چاپ چهارم: 1357، انتشارات پیوند. در مقدمه کتاب نوشته: در چاپ تازه داستان «ادبار» جای داستان «سایه های خسته» را میگیرد ادبار از ص 7 تا ص 21، بند از ص 22 تا ص 61 ، پای گلدسته ی امامزاده شعیب از ص 62 تا ص 88 پایان نگارش داستان سال 1343 ، بیابانی: از ص 89 تا ص 130 پایان نگارش داستان 1345
Mahmoud Dowlatabadi is an Iranian writer and actor, known for his promotion of social and artistic freedom in contemporary Iran and his realist depictions of rural life, drawn from personal experience.
برنده لوح زرین بیست سال داستاننویسی بر کلیه آثار، به همراه امین فقیری ۱۳۷۶ دریافت جایزه یک عمر فعالیت فرهنگی، بدر نخستین دوره جایزه ادبی یلدا به همت انتشارات کاروان و انتشارات اندیشه سازان ۱۳۸۲ برنده جایزه ادبی واو ۱۳۹۰ Award for International Literature at the House of Cultures in Berlin 2009 Nominated Asian Literary Award for the novel Collon Collin 2011 Nominated for Man Booker International prize 2011 برنده جایزه ادبی هوشنگ گلشیری برای یک عمر فعالیت ۲۰۱۲ English translation of Colonel's novel, translated by Tom Petrodill, nominee for the best translation book in America 2013 Winner of the Literary Prize Ian Millski Switzerland 2013 Knight of the Art and Literature of France 2014
حيف كه با فاصله زمانى از خواندنش دارم مىنويسم. براى همين الان در يك كلمه فقط مىتونم بگم به يادموندنى و درخشان. فكر مىكردم يك اصل كلى هست كه رمان نويسهاى خوب عموما نمى تونن داستان كوتاه نويسهاى خوبى هم باشند. در مورد دولت آبادى اصلا اين طور نبود. يك مشكلى كه بيشتر داستان كوتاه هاى فارسى كه اين مدت خوندم داشتند جذاب نبودن موضوع به اندازه اى بود كه در حد يك داستان كوتاه درگيرت كنه. باز در مورد دولت آبادى اينطور نبود. همه موضوعات كشش داشتند و انگار در حال خواندن رمانى. با اون توصيفات غريبش كه به خورد داستان رفته و منِ خواننده ى هميشه كم حوصله كه اصولا از توصيفات رد مى شم رو هم اسير مى كرد. داستان بيابانى و گوشه اى كه به نظام قضايى زد به طور خاص در ذهنم مى مونه. تفاوت ديگه مجموعه در اين بود كه برخلاف بقيه داستانهاى اجتماعی اون دوران كه با حس بنبست و درموندگى و خفقان رهات مى كنه بيشتر شخصيت ها عامليت داشتند و به دنبال تغيير موقعيت بودند. ديگه همين ديگه. دمت گرم آقاى دولت آبادى.
و براستی مگر میشود داستان های کوتاه محمود دولت آبادی را دوست نداشت؟ و وقتی فکر میکنم این مرد از بیش از چهل سال پیش تا کنون اینقدر قدرت مند نوشته٬ خوف مرا درمیگیرد. این کتاب رو به تازگی از دوستی قرض گرفتم که آن دوست هم کتاب رو به سان گنجی از دل صندوقچه خاک گرفته خانه قدیمی و متروکه ای بیرون آورده بود. صفحات کاهی کتاب که با یک تای کوچک میشکنند و گویی غبار دشتهای تفدیده بیهق رویشان نشسته .
شاید بتوان تفاوت داستانهای این مجموعه با داستانهای نوشته شده پیش از آن را در تنوع وضعیت های مساله دار یا مناسبات اجتماعی دانست. از قالیبافی تا شهرنشینی جدید و امامزاده در روستا که از آن جامعه مصیبت زده روستایی با شرایط اسفبار یکسان کمی فاصله میگیرند
در این داستان ها توصیف ظاهری شخصیت ها که انگار امضای دولت آبادی است به اوج میرسد. یا در قالب داستانی کوتاه پرداختن به ظاهر دو یا سه شخصیت بسیار به چشم می آید. بهترین داستان مجموعه از نظر من هم داستان آخر است، بیابانی
یه مجموعه 4 داستانی که به خوبی باقی کارهای دولت آبادی هست. به طور خاص داستان بیابانی و بند رو دوست داشتم که بیشتر به مشکلات روستایی ها در دهه 40 اشاره داشت. چیزی که به نظرم مشترک بود توی همه داستان ها بحث "مهاجرت" بود از روستا به شهر ، از شهری به شهر دیگه، و همه هم به دنبال کار. حس غریبی بود خوندنشون. مهاجرت هایی که تیری در تاریکی بودن، به همراه خراب کردن پل های پشت سر برای رسیدن به هدفی (پیدا کردن کار) که در این داستان حداقل هیچ کسی هم بهش نمیرسید. خشونت غیر فیزیکی در داستان ها خیلی زیاد بود و با اینکه داستان کوتاه بودن اما بعد از هر کدومشون باید یکم نفس میگرفتم و میرفتم بعدی که اذیت نشم. توصیه هم میشه کاملا
.ازکارای دولت آبادی خیلی تعریف شنیده بودم اما فکرنمیکردم اینقدربپسندم .از خوندنش لذت بردم واصلا خستم نکرد .داستان ها خیلی ساده است امااینقدرخوب نوشته شده که جذابن .توصیف ها به جاوقشنگن .حرف های شخصیت ها واحساسشون اصلامصنوعی به نظرنمیاد .از داستان(بند)بااینکه به نظرم غمگین ترین داستان بودبیشترازهمه خوشم اومد
کتابی بسیار پر کشش در باره زندگی و اجتماع مردم ایران در دهه 40 با خواندن این کتاب به روابط اجتماعی ایران در دهه 40 آشنا خواهید شد و شما را به لایه های مختلف اجتماع راهنمایی می کند.
کتاب مجموعه ای از سه داستان کوتاه است. طرح داستان دوم به نام «بند»، به روشنی فیلم «دختران خورشید» را یادآوری می کند. هرچند که در خود فیلم اشاره ای به اثرپذیری از این داستان نشده.
لایههای بیابانی یکی از نمونههای موفق در ادبیات اقلیمی است و از آنجایی که من این کتاب را بعد از «زائری زیر باران» احمد محمود خواندم تفاوت دیدگاه دو نویسنده برایم بسیار فاحش بود؛ دولت آبادی در این کتاب در مقام نویسنده بهتر از احمد محمود تسلط خود را بر ادبیات اقلیمی نشان داده است. روایتها بسیار به جا و کافی بودند و برخلاف رمانهای طولانی نویسنده، تمام داستانهای کوتاه این مجموعه پرکشش و خواندنی بودند و آن سختخوانی داستانهای بلند دولت آبادی را نداشتند. درونمایهی این کتاب هم مانند زائری زیر باران احمد محمود، در مورد تاثیرات انقلاب سفید بر زندگی مردم روستانشین جامعهی آن زمان است و علاوه بر این دولت آبادی در این مجموعه به مساله سنت و فرهنگ و بازگشت به خود هم اشاره میکند.
اگر به تاریخ معاصر و همچنین به دنبال کردن ردی از تاریخ در ادبیات معاصر ایران علاقمندید، خواندن این کتاب میتواند ذهنیت مناسبی در مورد فضای فرهنگی بعد از انفلاب سفید تا قبل از انقلاب ۵۷ به شما بدهد.
خیلییییییییی کتاب جالبی بود! من تا حالا تجربهٔ خوندن داستانهای آقای دولت آبادی رو نداشتم و برام خیلی جذاب بود. برای کسانی که عادت به خوندن داستانهای بلند ندارن، گزینهٔ خیلی خوبیه. هم داستانها کوتاهن و هم قلم نویسنده خیلی روونه و اذیت نمیکنه. فقططططط بدون سانسور خوانده شود. 😅
مقدّمۀ فوقالعادّۀ چاپّ چهارم-1357 که باید سرمشق همهی ما باشد: • در چاپ تازه مجموعهی حاضر «لایههای بیابانی» داستان «ادبار» جای «سایههای خسته» را میگیرد:
«داستانی با حجمی بیشاز شصتوسه صفحه برای چه؟ برای اینکه یک نایب بچهباز، یا شاید هم مأبون، بچهای را برای همصحبتی قر بزند؟ و سپس قهرمان دوم داستان اکبر. معلوم نیست او دیگر چه جانوریست. نویسنده میخواهد بگوید او یک کارگر چاپخانه است که بعد از عمری رفیقی یافته و چون چهار هفته پیش ماشین چاپ دست رفیقش را جویده و نعش او را جلوی چشمش انداخته حالا «دچار یکجور بهمخوردگی روحی شده» و متنفر از همه چیز خود را بهنسیم دشتهای شاهعبدالعظیم سپرده. ولی حقیقت اینستکه این اکبر یکآدم کاملاً عوضیست، او یک خورده بورژوای نازک نارنجیست و هیچ شباهتی به یک کارگر چاپخانه ندارد. معلوم نیست کدام کارگر چاپخانه وقتی کسی ازش میپرسد تنها هستی، مثل یکروشنفکر وازدهی قلمبهپران میگوید: «توی دنیا» و نویسنده چه زوری میزند تا این عبارت نامربوط را بهدهان او بگذارد» (بهنقل از باقر مؤمنی. ص11 و ص12 ضمیمهی گاوارهبان).
راستی هم؟ داستانی با حجمی بیشاز شصتوسه صفحه برای چه؟ آیا ضروریست که ما اشتباهات خود را بازهم تکرار کنیم؟