرت، نفرت، شادی، انکار و خشم رو به تصویر میکشه. اونم کاملا حرفهای و ماهرانه!💪
«فضاسازی» قصه خوبه. البته نویسنده چندان روش مانور نداده که بنظر من کار درستی کرده. چون در اون صورت (با توجه به زیادهگوییها توی بعضی بخشهای قصه) متاسفانه ممکن بود اطناب بیشتری رو ناخواسته وارد قصه کنه. و بله... یه جاهایی از قصه شدیداً دچار اطناب خستهکننده است!
«ریتم داستان» مناسب، اما تاحدی کنده. خب ابتدای قصه که مخاطب تازه داره با داستان آشنا میشه، با رازهای ناگفته و اتفاقات هیجانانگیزی شروع میشه که دست کشیدن ازش آسون نیست. چراکه مدام با خودمون میگیم «چه خبره؟ این چه رفتاریه؟ چرا دارن اینکارو میکنن؟ توی گذشته چی بوده؟» و خب همین سوالات و معماها هستن که باعث میشن ریتم کندش چندان اذیتکننده نباشه.✌️
نویسنده برای این داستان، سوژهی لب تیغی رو انتخاب کرده. نه بخاطر سانسورش یا حتی اصلاحیههای احتمالی ارشاد، بلکه بخاطر خودِ شخصیتها و فضایی که نویسنده در اختیارشون میذاره که آیا میتونن «به دل مخاطب بشینن؟» چون سوژههای پر دردسر، معمولا برای اینکه بتونن به ثمر بشینن، نیازمند شخصیتهای خوب و پرداخت ماهرانه هستن. اینجا عملکرد نویسنده فکر میکنم تاحدی موفق بوده!🙂
باید بگم این داستان، روایتگر یه سوتفاهم بزرگه. سوءتفاهمی که عاملانش به هیچ وجه ازش آسیبی ندیدن🙄، بلکه اطرافیانشون دارن تاوانش رو پس میدن. شاید یکم گیج بشین که یعنی چی اصلا؟ خب با خوندن داستان معلوم میشه منظورم چی بوده! بخاطر اسپویل نشدن، مجبورم اسم شخصیتهای پشت اون. سوءتفاهم رو سانسور کنم!
ترنم، به عنوان شخصیت اصلی داستان، قربانی واقعی و حقیقی این سوتفاهم بود. و داستان، داره زجرها و خستگیها و آسیبهای روحی و روانیای که به ترنم وارد شده رو به وضوح نشون میده، لذا با توجه به اینکه قرار نیست همهچیز تا ابد همینطور بمونه! شخصیتپردازی ترنم، با توجه به شرایط و محیط و آدمهای اطرافش، درست پرداخته شده. دختری رنجکشیده، آسیبپذیر، ضعیف و همیشه مسکوت. شاید اول که اینو میشنوید از داستان زده بشید، ولی بنظرم ارزش صبوری کردن رو داره و روند تغییر و تحول شخصیتها اونقدری درست هست که بشه به عنوان یه نکتهی خوب روانشناسی ازش یاد کرد. درسته که من اوایل قصه، شخصیت سرخورده و شکستهی ترنم رو دوست داشتم، حتی با وجود تمام ضعف ها و شکستهاش، اما ترنمِ اواسط قصه خیلی بهتر بود. تصمیماتی که میگرفت، دیگه بخاطر خوشامد دیگران نبود و فقط بخاطر آرامش و دل خودش بود. من دوست دارم اینطوری تصور کنم که قویترین بخش شخصیت پردازیش، اواسط قصه بود وقتی محکم روی تصمیماتش میایستاد و براش مهم نبود کسی خوشش بیاد یا نه.❤️
البته که توی پرداخت شخصیت این دختر، اشتباهات متعددی هم به چشم میخورد. به طور مثال، گاهی وقتها احساس میکردم سکوتش در برابر اتهامات بزرگی که بهش زده میشد، بیدلیل و بیمنطق بود. یا حتی احمقانه! من فکر میکنم میتونست زودتر از هروقت دیگری، قائله رو به نقطهی پایان برسونه، نه اینکه هر روز منتظر باشه تا یه آسیب دیدگی جدید به روحش وارد بشه. گاهی تصمیماتش مضر و حماقتوار میشد، ولی در کل، به عنوان شخصیتی که داره توی تنگنا و مشکلات سختی دست و پا میزنه، با تموم اشتباهاتش، پرداخت «درستی» داشت. پرداخت درستی که در اواخر قصه، کمی نزول پیدا کرد.
کمیل... خب متأسفانه باید بگم دوسش نداشتم. اول بگم درسته که این شخصیت، «باید» اینطور پردازش میشد، اما باز هم دوست داشتن یا نداشتنش به عهدهی مخاطب بود. این شخصیت برای من اصلا دوست داشتنی و حتی ذرهای دلنشین نبود. با اینکه نوع تربیتش و خانوادهاش، کاملا توجیه کنندهی رفتارِ گاهی بچگانه و از روی خشم و عصبانیتش بود، ولی به عنوان یه انسان بالغ، اصلا باور نمیکنم بتونه اینقدر احمقانه و پرتوقع رفتار کنه. اینقدر اطرافیانش رو تحقیر کنه و بیتفاوت از کنارشون رد بشه. شخصیتش بسیار ناشکیبا، خودخواه و زودجوشه. حتی به دیگران حتی یه اندازهی یه فرصت کوتاه، اجازهی صحبت و دفاع از خودشون رو نمیده( و در آینده هم متوقعه که دیگران بهش اجازهی جبران اشتباهاتش رو بدن!!!!😐😐) ضمن اینکه کمیل به عنوان یه انسان بالغ، توی 70 درصد مواقع، کاملا به دور از منطق و عقلانیت رفتار میکرد. بدبینی و زودجوش بودنش، قانونِ «اول کتک بزن، بعد حرفشو بشنو»، بیاعتمادیش به ترنم، خواستههای از روی خودخواهیش، تهمت زدنش به همه حتی برادرش و...، همه و همه باعث شدن ازش خوشم نیاد. درسته شخصیتش همین بود و باید این پرداخت رو میداشت، ولی توی عقاید من، باید از چنین شخصیتهایی دوری کرد. حالا یا هر جایگاهی که دارن.👀 چون مدام دارن با «خصوصیاتی» که به گفتهی خودشون توی «ذاتشونه» بهت آسیب میزنن. چه روحی، چه جسمی! درکل، شخصیتی نبود که بنظرم لایق اونهمه خوش شانسی باشه!
⛔⛔⛔⛔شاید اسپویل⛔⛔⛔⛔
اجبار در رابطهی جنسی؟🙄😐 جداً چطور میتونستم چنین کسی رو دوست داشته باشم وقتی حتی در رابطه با همسر خودش هم حسِ تجاوز رو به من القا میکرد؟😡 چطور اینقدر متوقع و خودخواه بود که هم نمیخواست ریحانه رو رها کنه، هم نمیذاشت ترنم طلاق بگیره و مثل یه عروسک با احساسات جفتشون بازی میکرد. این بدترین حرکتی بود که میتونست انجام بده!! و اینکه این بشر چطور میتونه به همهچی مشکوک باشه؟ این به نوعی بیماریه. وجود مادری که فکر میکنه پسرش، پسر پیغمبره هم بی تاثیر نیست توی چنین شخصیتی که کمیل از خودش ساخته! وقتی اونطور شدید به طاها تهمت زد و بهش مشکوک شد، واقعا پی بردم که یه حفرهی عمیق از جنس «کمبود»، توی وجودش هست که پر نمیشه. هیچوقت!
درمورد شخصیت طاها(برادر کمیل) بنظرم نویسنده سرسری ردش کرد. اون حجم از خشم و غضبش در ابتدا، باید با روند بهتری به «دوست داشتن» میرسید. یه شبه و ناگهانی کمی غیرملموس بود. بنظرم از بین برادرها، علی بهترین کرکتر رو «از لحاظ اخلاقی» داشت. کسی که تونسته بود بالانس خوبی توی شخصیتش داشته باشه و از دیدگاهِ مردسالارانهای که توی بخشهایی از قصه دیده میشد، دور بود. دوست داشتنی بود و منطقی. به دیگران فرصت میداد. کسی رو بیدلیل متهم نمیکرد و همیشه به جایگاه افراد زندگیش احترام میذاشت.
درمورد شخصیت «مهسا» چیز خاصی نمیگم، ولی خوشحالم که ترنم حتی برای یه ذره هم، حسِ کینهی اون رو توی قبلش نگه داشت و نبخشیدش. بنظرم بخشیدن چنین اشخاصی، کمی دور از واقعیته. حالا با هر نسبتی که با ما داشته باشن.✌️ بنظرم فارغ از اتفاقاتی که افتاد، شخصیت خاکستریای داره که سعی میکنه جبران کنه، اونم از راه درست!
مجبتی، اوایل برام مثل بزدلها جلوه میکرد. اما کم کم تونستم حسمو بهش عوض کنم. درسته چندان شخصیت تاثیرگذاری نداشت، اما به هرحال پرداختش درست و ریزهکاریهای خوبی داشت. خصوصا توی برخوردش با کمیل و طاها...
اواخر قصه، بنظرم نقطهی اوج داستان از لحاظ هیجان بود.❤️ من خلاقیت نویسنده رو توی اون بخشها واقعا دوست داشتم. خودکفایی، اعتماد به نفس، تغییر رفتار ترنم و نوع صحبتش و حتی تغییر نوع نگاهش به آدمهای اطرافش، تکمیل کنندهی شخصیتش بود.☺️ تغییری که مسببش « یه شاهزادهی سوار بر اسب سفید» نبود. بلکه فقط «تنهایی و خشم و خوش شانسیِ ترنم» بود. و یه نکتهی دیگه که مد نظرم بود اینه که «من به شخصه با نوع پایانبندی این داستان مشکل داشتم» این «سلیقهایه». ولی بنظر من این پایان، برای چنین قصهی پر درد و تلخیای، کمی فانتزی بود! غیرقابل باور و اندکی غیرطبیعی.
پ.ن: نويسنده توی جای جای داستان، از عبارت «چشمهای دريایی» یا همچین چیزی برای توصیف چشمهای یک شخصیت استفاده کرده بود که بنظرم تکرار زیادش، کمی خستهکننده بود.
بنظر من برای یکبار حداقل ارزش خوندن داشت، با وجود تموم کاستیها و کمیهایی که در خلال داستان به چشم میخورد، باز هم چیزهای زیادی برای گفتن داشت، منهای آخرش✌️☺️