دوستداران گلشیری و شازده احتجاب، احتمالاً خوششون بیاد از این کتاب هم.
پی نوشت: تو این وضعیت ریویو نوشتن و کتاب خوندن مسخره به نظر میرسه؟ خب برسه. اگه این کار رو نکنیم چه کنیم؟ بالاخره تا زنده ایم باید زندگی کنیم دیگه. فعلاً که زنده ایم.
خط را که نمی خواندم، تماشا می کردم. همان جور که رقم مهر تو در چهره ی ما پیدا بود. شکسته نستعلیقِ استاد حبیب را در اسباب کشیِ خانه ی پدری که یافتمش دادم به دکان قاب سازی. و بعد آمد نشست روی دیوار؛ سالها دل طلبِ جام جم از ما می کرد. و چقدر در کوچه های اصفهان ما چون خطوط تعلیق تاب خورده بودیم و رو به بالا رفته بودیم و دود شده بودیم بلکه بشود از آن بالا روی زنده رود راه را گرفت و رفت پُل به پُل تا برسیم به گاوخونی، آخر بار خشکِ برهوت! و در آن گودالِ تاریک فورانِ خون که می زد از زمین بالا، می آمد بالا می آمد تا برسد به لبالب و سرریز کند و این بار وارونه راه بگیرد و رودخانه را پُر کند و همین جور از دهانه ی پل های گذر کند، از دهانه های سی و سه پل از دهانه های خواجو و شهرستان و پل جدید و همه ی پل ها تا برسد آن بالا برود به سرچشمه اش که کوهرنگ بختیاری است و تازه آن جا از روی تنِ برف ها روانه بشود به پایین: خون از اندام نازک او روان گشته بود، چنانکه شنگرف بر کوه برف... و زل بزنم به آن سرخی به آن تن های تازه ی خفته در آغوش خاک، ای خاک از خواب پریده بودم، در خواب بود که دیدم که خاک ها را کنار می زنم تا برسم به نهالی که تنش سرخ بود؟ یا بیدار بودم و خواب رفته بودم؟ حالا تنِ نازکِ آن نازنین نوباوه گان را خاکْ چه بی خبر پاره پاره کرده و شکل شان را زمین به صورت خودش درآورده است. خوابم نمی برد بیدار می مانم که معلق باشم و به تمام گِردی ها و انحناهای شکسته نستعلیق ها و سیاه مشق ها خیره شوم. همانجور از یک خط صاف و آرام بروم تا تاب بخورم به بالا مانند خطوط تعلیق، بالا و پایین را نگاه کنم و یادم بماند که در رگِ هر تاک، هزار باده ی ناخورده است. یادم بماند که روا نباشد خون ریز را حمایت، بیدار بودم و خوابم نمی بَرد یا شاید هم نمی خواستم که بخوابم