پنجره را بستم و تکه های سفال گلدان را برداشتم و گیاه را در یک شیشه شیر خالی گذاشتم و داخلش آب ریختم و شروع کردم به جارو کردن خاکها، همتنطور که خاکها را در سطل آشغال می ریختم ناخودآگاه فکر کردم چقدر حکایت این گلدان شکسته شبیه من است! گیاهش ناامن و نامطمین به آینده در یک شیشه آب مانده، نه گلدان راحت و آشنایش را دارد نه خاکی که ریشه هایش را در آن گسترانده بود... نه امیدی به بقا دارد و جوانه زدن مجدد، نه میتواند کاری کند، باید نتظر بماند تا بلکه دستی از سر دلسوزی او را در خاک دیگری بکارد بلکه باز بتواند ریشه بدواند و امیدوار باشد به جوانه زدن...
تکین حمزه لو در 22 فروردین سال 1356 در تهران متولد شد.تحصیلاتش را در رشته مهندسی عمران دانشگاه آزاد به اتمام رساند.ایلیا پسرش حاصل دوران دانشجویی اوست.وی چندی به ویرایش و خلاصه کردن متون در نشر شادان پرداخت.در این زمان به نظرش متون متون سنگینی نیامدند و وی خود شروع به نوشتن کرد."افسون سبز" بدون هیچ گونه بازنویسی و ویرایشی به چاپ هشتم رسید و تمی عشقی و پر کشش داشت که شخصیتها از روس یکی از آشنایان این نوینده که درگیر طلاق بود تاثیر گرفته بودند."مهر و مهتاب" را در حالی نوشت که حدود 4 ماه به آسایشگاه معلولین سر زده و در مورد جانبازان شیمیایی تحقیق کرده بود. وی معتقد است که پیش از نوشتن باید تحقیق کرد تا به شعور مردم توهین نشود. از کتابهای او می توان "در پایان شب" "از آنسوی آیینه" ، "بعد از او" ،"دختری در مه" ،"عاشقانه برای پسرم"و جدیدترین اثر این نویسنده "از این همه جا"را نام برد.
کتاب عطر بهار نارنج اثر تکین حمزه لو است،نویسنده ای که بارها توی آثارش نشان داده توجه ویژه ای به معضلات اجتماعی دارد. کتاب حاضر،کتابی خوش خوان است و از آن دست کتابهایی است که مشکلات جامعه و به خصوص مشکلات همخانگی یا به عبارتی ازدواج سفید رو به تصویر میکشد. همخانگی یا همان ازدواج سفید پدیده ای است که شاید از نظر جوانان بی عیب و نقص باشد اما در دل خودش مشکلاتی نهفتست که کتاب به زیبایی آنها را به تصویر میکشد و در خلل این روایت دغدغه های جوانان در قالب گفتگوهای دو دوست بیان می شود. داستان درباره دختری به نام نگار است که خانواده ای سنتی با مادری تا حدودی سخت گیر دارد،همین امر باعث می شود نگار آن طور که دلش میخواهد نتواند رفتار کند؛آن طوری که جوان ها و دوست های نگار رفتار می کنند.نگار این بین در اثر یک اتفاق مجبور به تصمیم گیری می شود و بر سر دوراهی می ماند؛همخانگی با کسی که دوستش دارد و طرد شدن از خانواده یا در کنار خانواده ماندن؛که در نهایت تصمیم نگار ماجرای اصلی داستان را در بر می گیرد.نویسنده خیلی روان قصه را پیش می برد و تعلیق داستان بسیار بالا است. سیر کتاب کاملا منطقی است و در نهایت هم با پایانی کاملا منطقی داستان به پایان می رسد. هر چند انتظار می رفت پایان کتاب کمی مفصل تر باشد و انقدر زود جمع بندی نشود. کتاب پیشنهاد خوبی برای جوان هاست چون به راحتی میتوانند با شخصیت ها همذات پنداری کنند و شاهد یک جورهایی می شود گفت حرف دلشان و دغدغه هایشان از زبون شخصیت داستان باشند و همچنین پیشنهاد خوبی برای مادر ها و سایر افراد تا بیشتر با دغدغه نسل جوان آشنا بشوند و مشکلاتشان را درک کنند.
این متن مقدمه از خود کتابه:: در جامعه شهری و مدرن امروزی ایران گاهی تقلید های کورکورانه از جوامع غربی مشاهده می شود که با سنتها و اخلاقیات ایرانی ما سنخیتی ندارد. یکی از این تقلید های پر اشکال همخانگی یا به تعبیری ازواج سفید است که ممکن است از دور شبیه سرابی فریبنده و در نظر جوانان ایده آل و ساده برسد اما در دل خود مشکلات و محدودیت های وسیعی دارد که به ضرر زوج و بخصوص دختران ماست. داستان حاضر تلاش کرده تا با نگاهی بی سرف و دلسوزانه به بررسی مشکلات این انتخاب اشتباه بپردازد....
با اینکه کتاب ادعا دارد که در این موضوع بی طرف است اما فقط یک سر ماجرا را می گیرد... اما با توجه به سیر داستان تصمیم شخصیت اصلی یعنی نگار واقعا اشتباه محض بوده. من به وضوح میدیدم که با این مسئله کاملا مشکل دارد و در چارچوب باورهایش نمی گنجد اما در حرکتی به ظاهر جسورانه انتخاب میکند که پاسخ یکدنگی ها و محدودیت ساختن های مادرش را بدهد که البته با انتخاب کوکورانه اش نتیجه ی خوبی نگرفت.
"پنجره را بستم و تکه های سفالی گلدان را برداشتم و یاهرا در یک شیشه شیر خالی گذاشتم و داخلش آب ریختم و شروع کردم به جارو کردن خاکها، همانطور که خاکها را در سطل آسغال می ریختم ناخودآگاه فکر کردم چقدر حکایت این گلدان شکسته شبیه من است! گیاهش نا امن و نامطمئن به آینده در یک شیشه آب مانده، نه گلدان راحت و آشنایش را دارد نه خاکی که ریشه هایش را در آن گسترانده بود... نه امیدی به بقا دارد و جوانه زدن مجدد، نه می تواند کاری کند، باید منتظر بماند تا بلکه دستی از سر دلسوزی او را در خاک دیگری بکارد بلکه باز بتواند ریشه بدواند و امیدوار باشد به جوانه زدن..."
(این متن برای کسانی که علاقهمند به خواندن این اثر هستند، اسپویل دارد)
من در مجموع عاشقانهخوان، از نوع ایرانیاش نیستم. البته که به ویژه در نوجوانیام و حتی سالهای بعد و همین حالا هم، چند جلدی خواندهام اما در مجموع، بدون هیچ قضاوتی در مورد طرفداران این ژانر، پیگیر اینگونه داستانها نبودهام.
چندی پیش در اینستاگرام معرفی کتابی را دیدم که موضوعش برایم جالب بود؛ ازدواج سفید. پس از مدتی، صفحه نویسندهاش را هم پیدا و لینک دنبالکننده آن را زدم. احساس کردم این زن، چقدر شبیه من فکر میکند و مینویسد؛ چه تجربههای مشترکی با هم داریم. در نهایت تصمیم گرفتم کتاب را بخوانم.
چند سال پیش مجله زنان امروز، گزارشهایی را در مورد ازدواج سفید کار کرد؛ یکی از آنها گفتوگوهایی با چند نفر از افرادی بود که چنین تجربهای دارند؛ آنها از چالشها و نگرانیهای روشی انتخابی خود برای زندگی، گفته بودند. (به خاطر مطالبش در همین مورد نیز توقیف شد)
تکین حمزهلو، در عطر بهار نارنج از همین تجربهها میگوید. البته یکی - دو تا نمونه موفق نیز در لابهلای داستان گنجانده است که یک طرفه به قاضی نرفته باشد، اما در کل، موضعاش انتقادی است. تجربه دختر ۲۵ ساله داستان هم به شکست منجر میشود و به پناه امن خانواده بازمیگردد.
کتاب البته که خواننده را تا آخر با خود میکشاند. یک نکته مهم هم اینکه برای مخاطب حداقل ۱۰ یا ۱۲ سال کوچکتر از من نوشته شده است؛ اگر در آن سن این داستان را خوانده بودم، احتمالا لذت بیشتری از آن میبردم و شاید نکات آموزندهای هم برایم داشت.
ولی حالا سه تا مشکل با داستان دارم؛ با این توضیح که باز هم بدون هیچ قضاوتی، ازدواج سفید انتخاب من برای زندگی نیست:
۱. نخست آنکه دختر جوان (نگار؛ شخصیت اصلی که راوی داستان است)، تلاش زیادی میکند، شریک زندگیش را در جایگاه شخصیت منفی بنشاند ولی من نتوانستم با او همدلی کنم. آراد، از همان ابتدا مشخص میکند که اعتقادی به ازدواج رسمی ندارد. من هیچ جای داستان احساس نکردم که قصد داشته است او را فریب دهد. خود نگار در پی سلسله وقایعی تصمیم میگیرد، قدم به مسیری بگذارد که در نهایت برای او به بنبست میرسد. سختگیریهای مادرش و تشویقهای دوست صمیمیاش هم در این زمینه موثرند؛ اما تصمیم نهایی را خود او با علم به فضای سنتی حاکم بر خانوادهاش میگیرد و تاوانش را نیز پس میدهد.
آراد حتی در طول یک سال از زندگی مشترک، با نگار بدرفتاری هم نمیکند؛ با اینکه بیپناهی دختر و طرد او از سوی مادرش (پدر او در گذشته) فضا را برای سوءاستفاده مرد فراهم میکند.
زندگی آنها نیز در نهایت به خاطر اشتباه خود نگار به پایان میرسد. پس من واقعا نتوانستم آراد را شخصیت منفی داستان تصور کنم.
۲. مادر نگار، نگاهی سنتی به مقوله ازدواج و دوستی دختر و پسر دارد. سختگیریهای غیرمنطقیاش در راهی که دختر قدم به آن میگذارد، تاثیرگذار است اما در نهایت، کل انتقاد واقعی به نقش او در این ماجرا، به یک جمله در صفحههای پایانی داستان خلاصه میشود. در مجموع مادر در جایگاه محق مینشیند و حتی خود نگار هم در تکگوییهای ذهنیاش، حق را به او میدهد. در جامعهای که هنوز هم محدودیتهای شدید برخی خانوادهها برای دخترانشان، آنها را به سمت دروغگویی و پنهانکاری میکشاند یا از حق زندگی طبیعی محروم میکند، چنین نگاهی به اعتقاد من اثر مثبتی در پی ندارد.
۳. راوی داستان، پس از ترک همخانگی با شریکش، روی رفتن پیش مادرش را ندارد و به خانه مادربزرگ خود در شیراز پناه میبرد. او هم با درایت، مادر و خواهر نگار را از تهران، به شهر آبا و اجدادیشان میکشاند. در ادامه هم، میانه دخترش را که حاضر به دیدن بچهاش نبوده و نوهای را که سرگشته به آن شهر پناه آورده است، میگیرد و مسائل را حل میکند. اگر مادربزرگ را نماد بخش سنتی فرهنگمان بگیریم، در واقع همه مشکلات با بازگشت به سنت برطرف میشود. من با این نگاه هم مشکل داشتم. از آن دسته آدمها نیستم که یکسره هر آنچه را در سنت و فرهنگ ایرانی است رد کنم؛ برخی حتی برایم مایه مباهات و افتخارند. اما معتقدم بدون شک، ایرادات اساسی در آن وجود دارد که باید برطرف شود. سختگیریهای آزاردهنده برای برخی دختران و فشار جامعه برای ازدواج آنها، به نظرم یکی از همین موارد است./ سارا اسلامی
This entire review has been hidden because of spoilers.