«لذت لذت بود، و همهی هیجانها، مثل همهی سقفها، یک شکل بود؛ اما چرا با اعمال شاقه؟ و به عوض اعمال شاقه چرا نمیباید پول میگرفت؟ پول: راحتی یک اتاق مهمانخانه که میشد زنگ زد و دستور غذا داد و حمام کرد و فکر ملحفهها نبود. فریده مزهاش را چشیده بود، گرچه صبح ناچار کسری پولش را داده بود؛ و پولی که به مرد قرض میدادیم جزو عاشقی بود و برنمیگشت، یا لااقل زود و بهراحتی برنمیگشت. بااینهمه لذت شاید همیشه لذت نبود؛ و به عوض چیزهایی که نبود چرا نمیباید پول میگرفت؟»