((نمیگویم متن نوشتهشده نمایش آنقدرها باارزش است، اما میتوانم برای برای نمونه، قطعا به شما بگویم که هیچیک از شخصیتهایم را تحقیر نکردم_نه سِر هارولد را، نه ژاندارم را و نه چتربازان را. این را خوب بدانید که هیچگاه در جستوجوی درک آنها نبودم، اما یکبار که آنها را خلق کردم، روی کاغذ، برای صحنه، دیگر نخواستم حذفشان کنم. آنچه مرا به آنها پیوند میدهد از مقولهای غیر از هجو یا تحقیر است. رسالت آنها هم این است که مرا شکل دهند.))
«هنر»، «هنرمند» و مفاهیمی در این طیف، در وهلهی اول برای ما شبح یا هالهای از مفهوم زیبایی و لذت را تداعی میکنند. چرا که اغلب هنر را مجرایی میپنداریم برای فرار کردن از دنیای کثیف و ملالانگیزی که در آن گرفتار آمدهایم. ما به عنوان تماشاگر به جستن آرامش و کامجویی در مواجهه با هنر عادت کردهایم؛ طبیعت شگفتانگیز است، تاریخ پرشکوه است، زندگی زیباست و «ما خوبیم»! نقطهی عطف زیباییشناسی ژنه درست بر مخالفت با همین طرح استوار است: به زشتی و ابتذال اعتراف کنیم و آنها را به صحنه بیاوریم. ولی جنسِ این بازنمایی از آن نوعِ آشنایی نیست که با به نمایش درآوردن درد و رنجِ «محرومان» و «حاشیهنشین»ها قصد برانگیختن ترحم «ارباب»ِ تماشاگر را داشتهباشد. ترحمی که اتفاقا در راستای همان کنشِ سترونِ تماشاگری قرار گرفته و خود مهرِ تاییدی است بر مهر و عاطفهی مایِ تماشاگر، و در ادامه نیز با استنتاجِ زیبابودنِ جهان و آن آرامشی که در اثر هنری میجستیمش، پیوند میخورد. تئاترِ ژنه بر بحرانی کردن موقعیت بیخطر تماشاگری متمرکز است که با تیزبینی و نبوغِ خود و همچنین تجربهی زندگیای که ریشههایش با شر و طردشدگی عجین شده، دنیای جادوییِ آن را طرح میریزد. تئاتری هولانگیز که به اعتراف خودش «بوی تعفن میدهد»؛ دنیایی کثیف، جولانگاه موجودات غریبی که با کمی دقت میبینیم احساس نفرتی که توامان با تحسین و شگفتی در ما برمیانگیزد دقیقا به خاطر این است که در وجود ما و دنیایمان ریشه دارد. و نمیتوان منکر شد که این نمایاندن و اعتراف به «زشتی»، چه بسا خود منادی نوعی ناب و دیگرگون از «زیبایی»ست…