Jump to ratings and reviews
Rate this book

سرگذشت یک عشق

Rate this book

34 pages, Unknown Binding

About the author

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
0 (0%)
3 stars
1 (50%)
2 stars
1 (50%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for شادی‌آفَرین .
155 reviews8 followers
February 17, 2020
*مجید نفیسی/سرگذشتِ یک عشق*
.
دلدار من
گل نرگسی به دهان دارد
که با خود از زندانهای ایران آورده است
.
می دانم که در پس پلک ها
و قاب مشت ها
و فاصله ی میان دو تیربار
و سپیدی نامه های آخرین
و پیام تک ضربه ها بر دیوار
و گوشه های تر غم
و درزهای برهنه ی شادی
و حفره های خالی درد
و تاریک روشنای امید
و قله های پنهان غرور
می توان
آری، می توان
بهار را پنهان کرد
.
شانه ای چوبی می خواهم
تا گیسوان شلالش را
شانه کنم
.
رنج زندان
او را زیباتر کرده است.
.
یک بار دیگر بازگرد
و از راهروی تاریک پرواز
مرا صدا کن
.
آیا تو خود یکی مرده ای
که از دیار مردگان بازگشته ای
.
هزار بار مرا صدا کن
و بگذار
آخرین بار هرگز نیاید
.
بار دیگر که تو را ببینم
چین های چهره ات را خواهم شمرد
آیا برابر سال هایی خواهند شد
که تو در بندهای تاریک تهران گذرانده ای؟
.
زندان چیست؟
زهدانی که آدمی به آن برمی گردد
با این امید که دوباره زاده شود.
ای نوزاده از بند!
از تو می خواهم که در جهان ما بمانی
و از آنچه در آن هزارتوی تاریک
بر تو گذشت
با ما سخن بگویی
.
آیا بی قراری من
از توفان درون تو عمیق تر است؟
آیا زاری من
از شن-مویه های تو سخت تر است؟
آیا خشم من
از کف دهان تو شورتر است؟
.
در آن سو، دلداری دارم
که بر شن-ماسه های تردید
نشسته است
با دستی سر مرا
به سوی لب های شیرین خود می کشاند
و با دستی سینه ی مرا
به عقب می راند
از چشم هایش
آفتاب و تگرگ همزمان می بارد
.
آه ای دریا
بگذار خود را
درون تو افکنم
شاید غم بزرگ من
در آبهای سبز تو
فرو بنشیند
.
دست های ما راز یکدیگر را می جست
و لب های ما نام یکدیگر را می گفت
.
من دستی را
به دور تو حلقه کردم
و با دستی دیگر
دستت را گرفتم
و هر دو خاموش به راه افتادیم.
.
اما من می دانستم
که آهوی گمشده ام
به بوته های قالی خود
بازگشته است.
.
نه! نه!
پیش از این که آشفتگی شهر
و بوق ماشین ها
و دود و دَم باری هایِ بامداد
او را از من بستاند
چه می شد
چه می شد اگر خورشید می توانست
همیشه در سپیده دمان بماند
و بگذارد تا من
در رقص سایه ی شاخه های پشت پنجره ی او
همیشه در کنار این چهره ی پاک بمانم
.
از جامه به تن
و از واژه به روح او
نزدیک تر شوم
.
مبادا که هق هق گریه ی آرام تو
خواب او را آشفته سازد
.
می گویم:
"سرت را خم کن
گوشت را نزدیک بیار
بگذار این سایه های خوشبو ترا پُر کنند."
.
دریغا که برف رویای مرا آشفت
.
دانستم که باید بازگردم
چرا که عشق تو را
تنها در بی وزنی پرواز می توان یافت
جایی که همه چیز گزندپذیر می شود
.
مهربانی ات که کدورت مرا می شوید
و رضایت ات وقتی که ایثار می کنی
و شور بی پایانت به زندگی
که در پای ي بسته
تنها شوق به رفتن را می بیند.
.
می خواهم همیشه در بی وزنی پرواز بمانم
و هرگز به سکون خاک بازنگردم
و جز شانه های پهن عشق پناهی نجویم
.
به من بگو:
چرا لب های تو پرهیز کرد
تا حتی نام مرا بر زبان آورد
و چرا پوست تو
نوازش دست های زخمی مرا از یاد بُرد؟
.
آیا هرگز
بر امواج عشق رانده ای؟
دیوانه وار پیش می روی
آنقدر که نمی دانی
در پایابی یا غرقاب
Displaying 1 of 1 review

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.