مژگان زارع از نویسندههای موردعلاقهی منه. صراحتی در قلمش داره که باعث میشه شخصیتها رو به خودت نزدیک بدونی. آواز پاییز بیشک بهترین اثرش نیست ولی میشه ازش به عنوان یک پکیجِ درستوحسابی از معما، روانشناسی و درونمایهی اجتماعی یاد کرد. با اینکه هیچوقت با عاشقانههای مژگان ارتباط نگرفتم (میدونم، ممکنه مشکل من باشه) ولی هدایتِ پلات رو در آثارش میپسندم. مژگان هیچ ابایی از اینکه شخصیتهاشو تا قعرِ سیاهی ببره و بعد برگردونه نداره. رماناش پر از آدمحسابیهای بیخطا نیستن. اتفاقاً تا دلتون بخواد گَند میزنن و اشتباه میکنن و جالبه که گَندهاشون عمدیه معمولاً. توی آواز پاییز شخصیتِ افسانه همچین وضعی داره. آدمی که هم ازش بدت میاد و هم به خودت میگی یعنی من اگه جای اون بودم اون تصمیمو نمیگرفتم؟ عشق داستان برای من باورپذیر نبود اما نویسندههای عامهپسند فکر میکنن عشق لازمه برای داستان حتی اگه چندان بهش پرداخت نشده باشه. شاید حق با اونا باشه، نمیدانم😂