اشعار این کتاب در قالب سپید سروده شده و شفیعی در اولین مجموعه شعری که منتشر کرده سراغ موضوع جنگ رفته است. اشعار این کتاب با محوریت عشق آغاز و به جنگ ختم میشود. اشعاری که در قالب سپید سروده شده و زبان ساده ای دارد.
ساخت ترکیبهای نو و بدیع مهمترین ویژگی این کتاب بود که در شعرهای مختلف توجهم را به خودش جلب کرد اشعار بخش جنگ این کتاب هم در نوع خود جالب بود به خصوص شعری که برای ایران سروده شده بود اولین تجربه شاعر در انتشار کتاب به نظرم راضیکننده و مثبت بود و از اینکه این فرصت را برای این اشعار گذاشتم پشیمان نیستم اشعاری که عاطفه در آنها حضور پررنگی دارد و همین سبب میشود خوانش اشعار لذتبخش شود کوتاه نویسی دیگر مولفه اشعار شفیعی در این کتاب است هرچند در اشعار جنگ نشان میدهد که توانایی طولانی نوشتن را در عین حفظ تصاویر اشعارش دارد.
برای بار چندم پرسید: «آیا وکیلم؟» داماد رفته بود مین بچیند کارش که تمام شد خمپارهها برایش کِل کشیدند و تیر و ترکش مثل نقل و نبات از آسمان بر سرش ریخت.
«پرچم صلح» شهریار شفیعی در مورد جنگ است؛ جنگی که هنوز ادامه دارد، توی خانههایی خاص، سی سال بعد از سوت پایانش، در خسخس سینهها نفس میکشد، توی تاول بدن شیمیایی، چرک میکند، با حملۀ موجیها به سرش میزند و با شکستن شیشهها، آرام میگیرد. جنگ هنوز هست و پابهپای ما، پیش میآید. شهریار شفیعی، با پرچم صلحش جنگ را جلوی چشمان ما آورده تا باد تکان تکانش بدهد و جنگ را لابهلای کلمات زندگی، برقصاند. کوتاهکوتاه، لابهلای ضرباهنگ تند جملات شعرهای سپید، زوزۀ جنگی خزیده پشت دیوارها را تبدیل به مارش هجوم و یورش به همۀ داشتههایمان میکند و نالههای جان کندنش را از لای جرز و کف آسفالت و اگزوز ماشینها به گوشمان میرساند. در قطعۀ سی و چهارم اما، ناگهان نقبی میزند به تاریخ. میرود به ابتدای ماجراهای ایران، به نقطۀ آغاز که هنوز هم رهایمان نمیکند. صدای جنگ را آنقدر پی میگیرد تا برسد به آصلاندوز، یا ترکمان چای، آنجا که ایران از تبریز فروپاشید در خودش. با عباس میرزا تفاوت غرش توپ و تفنگ را با چکاچک شمشیر فهمید؛ جایی که ایران معاصر شکل گرفت، زار و در دمِ جان دادن. تجدد با همۀ درندگیاش، در ابیات آغازین خود را مینمایاند. شاعر تجددِ برهنه را نشانِ همه میدهد، که میلادش با جنگ گره خورده است. ایرانِ معاصر را میبینیم که با صدای توپ از خواب گران میپرد و عِرض و مرزش را ازدسترفته میبیند. بعد سری به مسألۀ اساسی ایران مدرن میزند؛ یعنی قومیت. قومیتی که ایران رسمی پوزخندش میزند، اما او نگاهبان ایران واقعی است. شاعر زمزمهای میکند و در جنگ هشتساله فرود میآید، در دشتهای داغ جنوب و زیر آفتاب سوزانش. از آن میگذرد و میآید به روزهای صلح، به روزهای... اشتباه نشود. روزهای صلح، روزهای خوشی و شادی نیست. روزهای جراحت و داروست. روزهای بوروکراسی و جانبازی است. این تجدد صلحش هم، با جنگ و آزار میگذرد. همیشه مرکزیتی هست که تاب بودن حاشیه را ندارد؛ باید نابودش بکند، خفهاش بکند، باید همهچیز «دیگری» را از او بگیرد. این است که دیگر چارهای برای شاعر نمیماند، جز این که نوک پیکان را به سمت مجاهد نشانه برود؛ تو برخیز. تو که مجاهدی و کارت برخواستن است، برخیز. برخیز اما برای چه؟ برخیز به مردن. دیگر جایی برایت نمانده، حتی برای این تن رنجورت. برخیز و مردانه بمیر. شاعر میخواهد که مجاهد، این فرصت آخر را از دست ندهد. میخواهد که اعتراضش مشروعیت معاصریت را زیر سؤال ببرد. میخواهد فریادش از همۀ چهارچوبها بگذرد و توی هیچ مستطیلی نماند، آخر هر مستطیلی قبری است. چه چیزی در چهارچوب درگیریهای دنیای جدید نمیماند؟ کدام صداست که در مستطیلهای دنیای هیاهو گم نمیشود؟ سکوت. تنها سکوت است که از مرزها میگذرد و صدای جنگ را، از بیخ و بن، خاموش میکند. شاعر در آخر شعر، همۀ جنگها را نابود میکند؛ با اعتراض سکوت.