یاسر چفیهاش را چون تور ماهیگیری انداخته بود توی هور و داشت ماهی میگرفت. راضیه هم کنار رودخانه نشسته بود و لباسهای یاسر را میشست. حتی پوتینها را هم شست. مرد با چشم های درشتش زل زد به راضیه و انگشتان زن گره خوردبه نوهای فرفری مرد...
نام کتاب: بهشت من کنار توست نویسنده: #مریم_بصیری #انتشارات_شهید_کاظمی #نظر: این کتاب حال و هوای خوبی داره با خوندنش میرید به دهه شصت و زمان جنگ قلم نویسنده هم میشه گفت خوبه ولی دوتا ایرادی که داشت این بود که اولاً داشتی یک موضوعی رو می خوندی و دنبال می کردی بعد یک دفعه میرفت تو یک موضوع دیگه و مغزت اون لحظه هنگ می کرد که عه...! چی شد ؟!😐😳 دوماً اینکه داشتی می خوندی و صفحات آخر کتاب بودی و منتظر بودی یک چیزی نوشته باشه که بدونی کتاب تموم شده ولی تا خط آخر که خوندی موضوع تموم نمیشد و مغزت بازم هنگ می کرد 🤯 که ای بابا...!!! پس آخرش چی شد؟ به جز حس خوبی که از حال و هوای دهه شصت گرفتم از کتاب ، راستش خیلی خوشم نیومد ازش😕 میشد خیلی بهتر از این نوشت و پایان بهتری داد بهش...