حضور میلیونها مهاجر افغانستانی در دهههای اخیر باعث شده تا همزیستی مشترک اهالی ایران و افغانستان بیش از هر دو ملتی در جهان باشد. اما علیرغم این نزدیکی و همزیستی، قفسهی سفرنامهها به افغانستان _و بالعکس_ آنقدرها شلوغ و پر از کتاب نیست. کتاب «چای سبز در پل سرخ» را میتوان یکی از آخرین سفرنامههای ایرانی قبل از سقوط طالبان دانست. در مقدمه کتاب درباره دلیل این سفر آمده است:
«از همان ابتدای کار، گاهی طرفهای گفتوگویمان به یک نکتهی طلایی اشاره میکردند: شما که دارید در این موضوع تلاش میکنید، خودتان تا به حال افغانستان رفتهاید؟ شما دارید در مورد مهاجران در ایران کار میکنید و ۹۵ درصد از آنها اهل افغانستان به شمار میآیند. خودتان تا به حال آن کشور را دیدهاید؟ آیا میدانید که مهاجران افغانستانی داخل ایران با مردم خود افغانستان چه تفاوتهایی دارند؟ اصلاً شنیدهاید که بعضی از نسل دوم و سومیهای مهاجر وقتی به افغانستان میروند به خاطر لهجهی ایرانیشان مسخره میشوند و «ایرانیگَک» به معنی «ایرانی کوچک» نامیده میشوند؟ و در نهایت این نکتهی طلایی ما را به این نتیجه رساند که برای یافتن جواب سوالاتمان، از «چرایی این مهاجرت» و قبول این همه سختی و تن دادن به این حجم از در حاشیه بودن همیشگی، دیدن کشور مبداء مهاجرانی که سنگشان را به سینه میزدیم از نان شب واجبتر است؛ پس تصمیم گرفتیم به افغانستان برویم».
زاویه دید کتاب اول شخص جمع است و سه نویسنده با هم به شرح دیدهها و شنیدههای سفرشان پرداختهاند. سرفصلهای کتاب طیف متنوعی از موضوعات (از غذاهای افغانستانی و آرایشگاههای زنانه و مردانه در کابل تا گردشگری سلامت و صرافیهای افغانستان و دیدار با طیف متنوعی از مهاجران به افغانستان بازگشته در کافههای پل سرخ) را شامل میشود و دورنمایی خواندنی از افغانستان را برای خواننده فراهم میکند.
این کتاب رو خیلی شانسی توی طاقچه پیدا کردم، چی بهتر از یک سفرنامه، اونم به مقصد افغانستان این کتاب به شکل یک سفرنامه کلاسیک نیست، یعنی اولویت اصلی نویسندههای کتاب مساله سفر و بازدید از جاذبههای گردشگری نیست، در عوض بیشتر شامل مشاهداتشون از مردم، شرایط زندگی و وضعیت شهرهای هرات و کابل در اواخر حضور نیروهای آمریکایی توی این کشور هستش. از این نظر این کتاب بیشتر از همه میتونه مشابه با کتاب خانم بنی یعقوب «افسوس برای نرگسهای افغنستان» که نویسندگان سعی کردن با مردم افغانستان، مهاجرانی که به کشور خودشون برگشتند و حتی خانمهای ایرانی که به خاطر ازدواج با یک مرد افغانستانی اومدن اینجا، صحبت کنند. نویسندهها دغدغه شرایط زندگی مهاجران در ایران رو دارند واصلا به همین دلیل بوده که به این سفر رفتند، به همین دلیل مشخص هست که از سفرشون چی میخوان و با افراد جالبی هم همصحبت میشن. من بعد از خوندن چندین کتاب و سفرنامه در مورد افغانستان، در این کتاب با یه سری اطلاعات دست اول روبهرو شدم که برام خیلی جالب بود. شاید خیلی از افراد در خصوص وضعیت بانکی، صرافیها، توریسم سلامت، بازگشت مهاجران به کشور خودشون و راه انداختن یک کاسبی اطلاعاتی نداشته باشن که این کتاب بهشون کمک میکنه. همچنین در آخر این کتاب یک معرفی مختصر از چندین سفرنامه مرتبط با افغانستان آورده شده که برای علاقهمندان به این موضوع میتونه خیلی به درد بخوره و فهرستی از مطالعات آینده رو در اختیارشون بذاره. در کل به نویسندگان کتاب خسته نباشید میگم و پیشنهاد میکنم اگر به کشور افغانستان و موضوع مهاجران علاقهمند هستید این کتاب رو بخونید.
یک خط ترافیک جاده شد سه خط. کیپ هم می راندند و اصلاً ابایی از مالیدن ماشینها به هم نداشتند. بیشترشان هم پلاک نداشتند. مینی بوس های راست فرمان و چپ فرمان توی هم می لولیدند و همه زور می زدند از هم راه بگیرند. آقای حیدرزاده وقتی توجه زیاد ما را به ماشین های رنگ به رنگ خارجی دید لبخند تلخی زد و گفت در افغانستان دو چیز است که خیلی ارزان است یکی ماشین دیگری جان آدمیزاد.
« متن پشت کتاب »
+++++++++++++++++++++
در کتابفروشی های انقلاب، پاتوق همیشگی آخر های هفته ام، می گشتم و گذارم به یک کتابفروشی افتاد که چندین سفرنامه رو جدا گذاشته بود. با هوس و میل همیشگی ام به سفرنامه ها، خودم را در میان آن کتاب ها غرق کردم و با توجه به احتساب دخل و خرج ام و نیز آنکه تازه کتاب هزار خورشید تابان را تمام کرده بودم و نیز آشنایی نسبی قبلی ام با افغانستان و شرایط حاکم بر آن بدلیل خوانش چندین کتاب از جمله رمان بادبادک باز و سفرنامه های جانستان کابلستان و سفر به سرزمین آریایی ها ، نتیجه گرفتم این می تواند آن کتابی باشد که چند صباح و چند ایامی مرا در خود غرق کمد و اینچنین هم شد. جالب آنکه در قسمت های کتاب از بولانی غذای محلی افغان ها صحبت به میان آورده بود و تجربه خوردنش و من نیز مشتاقانه برای تست آن که با توجه به ترکیباتش احساس می کردم همچون سمبوسه باشد، خودم را به درب سفارتخانه افغانستان رساندم و میخواستم از بولانی فروشی های دم درب سفارت بخورم، سفارت افغانستان در خیابان پاکستان که به خیابان بهشتی ختم می شود قرار داشته و دقیقا در مجاورت مصلی بزرگ شهر تهران قرار دارد. خلاصه آنکه پس از انقلاب گردی های همیشگی ام، سوار بر مترو در ایستگاه شهید بهشتی پیاده و با کمک از افراد حاضر در آن منطقه ، خود را به سفارت رسانیدم. باران بشدت می بارید و من بی چتر خیس خیس شدم بودم اما من زیر باران بودن را خیلی دوست دارم. در کمال تعجب دیدم هیچ خبری دور و بر سفارت نیست و همه چیز تعطیل است حتی خود سفارت نیز هم. هوس خوردن بولانی همچون قابلی پلو ( کابلی پلو) همچنان بر دلم مانده و خواهد ماند. امیدوارم روزی به مقصود خویش برسم. اما از کتاب بگویم که شرح سفر سه ایرانی به افغانستان در سال ۱۳۹۷ و قبل از برچیده شدن حکومت جمهوری افغانستان و پای کار آمدن دوباره طالبان می باشد. شما اطلاعات خیلی خوبی از مردم و جامعه و اوضاع زندگی افغان ها در این کتاب خواهید گرفت و نیز بیشتر به این تفکر دست خواهید یافت که افغان ها هم آدم اند و روزگار یک زندگی بسیار عالی را به آنها بدهکار است و همچنین به این اصل خواهید رسید که با این عزیزان که از سر ناچاری در کشورمان سکنی گزیده اند ، با احترام رفتار کنید نه بعنوان شهروندانی درجه چندم و لایق حقارت شدن. جالب است که ما ایرانیان وقتی به خارج از کشور و به کشورهای دیگر پناهنده می شویم، میخواهیم که با ما رفتار خوبی بشود ولی اکثرمان هرگز این دید را به افغان های رنج دیده نداریم. نمی دانم این نوشته اندکم در شما خواننده تاثیری دارد یا خیر ولی امیدوارم حداقل یک نفر را به این تفکر برسانم که افغان های ساکن در ایران سزاوار احترام اند و نه تحقیر. در جایی از کتاب خیلی به فکر و تامل رفتم. مردان افغان عارشان می آید که رفتگر شوند و آشغال ها و زباله های شهر را پاک کنند فلذا این امر را زن های افغان انجام می دهند بدین صورت که خودشان را کاملا می پوشانند و دست به نظافت میزنند ولی همین مردان افغان بطور مثال وقتی در کشوری دیگر همچون ایران هستند، رفتگری را هم انتخاب می کنند همچون که من در تهران می بینم. پس کوچ و مهاجرت از کشور خودت آن نیست که توقع داری و هیچ جا مثل کشور و خاک خودت نمی شود. باید قدر امنیت داخل ایران را دانست و آن را ارج نهیم ...