وقتی در سینهات قلبِ پرندهای میتپد چگونه تصمیم میگیری؟ اگر ناگهان در یک روز زیبای اردیبهشتی زندگیات دگرگون شود… مثل زندگی من.
بهسمت آشپزخانه میدوم. همهچیز مرتب است. اینها همه کار مامان است. میروم توی اتاق بابا، بلکه مامان آنجا باشد. همینکه در را باز میکنم، بابا سرش را از زیر ملحفه بیرون میآورد. چشمهایش بهزحمت باز میشوند. «مامان؟!» «شباهنگ… مامان چی؟»
چطور یک ایدهی درخشان را به خاکوخون بکشیم؟ با کتاب دو مشکل اساسی دارم. مشکل فنی. و مشکل شخصی. -مشکل فنی مهم شلختگی و پلشتی داستانه که هرچی پیش میریم بیشتر و بیشتر میشه. خروج از محور اصلی، اتفاقات باسمهای و بیسروته که هیچ کمکی به روند داستان نمیکنه. پسر همسایه رها میشه. روانشناس رها میشه. و ناگهان یکی وسط آسانسور چپه میشه و به اون یکی تجاوز میشه و …. این همه اتفاقات پرتوپلا وسط داستان چیکار میکنه و به چه دردی میخوره؟ - شخصیتپردازیها بیش از حد دمدستی و غیرقابل باورن. خانوادهی شباهنگ تمام و کمال خصوصیات یک خانوادهی مثلا اِلیت رو دارن. از موزیکی که گوش میدن. تا مادر صددرصد اداییِ کتابخون و … و پدر هم کاملاً در همین دستهبندیه امااااا … پدرکشتکی نویسنده با شخصیت پدر باعث میشه همهچی از ریل خارج شده. فقط و فقط چون نویسنده نمیخواسته از هیچی برای تخریب پدر کم بذاره. تصویرسازی در حد مرد الدنگ بیتوجه دهه سی که مادرش یه زن دیگه براش نشون کرده و این دست مزخرفات که از پدر یک چهرهی تمام سیاه میسازه. (حتی با فرض اینکه راوی دختریه که مادرش رو از دست داده و پدر رو مقصر میدونه باز هم با تصورات شخصی شباهنگ سروکار نداریم که بگیم دختر داره حرصش رو سر پدر خالی میکنه. بعد همین دختر ناگهان از اینکه پدرش رو نمیشناسه شرم میکنه. دقیقا همون پدری که تا دو خط بالاتر سیاهی مطلق بود!!!! هیهات. هیهات). -بهرسم تمام نویسندههای این مملکت نویسنده هرجا راه داده چهارتا جملهی قصار هم توی کار چپونده تا خوراک کپشن زیر عکس شمال ملت رو فراهم کنه. جملههای گلدرشت و بیدلیل و بیربط که از زبون شخصیتها درنمیان بلکه خودنمایی نویسندهست در برابر مخاطب تا به ما بفهمونه چققققققدر درس زندگی بلده بهمون بده!!!!! «همهی آدمها باید وقت مرگ چیزی بهجا بگذارند که وقتی مردند روحشان جایی برای رفتن داشته باشد» جملهای قصار از دختر نوجوان!!!!! که البته سروته هم نداره. روزی که نویسندهی این مملکت بفهمه جملهی خوشگل جاش تو سطل آشغاله عیده. عید! -باقی شخصیتها هم فشل و پرتوپلا و بیهویت موندن. روانشناس که ادعا میکنه «وقت برای کتاب خوندن نداره» با «ایکاروس» پیام میفرسته و در نقطهی بحرانی سانشاین سفارش میده. (نویسنده چیزهایی در کتابهای موفق ترجمه از شخصیتهای آشفته خونده و سعی کرده با الهام از نمونههای درست یهجوری مثلا یک شخصیت کول و باحال بسازه. منتها به دلیلی نبود شخصیتپردازی درست فقط در یک صفحه چنین تلاشی کرده و قبل و بعدش یادش رفته.) در عین حال جملات و رفتارهای روانشناس اونقدر پرتوپلاست که معلومه نویسنده افسردگی، درمان، روانشناسی و … رو اصلا نمیشناسه و تحقیقی هم در موردش نکرده. پسر همسایه هم شخصیت لنگ در هوای دیگهایه که اون وسط هم ناگهان عاشق نجوم از آب درمیاد تا جملات قصار بار مخاطب کنه و بعدم بره تو غبارها گم شه. -آیا انتظار بیجاییه که از نویسنده بخوایم شخصیت داستان متناسب با زمانهی خودش تلویزیون ببینه و آنشرلی تماشا نکنه؟ یا آنشرلی تماشا کردن هم جز اداهای الیتنماییه؟ -پایانبندی سرهمبندی شده و تغییرات ناگهانی شخصیت و موقعیتش و ماسمالی مسالهی اصلی داستان هم که جای خود. و اینها فقط گوشهای از ایرادهای فنی یک رمان ۱۷۰ صفحهایه.
حالا سوال اینه که چرا به چنین کتابی توجه میشه؟ جواب معلومه. چون ما در زمانهای هستیم که ذات ادبیات و ارزشهای ادبی در برابر شعارهای خوشگل و حرفهای گوگولی بیارزشن. کتاب قرااااااره در مورد سوگ حرف بزنه، که نمیزنه. قراره در مورد از دست دادن مادر، قراره در مورد افسردگی، قراره در مورد حرفزدن از مشکلات، قراره در مورد خیلی چیزهایی از این دست حرف بزنه که حتی یک کلمه هم نمیزنه و نه تنها در پرداخت درست و برانگیختن احساسات مخاطب همگام با مسالهی اصلی داستان که در تمام وجوه ادبی کاااااملاً میلنگه. اما ما کتاب رو میخونیم، اون شعار گوگولی که قرار بوده بهمون گفته بشه رو میگیریم و میگیم این کتاب محشره! اصول ادبی؟ هیچ. ارزشهای داستانی؟ کشک. فقط و فقط و فقط شعار و حرف گوگولی و خوشگله که مهمه و نه هیچچیز دیگه. اینجاست که مخاطب مبتذل و جامعهی تا خرتناق فرورفته در سطحی بودن نویسنده رو میندازه در دام نوشتن آثاری فاقد کیفیت ادبی و صرفا با تاکید بر وجه شعاری.
اما مسالهی شخصی من دقیقا با پرداختن به قشریه که حتی ۱٪ جامعه هم نیستن. این باصطلاح مثلا الیتهای از خود متشکر جامعه که همهش سرِ کوفتیشون توی کتابه (و براشون مایهی مباهات)، فرهاد گوش میدن و عشق و محبتشون رو روی استیکرای رنگیرنگی رو در یخچال نثار همدیگه میکنن و روانکاو دارن و استاد دانشگاهن و … چند تا اثر ماندگار رو دیدین که به یک قشر یک درصدی جامعه بپردازه؟ چرا نویسنده به خودش زحمت نمیده سرش رو از لاکش دربیاره و جامعه رو ببینه؟ تا کِی قراره این ژست ادایی الیتبودن تا دسته به مخاطب کتاب هم فرو بشه؟ چنین نویسندهای انتظار همذاتپنداری هم داره؟ احتمالاً همیشه هم شاکیه که چرا مردم کتاب نمیخونن و جامعه فلان و فلون! شما برای مردم نوشتی اصلا؟
شخصیتها شباهنگ: شخصیت اصلی، داستان از زبان او روایت میشود دکتر آرمیتی بختیاری: درمانگری که شباهنگ پیش او میرود صفورا: دوست صمیمی و همسایهی شباهنگ ننه باباجی: مادربزرگ پدری شباهنگ ملی/ملیحه: کمکدست ننه باباجی که بعد از مرگ مادر شباهنگ، به خانه آنها میآید آلما: مادر شباهنگ
خلاصه در فصل اول کتاب مادر شباهنگ را میبینیم که از بالکن اتاق شباهنگ خود را به پایین پرتاب میکند. مادر افسردگی دارد و رابطهاش با پدر خوب نیست. شباهنگ خیال میکند مادرش در قامت زاغچهای پیش او برگشته. پس از درگیریهای ذهنیاش، پدر او را پیش درمانگری به نام آرمیتی میبرد. داستان، تلاش شباهنگ است برای کنار آمدن با قضایا، و اینکه آیا میتواند با پدرش دوباره تبدیل به «خانواده» شوند یا خیر. در ضمن، پدر استاد تاریخ است و مادر عاشق کتاب. آنها زندگی شادی نداشتند و شباهنگ بیشتر نزدیکیاش با مادر بوده و بعد از مرگ احساس تنهایی و سردرگمی میکند.
نکات مثبت تصویر جلد و نام کتاب درخور کتاب هستند. فضاسازیها تقریبا خوب بودند. یک قسمت شباهنگ در اتاقش را به هم کوبید و پوستر هری استایلز روی زمین افتاد. بنظرم انتخاب شخصیت هری و شباهت آن به پسر همسایه، که به شباهنگ علاقه مند است، دقیق بود. درکل هم شخصیت پسر و داستان بین آن دو را خیلی دوست داشتم. در صفحه 134 شباهنگ عکس خودش و مادر را با آرزوی سفر به فرانسه پاره میکند، آنرا مچاله میکند و گلولهی کاغذی را روی تختهی آرزوها میاندازد. تصویرسازیاش را دوست داشتم. موقع خواندن کتاب یک سری یادداشت نوشتم تا بعد فراموش نکنم. یکی از آنها این است که «کتاب خوب تمام شد». حالا که این را میخوانم دو شب گذشته و به یاد نمیآورم کتاب چطور تمام شده! بعد از مرور حدس زدم به این خاطر است که نویسنده سعی کرده در فصل آخر خیلی ورقها را برگرداند. یعنی تا دو فصل قبل زندگی هنوز برای شباهنگ سخت و غیرقابل فهم است، رابطهاش با پدرش خوب نیست و به هیچ عنوان او را جزو «خانواده» نمیبیند. اما در فصل آخر او یکهو به نوعی پذیرش میرسد که قشنگ است، اما صد البته که موقت است.
گفتن این حرفها من را به بخش دوم نوشتهام سوق میدهد: نکاتی از کتاب که دوست نداشتم.
درمانگر فصل هشتم فصلی است که شباهنگ برای اولین بار با آرمیتی -درمانگر- آشنا میشود و یکی از بدترین فصلهای کتاب است. طبق معمول کتابهای نوجوان، دخترک با دیدی بسیار منفی با او روبهرو میشود. «از پلههای ساختمان مطب دکتر که با بچههایی مثل من حرف میزند و پول میگیرد بالا میروم.»...«آرمیتی از ما دعوت میکند تا روی صندلیهای چرمی بنشینیم. ای کاش ناخنهایم بلند بود یاد یک چیز تیز داشتم تا حساب این چرمهای مبل را میرسیدم بعد میدیدم این خانم دکتر خوشگل باز هم با آرامش حرف میزند.» هنگامی که کتاب را میخواندم، وقتی آرمیتی جلسه را شروع کرد تقریبا مطمئن بودم که آن، آخرین جلسهای خواهد بود که شباهنگ نزد او میرود. شما فکر کنید اولین دیالوگی که دارد این است: «اسمت چی بود؟ شباهنگ؟» شباهنگ سرش را به عنوان تایید تکان میدهد و آرمیتی میگوید: «پدرت گفت. میدونی چرا اینجایی؟» و بعد میگوید که «پدرت میگه زیادی غمگینی.» حتی نوشتن این دیالوگها هم به شدت من را عصبانی میکند. من علوم کامپیوتر میخوانم اما مطمئنا اگر روانشناس بودم پشتبند سوال احمقانهی «اسمت چی بود؟» نمیگفتم که «پدرت گفت.». چون شاید این تنها سوالی باشد که مراجع من از پاسخش مطمئن است! به هرحال آرمیتی پدر شباهنگ را با یک دیالوگ کلیشهای دیگر-«میشه ما رو تنها بذارید آقا؟»- از اتاق بیرون میکند و در ادامه هم که شباهنگ سعی میکند از کتاب موردعلاقهی مادرش تعریف کند، میگوید که «من برای داستان خوندن خیلی وقت ندارم.»
تمام اینها قاعدتا و منطقا باید داستان را به سمتی ببرد که شباهنگ (و در واقع پدرش) متوجه شود که آرمیتی نه تنها درمانگر نیست بلکه صرفا یک شخصیت پوچ و آسیبدهنده است که در دیالوگهای بعدی هم حرفهای نادرست زیادی میزند. با این حال او عملا به عنوان یکی از شخصیتهای مثبت کتاب شناخته میشود!
اولین خاطرهی کودکی یا شباهنگ آدم خیلی خاصی است و یا نویسنده به مسائل رواشناختی داستان زیاد توجه نکرده. هرچه که هست، شباهنگ به یاد دارد که در اولین خاطرهی کودکیاش، که طفل کوچکی بوده، چنین میگویند: «ننه باباجی داشت از بزرگی باغ کسی حرف میزد که ارثیهی پدریاش بود و با خودش آورده بود خانهی شوهر. بعد، به شانهی مامان زد که چشمتوچشم نگاهش کند و پرسید: "باغهای انگورت که عمهت بالا کشید، چند جریب بود؟"»
شخصیت ننه باباجی حالا که از ننه باباجی دیالوگی آوردم، خوب است به شخصیتاش اشاره کنم. در تمام داستان او نشان یک شیطان به تمام عیار است. شخصیتی که از اول تا آخر -محض رضای خدا- یک حرکت و یا تغییر کوچک هم انجام نمیدهد. حتی پس از مرگ عروسی که به ظاهر از او متنفر است.
درمانگر، بخش دوم در ص 94 آرمیتی با شباهنگ دست میدهد! در کل ارتباط لمسی درمانگر و مراجع در موقعیتهای خیلی کمی قابلقبول است، اما شما تصور کنید آرمیتی به قدری غیرحرفهای رفتار میکند که از ترسهای بزرگ شباهنگ این میشود که پدرش عاشق او شود! و بعد که آرمیتی متوجه میشود طی یک دیالوگ صداسیمایی میگوید: «شباهنگ! من همسر دارم.» اوه مامانم اینها! عجب دلیل محکمی برای دختر نوجوانی که تازه مادرش را از دست داده! فوقالعاده بود!
در ص130: آرمیتی گفت: «به این عروسکها میگن ماتروشکا.» و سر عروسک را جدا کرد. داخل آن یک عروسک دیگر بود. سر عروسک بعدی را هم جدا کرد و داخل آن یک عروسک دیگر بود تا اینکه آخرین عروسک را به من داد و گفت: «نذار این درد از تو به دیگری و دیگری برسه. شباهنگ! تو باید خوشحال باشی. به یاد مامانت باش، اما زندگی کن. یه روزی همهچی درست میشه.» (وای شباهنگ آرمیتی راست میگه خب. مامانت مرده؟ به یک ورت دختر. تو باید خوشحال باشی. خوشحال باش دختر. فردا روز بدتریه. وای پسر چرا به فکر خودم نرسیده بود که خوشحال باشم؟ یادم باشه جلسهی بعدی درمانگرم رو کنسل کنم.) «دیگه شما هم مثل بابا نگین که درست میشه! چون همهچیز به شکل مسخرهای داره روزبهروز بدتر میشه. ننه باباجی میخواست ملی بیاد پیش ما که اگه به خودش بود، نمیومد. نمیدونم چرا، اما بودنش اذیتم میکنه. بابا میخواد همهچیز رو مدیریت کنه اما بلد نیست. بدون مامان هیچی درست نیست.» «شک ندارم که ملی به خواست خودش پیش شماست. چون تو رو خیلی دوست داره و خودت این رو میدونی. دلیل این رو که سعی میکنی اذیتش کنی، نمیفهمم.» (این دلیل چطوره که ملی در تمام خاطرات شباهنگ به عنوان رقیب مامانش شناخته میشه؟ یا مثلا به این دلیل که ملی در اتاق مادر شباهنگ زندگی میکنه و بی اجازه کتابهاش رو میخونه؟! اتاقی که ملی پس از چندین ماه جرات وارد شدن به اون رو پیدا میکنه! اینها برات کافی نیست ای نابخرد؟)
ملی صاحبخونهی قبلی ملی به ملی تجاوز میکنه. شاید فکر کنید اونها به پلیس شکایت میکنن. ولی نه، ملی از اون خونه میاد بیرون. از مشکلش فرار میکنه. بهبه.
تجربهی پَر در دست گرفتن شباهنگ فصل موردعلاقهام از کتاب فصل هفدهم است. شباهنگ پر زاغچهای را در دست میگیرد و ناگهان احساس سبکی میکند. تا پنجرهی خانهی آرمیتی پرواز میکند و آنجا با کمک آرمیتی به خاطرهی خوشی از مادرش میرسد. خاطرهای که در نهایت به او کمک میکند دلیل خودکشی مادرش را درک کند. این فصل میتوانست خیلی بهتر از اینها باشد اما در نهایت تبدیل میشود به یک خیال/توهم. اولا که به طرز نامعلومی آرمیتی هم از این ماجرا باخبر میشود و به شباهنگ میگوید که او را دیده. حالا به این کار ندارم. در جلسات درمان راهکاری هست که فرد با کمک یک موقعیت در زمان حال، به بخشهای ناخودآگاه زمان گذشته سفر میکند. موقعیتی که خانم رحمانی خلق کرده میتوانست یک تجربهی خیلی خوب و صحیح از جلسات درمانگر باشد و شخصیت او را حرفهایتر نشان دهد. خصوصا که در این تمرین درمانگر به عنوان فرد سومی کنار شخص میماند و با او خاطرات گذشته را تجربه میکند.
سخن آخر من با مامان هم راجعبه کتاب صحبت کردم. او گفت ایدهی کتاب، نوشتن از فرد افسرده، در کتابهای نوجوان جدید است و قابل ستایش است. ایدهی این کتاب جدید نیست! نویسنده در کتابش به چندین کتاب نوجوان اشاره میکند. او «از طرف آبری با عشق» را خوانده. من کتابهای «در انتظار یک زندگی طبیعی» و «قلب، تخم مرغ و همه چیزهای شکستنی» را هم به یاد دارم که موضوعشان افسردگی مادر است. این کتابها -در نحوه برخورد- از زمین تا آسمان با این کتاب تفاوت دارند. من تجربهی افسردگی را داشتهام و حداقل دو سال با آرزوی مرگ به سر بردم. مادرم و سه تا از صمیمیترین دوستانم افسردگی دارند یا داشتهاند. بیست سال سن دارم و درمانگر قابل اعتمادی دارم. با تمام این اوصاف، بعد از خواندن کتاب به شدت از احتمال خودکشی مادرم ترسیدم. ببخشید، اما لعنت به قلمی که همچین فشار و احساس گناهی را روی دوش خوانندهی نوجوانش بگذارد! کسی که من کتاب را ازش قرض گرفتم به من گفت که دخترش بعد از خواندن کتاب پریشان شده و گفته «شما مامانها چرا اینطوری میکنید؟!». نوشتن از چنین موضوعی به مطالعات فراوان نیاز دارد. در این کتاب نویسنده مدام بار را از روی دوش مادر برمیدارد و گناه را به گردن شباهنگ و پدر میاندازد. شباهنگی که «شب قبل از خودکشی مادر به جای صحبت کردن با او به آهنگ گوش میدهد» و «پدری که هیچگاه مادرش را درک نکرده». من نمیفهمم چه رسالتی در اینطور کتاب خواندن هست؟ صادقانه دلم برای پدر سوخت. او به قدری مسئول بود که شباهنگ را پیش درمانگر ببرد، ولو اینکه درمانگر مزخرفی باشد. باور نمیکنم که کمک برای مادر مهیا نبوده.
کودک زمین میخورد، شما به او مهربانی میکنید، زانویش را میبوسید و کودک خوب میشود. ولی کسی که سرطان گرفته با مراقب و مهر و توجه شما حالش خوب نمیشود. او بیمار است و به دارو و دکتر نیاز دارد. چیزی که در نهایت من را از منجلاب آن روزها نجات داد درمانگرم بود. چیزی که باعث میشود «میم» با وجود حملات عصبیای که او را به بیمارستان میکشاند، شبها را صبح کند تماسهای من نیست! چند مدل قرص ضدافسردگی و روانپزشک و روانشناس است. از ته قلب امیدوارم اگر قرار است انقدر غیرمسئولانه بنویسم هیچگاه دست به قلم نبرم. نویسنده شدن فقط توانایی شخصیتپردازی، فضاسازی، و دیالوگنویسی نیست. تو باید بتوانی مدام دست به علم باشی. این «علم» گاهی تاریخ است، گاهی علوم تجربی، گاهی احساسات. و دقیقتر بگوییم، هرآنچه «انسان» در آن داستان با آن مواجه میشود. من اگر ته دلم بخواهم نویسنده شوم راهم دقیقا از دانشکده ریاضی میگذرد. جایی که یاد بگیرم برای کامپیوتری برنامه بنویسم که با کوچکترین مشکل منطقی و ناخوانی در ساختار، متوقف شود.
نوشتن این یادداشت یک ماه طول کشید. هربار سراغش میرفتم به شدت خشمگین میشدم. بیشفقت نوشتنش، انتقام درخوری بود و بالاخره آرامم کرد.
شاید یک سال پیش مدتها و مدام خواب میدیدم قدرت پرواز دارم. نه با پر، با برهم زدن دستها و ادای بال زدن را درآورن. اصلا به شوق پرواز میخوابیدم. با پرواز فرار میکردم، پنهان و جابهجا میشدم. خیلی حس عجیب و لذتبخشی بود. خواب پرواز هر شب و مدام تکرار میشد. طوری که در بیداری هم حس میکردم واقعیت دارد و مرز بین خواب و بیداری را گم کرده بودم. این داستان آن حس فراموششده را در من زنده کرد. آن لذت گمشده. از این بابت حس خوبی نسبت به داستان داشتم. در کل داستان را با تمام کاستیهایش دوست داشتم.
This entire review has been hidden because of spoilers.
حقیقتا کتاب دلم رو زد. اولش خیلی خوب شروع شد، و بعد افت کرد و در طول روایت چندبار این افت و خیز ادامه پیدا کرد و پایان داستان که سقوط آزاد بود. شخصیتهایی که شکل نگرفتن و در حد نماد موندن، و در کل کتاب خیلی جسته و گریخته بود. و در نهایت میتونم بگم فقط خوندم که خونده باشم.
افسردگی و دیگر هیچ! بلایی که با افسردگی مادر بر سر خانواده شباهنگ آمد، نمونهای از دستکم گرفتن این درد است. شباهنگ و پدرش بعد از رفتن مادر باید با رنج فقدان او کنار بیایند و همدیگر را در همین رنج بازیابند. شروع داستان ضربهای اساسی به مخاطب میزند. توصیف صحنه خودکشی مادر در مقابل چشمان دخترش و بعد انکار دختر در پذیرش این فقدان و افکار پریشان او فضایی مبهم به داستان داده که مخاطب را تا پایان داستان و رفع این ابهامات با خود همراه میکند. گذر زمان و اتفاقاتی که شباهنگ تجربه میکند، سیری منطقی به داستان داده است. کتابی عجیب اما خواندنی. داستانی دربارهٔ فقدان و سوگ ، دربارهٔ افسردگی و جدی گرفتن آن و دربارهٔ خانواده که به نظرم مناسب نوجوان بالای ۱۴ سال است .
من داستانش رو دوست داشتم، اینکه از خودکشی و افسردیگ حرف بزنیم اینکه نوجوان چه تجربه ای در مورد خودکشی والدش میکنه و … نقد ها رو خوندم و دیدم راست میگن خیلی ادمهای این داستان رها میشن یا خیلی موضوعات رها میشن کاری ندارم که برخی موضوعات فرعی میتونست مطرح نشه چون واقعا بی اساس بود. اما ادم های رها شده به نظرم دقیقا شبیه به نوجوانی بود شبیه به تمام ادم هایز که ماهم در لحظه به لحظه نوجوانی رهاشون کردیم👌
من هنوزم معتقدم که این رمان بزرگسال هست و نه نوجوان و به بزرگسالان به خوبی نشون میده که چطور تصمیماتشون میتونه برای بچه ها و شاید به ویژه نوجوانان دردناک و غیرقابل تحمل باشه..
نثر و قلم خانم رحمانی رو خیلی دوست داشتم و به ویژه روابط بینامتنی که با دیگر آثار و حتا موسیقی برقرار کرده بودند عالی بود.