What do you think?
Rate this book


102 pages, Paperback
First published January 1, 2019
میروم بالای سرش. سوراخ گلوله کلاشینکف شباهتی به گلوله سیمیونف ندارد. باید جای سوراخ گلوله را گشادتر کنم. بالای سرش ایستادم. نوک اسلحه را گذاشتم جای سوراخ گلوله قبلی و از نزدیک شلیک کردم. محمد رعشهای شدید گرفت و بعد آرام شد
گفتم تاحالا کسی را کشتهای؟
مثل برقگرفتهها از جا بلند شد. گفت نه، چرا این حرف را میزنی؟
گفت: من مردها را از صد فرسخی میشناسم
گفتم: ولی مرا نشناختی، اگر میشناختی هرگز نمیآمدی
گفت: اما آمادم
گفتم: یعنی مرا شناخته بودی؟
گفت: تا حدودی. هنوز خیلی کارها مانده که نکردی
گفتم من اهل کار سیاسی نیستم
گفت آدم غیر سیاسی وجود ندارد
گفتم نه. پس من چیام؟
آذر گفت: به من خیانت نکنی، لو ندهی من را
گفتم: برای چه این کار را کنم؟
گفت: همینطور یکدفعه به ذهنم رسید
گفتم: من دوستت دارم
گفت: دوست داشتن مانع خیانت نیست. خیلی چیزهای مهمتر از دوست داشتن هم وجود دارد
حاضری همکاری کنی؟
بله، برای کشورم حاضرم هر کاری بکنم
حتی اگر به ضرر عشقت تمام شود؟
اگر عشق حالیاش بود که اسلحه را زیر کولر ما نمیگذاشت
آذر گفت هیچ احساسی در چشمهایت نیست، خالی خالی است
گفتم: نه! عاشقتم! دروغ گفتم. میخواستم ترس را توی چشمهایم نبیند، ترس از اعدام را، ترس از خیانت را
گفتم: به چیزی احتیاج نداری؟
گفت: تو مگر میتوانی برایم کاری کنی؟