کتاب حامد جلالی نامزد جایزه جلال شده و من امیدوارم جایزه را بگیرد. پیارسال فال نیک زدم درمورد "بیکتابی" و گرفت. انشاالله امسال هم این بگیرد
بعدالتحریر: زدم این فال و گذشت اخترو کار آخر شد امشب رمان حامد جلالی در جایزه جلال تقدیر شد
این هم متن یادداشت که قدیمی است:
امتیاز اصلی م 3/5 است. در مجموع این اثر را دوست داشتم با رمانی روبرو هستیم که شاید نزدیک به 20 راوی دارد و هر فصل را یک راوی مختلف روایت میکند. همین مسئله میتواند شما را که هنوز این اثر را نخوانده اید متوجه کند که قصه این رمان احتمالا خیلی شلخته و به هم ریخته است. البته شاید بهتر باشد به جای "شلخته" از "گسترده" استفاده کنیم. قصه این رمان بیش از اندازه گسترش پیدا کرده چرا که بعضی از راوی ها واقعا جایشان در این رمان نیست و حرفشان آن قدرها مهم نیست و قابل حذف است و میشد به راوی های نزدیک تر به ماجرای اصلی فرصت بیشتری برای حرف زدن داد. بگذریم داستان در خوزستان میگذرد و در میان جامعه اقلیت منداییان توصیفات نویسنده از مراسم نماز مندائئیان جالب و گیرا است: "رفتم لب شط. ساحلش قدم زدم تا نزدیکی های خیابان نادری. آن جا چند مرد با لباس های تمام سفید آمدند لب شط. پیراهن و شلوار سفید داشتند. بندی را هم به کمرشان بسته بودند. یکیشان پیر بود. ریش هایش تا وسط سینه اش می رسید. روی سرش دستاری سفید بسته بود. نشست لب شط. دست راستش را از آرنج توی آب کرد و بعد دست چپ را. نگا؛ بقیه کردم . همه همان طور داشتند مسح میکشیدند دستشان را. بعد آب را پاشید توی صورتش، آن هم نه با مشت." درخت بی عار که نام رمان هم از آن گرفته شده در این اثر استعاره ای از بی تفاوتی و بی عاری است و در تقابل با درخت نخل قرار میگیرد که میدانید بر خلاف درختان دیگر وقتی سرش قطع بشود میمیرد. مثل انسان:
"نخل ها را نگاه می کنی. بدون هیچ حرکتی ایستاده اند. سر بالا و مودب. هر کدام که سرشان قطع می شود می سوزند و برای همیشه خاموش می شوند. بی عار اما انگار نه انگار. هر کجای اش را بزنند از جای دیگر سبز می شود" و نویسنده اشاراتی به نقش استعمار انگلیس در خوزستان دارد و فرهنگ مخرب بی تفاوتی را در لایه زیرین همین استعاره حاصل سالها حضور انگلیسی ها در خوزستان و دیگر مناطق جنوب میداند: ""نخل ها را نگاه می کنی. بدون هیچ حرکتی ایستاده اند. سر بالا و مودب. هر کدام که سرشان قطع می شود می سوزند و برای همیشه خاموش می شوند. بی عار اما انگار نه انگار. هر کجای اش را بزنند از جای دیگر سبز می شود. پدربزرگ می گفت توی کودکی اش فقط تک و توکی از این درخت های بی عار میدیده است. اما حالا شده اند بلای جان نخلستان. احلام هم از شیخ رافع شنیده است که ۱۰۰ سال پیش نبوده اند"" چالش دینی مهمی در رمان وجود دارد که مانع بزرگی بر سر پیوند "رام" به عنوان فرزند یک روحانی مندایی با "احلام" یک دختر عرب مسلمان میشود. نویسنده بالاخره در یکی از فرازهای آخر رمان موفق میشود در گفتگوی یک روحانی مبارز با رام به شکلی جالب این فاصله را کمرنگ کند: "اگر از اول این درخت بی عار فکر میکرد که باید ثمره ی داشته باشد و هم پای نخلها باشد معلوم است این بلا سر نخلستان نمی آمد. شما نماز می خوانید و خدایی را قبول دارید که به قول خودتان حضرت یحیی نبی علیه السلام را فرستاد تا ظلم را ریشهکن کند. حضرت یحیی نبی علیه ظلم به پا خاستند و در همین راه هم شهید شدند امام حسین علیه السلام هم همینطور. معلوم است ما اگر پیروان آن بزرگواران هستیم نباید دست روی دست بگذاریم. باید کاری کنیم" من هم دوست ندارم درباره این که نهایتا آنچه بین رام و احلام رخ میدهد قضاوت دینی بکنم اما معتقدم این ماجرا میتوانست خیلی بهتر فیصله پیدا کند. به هر حال توصیفاتی که نویسنده از احوالات این دو جوان دارد واقعا خواندنی از آب درآمده: "خیلی وقت بود که می ترسیدم قرآن را باز کنم. میترسیدم نماز بخوانم. میترسیدم مسجد بروم. میترسیدم با کسی حرف بزنم. چون روزی صد بار «رام» را توی ذهنم مجسم می کردم. روزی هزار بار آرزو میکردم همه چیز یک باره عوض شود و من و رام بدون هیچ دینی و بدون هیچ حرفي مال هم بشویم و همین جا زندگی کنیم. یعنی توی همین اتاق، آن گوشه، و بدون این که کسی دوروبرمان باشد."
"به هر حال این رمان جالب و خواندنی است مخصوصا در از نظر نثر و دو فصل درخشان اثر از زبان سکینه زن عربی روایت میشود که همسر یک انگلیسی شده و لغات انگلیسی به شکل خیلی جالبی وارد زبان روایتش شده. اما نقطه ضعف رمان حامد جلالی همان طور که در ابتدا گفتم این است که طرح رمان بی حساب و کتاب تا آخرین لحظه در حال گسترش است و این یعنی پرداخت کمتر، شخصیت پردازی کمتر، توصیف کمتر"
بعدالتحریر: خرداد پارسال این رمان را که میخواندم این مجموعه موسیقی را گوش میدادم و فضای زیبایی برایم ساخته میشد: کلاسیکال زیبا و رازآلود
قصه این رمان در روزهای جنگ تحمیلی میگذرد و مادری را نشان میدهد که سعی در حفظ و حراست از خانوادهاش دارد. خانوادهای که پدر در آن وجود ندارد و مادر نمیخواهد پسر بزرگش نیز مانند پدرش «بیرد» شود و در جنگ خونش ریخته شود. او تلاش میکند به تنهایی با بهدندان گرفتن دو پسرش آنها را از ورود به درگیری منع کند...
قصه در ابتدا از زبان «حلیمه» روایت میشود که دل به پسری غیرمسلمان به نام «رام» میبندد و از همینجا جرقه اتفاقات بعدی داستان رقم میخورد. اگر از تکگوییهای شخصیت حلیمه و دیگر شخصیتها بگذریم که میتواند به عنوان یک نقطه قوت در داستان مطرح شود آنچه در بخش «حلیمه» و «رام» توجه را جلب میکند رابطه این دو است. رابطهای که منجر به عشقبازی و یک رابطه نامشروع میشود. رابطهای که توصیفات آن بارها در داستان تکرار میشود که برای پرهیز از اشاعه آن از ذکر آنها خودداری میکنیم. این نکته در اولین مواجهه سبب شد تردید کنیم که آیا این اثر در جایزه ملی ادبی مورد حمایت از سوی جمهوری اسلامی نامزد شده است؟ توصیفاتی که حتما خواب از سر هر خوانندهای میپراند...
شلختگی در وضعیت بیعاری
بهترین توصیف برای رمان از نظر ساختار روایت، «شلخته» است. نویسنده برای داستانش از یازده راوی استفاده کرده و هر کدام از این راویها بار بخشی از قصه را به دوش میکشد. نویسنده در واقع خلاهایی که در روایتش با آن روبهرو شده را به واسطه یک راوی جدید پر کرده و این نشان میدهد که او برای جمع کردن طرحی که ریخته ناگزیر به استفاده از یازده راوی شده است. چرخش راویها در داستان به قدری زیاد است که گاهی اسامی را ممکن است فراموش کنیم و ندانیم راوی چه نقشی در داستان داشته است؟ این تعدد راویها گاهی خستهکننده میشود و حتی نقش آنها در داستان روشن نیست زیرا حرفی قرار است در پایان زده شود که هرکدام موظفند بخشی از مقدمه آن را بچینند و به همین خاطر نویسنده شخصیتهایی را وارد داستانش میکند که هرکدام نقش خود را بازی کنند و از صحنه داستان خارج شوند. برای مثال شخصیتی مانند بیبی سکینه نبودنش چه لطمهای به داستان وارد میکند؟ او بعد از بیان بخشهایی از روایت اصلی که بر دوشش گذاشته شده، چه سرنوشتی دارد؟ و این پایانی است که در انتظار اغلب شخصیتهای «وضعیت بیعاری» است؛ رها شدن در هوا! به عبارتی نویسنده فکری برای شخصیتها نکرده و آنها را بعد از این که کارش با آنها تمام شده، در جهان داستانش رها کرده است.
رمان «وضعیت بی عاری» از چند جهت قابل اعتناست. اول اینکه زمان و مکان قصه به گونه ای است که تمام رمان را زیر باران گلوله و فشنگ قرار داده است. درباره جنگ ایران و عراق کم رمان نوشته نشده، ولی کمتر نوینسدگانی موفق شده اند به جای تمرکز بر تیر و تفنگ، انسان را زیر ذره بین ببرند. در «وضعیت بی عاری» نبض زندگی رغم تهدید همیشگی گوله و تیر می زند. حتی بیش از آن، رگ حیات می جنبد و قلب به تپش می آید. فرم روایی کار و تقسیم زاویه دید این امکان را داده تا نویسنده، جریان تپنده زندگی را بین شخصیت های مختلف تقسیم کند و یک «شهر زنده» را به نمایش بگذارد. نویسنده در معرکه تاخت و تاز مرگ، زندگی را پیش چشمان خواننده برجسته کرده است، آن هم نه یک زندگی تنها و دور را، بلکه زندگی جماعتی را که آن به آن در خطر خداحافظی با زندگی هستند. این کنار هم نهادن درست مرگ و زندگی، حقیقت آن دو را به مخاطب نشان داده است؛ در هم تنیده و شانه به شانه. مسأله مهم بعدی توجه به انسان های غیرمسلمان در خوزستان است. هرچند از حضور اقلیت های دینی در جنگ زیاد حرف زده شده، کمتر نویسنده ای تنه اصلی داستان جنگش را میان آنها برده است. به خصوص که دوربین نویسنده بر بومیان مندایی منطقه رفته و با بزرگ کردن رندگی آنان زیر سایه جنگ، به زندگی انسان ها بعد بخشیده است. ما کمتر به این نکته توجه کرده ایم که دو تلقی به ظاهر متضاد در نگاه ما به جنگ هشت ساله وجود دارد که به صورت اولی باید مایه تناقض و نزاع گردد. اما نه تنها این طور نشده بلکه نزد ما به یک حقیقت واحد ارجاع داده شده اند. ما از یک طرف جنگ مان با عراق را جنگ تمام عیار اسلام و کفر می دانیم (و عجبا که دشمنان ما هم مسلمان بودند) و در عمل هم ثابت کردیم که جز اسلام (آن هم به قرائت شیعی)، هیچ گفتمان و ایمان دیگری توان انجام چنان عملیات های شگفت انگیزی را نداشت. و از طرف دیگر جنگ مان را ملی می دانیم که یکی از مهمترین نتایج یا نشانه هایش، حضور ادیان مختلف و فرق دیگر اسلامی در جنگ است. به ظاهر این دو تلقی باید با هم سر جنگ داشته باشند ولی نزد ما چنین نیست و حتی لازم و ملزوم یکدیگر هم شناخته می شوند. چه ما کشته های اقلیت های دین را هم شهید می دانیم و نه صرفا قهرمان ملی. دلیل اصلی آن تعریف خاص ما از دین است که در عین حداکثری بودن، باطنی گراست و در بند ظواهر نمی ماند. در زیر پوست «وضعیت بی عاری» این مسأله مورد توجه قرار گرفته و البته گاه به گاه صریح و آشکار هم درباره آن سخن به میان آمده. نکته دیگر بعدی پژوهش در این اثر است. هرچند که روایت رمان بسیار نرم و خواندنی است، اما غنای پژوهشی در کار کاملا مشخص است. به ویژه برای افرادی که به صورت تخصصی به مسأله ادیان یا اقوام علاقه دارند، «وضعیت بی عاری» می تواند تصویری شفاف از آیین مندایی به نمایش بگذارد و سررشته تحقیقات و پژوهش هایی را باز کند. اما با این همه، داستان به هیچ وجه تحت الشعاع اطلاعات زیاد نویسنده قرار نگرفته و روان و بی دست انداز پیش می رود. به عبارت ساده تر، «وضعیت بی عاری» یک داستان جذاب و خواندنی است که به صورتی ویژه به هموطنان مندایی ما پرداخته، و نباید به چشم پژوهشی در باب آیین مندایی نگریسته شود. در عین حال آنان با قدرت در کتاب حضور دارند و صفحات آن را با رنگ های تازه خود تنوع بخشیده اند. و نکته آخر اینکه رمان با وجود غنای درونی خویش، جذابیت روایی خود را از دست نداده است. با اینکه کار در یک بعد محدود نمانده و جنبه های متنوع ادبی، فکری، دینی و ملی را در کنار هم قرار داده، اما از تعلیق و کشمکش های جهان داستان غافل نبوده و با قدرت ماجراها را پیش می برد. اثر تکه پاره هایی از رشته های مختلف علمی و فکری را به هم نچسبانده، بلکه کلی واحد را ارائه کرده است که ابعاد مختلف انسان را گام به گام در مسیر روایت پیش می برد. نه نویسنده در صفحات مختلف داستان اظهار فضل کرده و نه مهمتر از آن، اثر در عمق بخشیدن به مسائل فرم واحد روایی و زبانی خویش را از دست داده است. اتفاقا مهارت نوینسده باعث شده که هر یک از ابعاد مختلف مسأله بتوانند از جهتی به تعلیق داستانی کمک کرده و کشمکش ها را در موقعیت های مختلف با قوت های گوناگون پیش ببرند. از این رو «وضعیت بی عاری» را می توان بدون دغدغه و راحت به بسیاری از افراد پیشنهاد کرد و مطمئن بود که لحظات شیرینی را با خواندن آن تجربه خواهند کرد. و البته امید بسیار هست که پس از خواندن کار، به فکر فرو رود و به زندگی از منظرهای مختلف نگاهی بیندازد.
خیلی خوب بود... متفاوت ترین اثر مرتبط با دفاع مقدس و جنگ. جریان اصلی داستان عشق حلیمه به شوهر و پسرهاشه... نوع روایت، استفاده از توصیفات و درگیر گردن عاطفی مخاطب در این کتاب خیلی خوب اتفاق افتاده. برای من که مطالعه پیرامون جنگ و ... برام اولویت نیست، مطالعه این کتاب لذتبخش بود 😊
آقای جلالی قصهگوی خوبیه. اونقدر با مهارت قصه رو پیچ و تاب داده و جلو برده که غرقش میشی. قلمش اونقدر خوب نشسته جای شخصیتهای هر فصل که با تکتکشون رفیق میشی. آقای جلالی یه بار شد صاحب، یه بار شد حلیمه، یه بار شد احلام، یه بار شد رکسانا و... . #وضعیت_بیعاری یه داستان عاشقانهس؛ یه عشق پرپیچوتاب. خب آره، موضوعش جدید نیست. اما چند تا ویژگی داره که دوستداشتنیش کرده. مثل روایت بسیار قشنگ که میون رفت و برگشتهای زمانی تعریف میشه. آخر داستان اولش معلوم میشه، اول داستان وسطش. میخوام بگم خیلی مشتته و دقیقاً همین باعث جذابیتش شده. نترسین! گیجکننده نیست. رمان پر از شخصیته. هر فصل مال یک شخصیته و ممکنه یک زمان و اتفاق واحد از دید دو سه نفر روایت بشه. این هم دلیل دیگری برای زیبایی رمان. دین یکی از آدمها صابئی یا همون مندائیه. جزییات دینشون رو نویسنده در خلال داستان تعریف کرده. زمان داستان نزدیکای انقلابه تا اوایل جنگ. مکان هم جایجای خوزستان عزیز. پس با شخصیتهای جنوبی سروکار داریم و نیمی از رمان به لهجهٔ خوزستانی و گویا بدون غلط نوشته شده. یک شخصیت اصفهانی هم داریم که نویسنده اصرار داشته مکالمات اون رو هم با لهجهٔ غلیظ بنویسه؛ ولی شکست سختی خورده در برابر لهجهٔ ما! کاش در نهایت اون قسمتها رو میداد یه اصفهانی یه نظر میدید! مگه چقدر وقت میگرفت؟! #وضعیت_بی_عاری کلی ابعاد و نکتههای دیگه هم داره که به نظرم موقع خوندن بهشون برسین :) ❌این چند خط داستان رو لو میده:❌ رام مندایی بود و حلیمه مسلمان. با هم رابطهٔ نامشروع ولی کاملاً عاشقانه برقرار کردن که خارج از دین هر دو بود. این وسط یه بچه هم متولد شد. اما رام نماد یه مرد و همسر تماااامعیار بود و آخر سر هم شهید شد! کلی سؤال توی ذهن من ایجاد شد. آیا شخصیت و سرانجام رام تایید اون کار نامشروع نبود؟ آیا نمیشد جور دیگهای پیش بره؟ آیا من متعصبم؟ آیا نباید از داستان فقط لذت برد؟ و کلی آیای دیگه.