پسربچهای که عروسی خواهرش نزدیکه و باید بدون اینکه کسی بفهمه بره و لباس عروس خواهرش رو عوض کنه تا آبروی خواهرش نره... با دوستش یواشکی دوچرخه یکی رو قرض میگیرن (موقتا میدزدن) و راهی شهر میشن.... تا برن و برگردن هزارتا اتفاق متنوع میوفته و هربار میگی خوب دیگه الان میرسن که اتفاق بعدی پیش میاد و... به نظرم پیچ و خم داستان رو نویسنده خوب از آب درآورده بود. خسته نمیشدی حوصله ات هم سر نمیرفت و داستان با اینکه بستر ساده ای داشت پر کشش بود. در حین داستان بحث های جالبی هم درباره ارتداد و کفر و دلت پاک باشه و... شد که هرچند شاید میتونست نتیجه بهتری بگیره و یه مقدار اون بخش رو پایان باز رها کرد ولی بازهم خوب بود.