Jump to ratings and reviews
Rate this book

شرفنامه نظامی گنجوی

Rate this book

Unknown Binding

2 people are currently reading
1 person want to read

About the author

Nizami Ganjavi

124 books190 followers
Nizami Ganjavi, also spelled Nezāmi, (Persian: نظامی گنجوی) is considered the greatest romantic epic poet in Persian literature, who brought a colloquial and realistic style to the Persian epic. His heritage is widely appreciated and shared by Azerbaijan, Iran, Afghanistan and Tajikistan.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
1 (33%)
4 stars
1 (33%)
3 stars
0 (0%)
2 stars
1 (33%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books242 followers
March 24, 2021
چنان بود رسم اندران روزگار

که باشد در آتشگه آموزگار

کند گنجهائی در او پای بست

نباشد کسی را بدان گنج دست

توانگر که میراث خواری نداشت

بر آتشکده مال خود را گذاشت

بدان رسم کافاق را رنج بود

هر آتشکده خانهٔ گنج بود

سکندر چو کرد آن بناها خراب

روان کرد گنجی چو دریای آب

بر آتش‌گهی کو گذر داشتی

بنا کندی آن گنج برداشتی

دگر عادت آن بود کاتش پرست

همه ساله با نوعروسان نشست

به نوروز جمشید و جشن سده

که نو گشتی آیین آتشکده

ز هر سو عروسان نادیده شوی

ز خانه برون تاختندی به کوی

رخ آراسته دستها در نگار

به شادی دویدندی از هر کنار

مغانه می لعل برداشته

به باد مغان گردن افراشته

ز برزین دهقان و افسون زند

برآورده دودی به چرخ بلند

همه کارشان شوخی و دلبری

گه افسانه گوئی گه افسونگری

جز افسون چراغی نیفروختند

جز افسانه چیزی نیاموختند

فرو هشته گیسو شکن در شکن

یکی پای‌کوب و یکی دست‌زن

چو سرو سهی دستهٔ گل به دست

سهی سرو زیبا بود گل پرست

سرسال کز گنبد تیز رو

شعار جهان را شدی روز نو

یکی روزشان بودی از کوه و کاخ

به کام دل خویش میدان فراخ

جدا هر یکی بزمی آراستی

وز آنجابسی فته برخاستی

چو بکرشته شد عقد شاهنشهی

شد از فتنه بازار عالم تهی

به یک تاجور تخت باشد بلند

چو افزون بود ملک یابد گزند

یکی تاجور بهتر از سد بود

که باران چو بسیار شد بد بود

چنان داد فرمان شه نیک رای

که رسم مغان کس نیارد بجای

گرامی عروسان پوشیده روی

به مادر نمایند رخ یا به شوی

همه نقش نیرنگها پاره کرد

مغان را ز میخانه آواره کرد

جهان را ز دینهای آلوده شست

نگهداشت بر خلق دین درست

به ایران زمین از چنان پشتیی

نماند آتش هیچ زردشتیی

دگر زان مجوسان گنجینه سنج

به آتشکده کس نیاکند گنج

همان نازنینان گلنار چهر

ز گلزار آتش بریدند مهر

چو شاه از جهان رسم آتش زدود

برآورد ز آتش پرستنده دود

بفرمود تا مردم روزگار

جز ایزد پرستی ندارند کار

به دین حنیفی پناه آورند

همه پشت بر مهر و ماه آورند

چو شد ملک در ملک آن ملک بخش

به میدان فراخی روان کرد رخش

به فرخندگی فتح را گشت جفت

بدان گونه کان نغز گوینده گفت

وگر بایدت تا به حکم نوی

دگرگونه رمزی ز من بشنوی

برار آن کهن پنبه‌ها را ز گوش

که دیبای نو را کند ژنده پوش

بر آنگونه کز چند بیدار مغز

شنیدم درین شیوه گفتار نغز

بسی نیز تاریخها داشتم

یکی حرف ناخوانده نگذاشتم

بهم کردم آن گنج آکنده را

ورق پاره‌های پراکنده را

از آن کیمیاهای پوشیده حرف

برانگیختم گنجدانی شگرف

همان پارسی گوی دانای پیر

چینن گفت و شد گفت او دلپذیر

که چون شه ز دارا ستد تاج و تخت

ز پرگار موصل برون برد رخت

چو زهره به بابل درآمد نخست

ز هاروتیان خاک آن بوم شست

بفرمود تا آتش موبدی

کشند از هنرمندی و بخردی

فسون نامه زند را تر کنند

وگرنه به زندان دفتر کنند

براه نیا خلق را ره نمود

تف و دود آتش ز دلها زدود

وز آنجا به تدبیر آزادگان

درآمد سوی آذر آبادگان

بهر جا که او آتشی دید چست

هم آتش فرو کشت و هم زند شست

در آن خطه بود آتشی سنگ بست

که خواندی خودی سوزش آتش پرست

صدش هیربد بود با طوق زر

به آتش پرستی گره بر کمر

بفرمود کان آتش دیر سال

بکشتند و کردند یکسر زکال

چو آتش فرو کشت از آن جایگاه

روان کرد سوی سپاهان سپاه

بدان نازنین شهر آراسته

که با خوش‌دلی بود و با خواسته

دل تاجور شادمانی گرفت

به شادی پی کامرانی گرفت

بسی آتش هیربد را بکشت

بسی هیربد را دوتا کرد پشت

بهاری کهن بود چینی نگار

بسی خوشتر از باغ در نوبهار

به آیین زردشت و رسم مجوس

به خدمت در آن خانه چندین عروس

همه آفت دیده و آشوب دل

ز گل شان فرو رفته در پا به گل

در او دختری جادو از نسل سام

پدر کرده آذر همایونش نام

چو برخواندی افسونی آن دل‌فریب

ز دل هوش بردی ز دانا شکیب

به هاروتی از زهره دل برده بود

چو هاروت صد پیش او مرده بود

سکندر چو فرمود کردن شتاب

بدان خانه تا خانه گردد خراب

زن جادو از هیکل خویشتن

نمود اژدهائی بدان انجمن

چو دیدند خلق آتشین اژدها

دل خویش کردند از آتش رها

ز بیم وی افتادن و خیزان شدند

به نزد سکندر گریزان شدند

که هست اژدهائی در آتشکده

چو قاروره در مردم آتش زده

کسی کو بدان اژدها بگذرد

همان ساعتش یا کشد یا خورد

شه از راز آن کیمیای نهفت

ز دستور پرسید و دستور گفت

بلیناس داند چنین رازها

که صاحب طلسمست بر سازها

بلیناس را گفت شاه این خیال

چگونه نماید به مال بدسگال

خردمند گفت این چنین پیکری

نداند نمودن جز افسونگری

اگر شاه خواهد شتاب آورم

سر اژدها در طناب آورم

جهاندار گفت اینت پتیاره‌ای

برو گر توانی بکن چاره‌ای

خردمند شدسوی آتشکده

سیاه اژدها دید سر بر زده

چو آن اژدها در بلیناس دید

ره آبگینه بر الماس دید

برانگیخت آن جادوی ناشکیب

بسی جادوئیهای مردم فریب

نشد کارگر هیچ در چاره ساز

سوی جادوی خویشتن گشت باز

هر آن جادویی کان نشد کارگر

به جادوی خود باز پس کرد سر

به چاره‌گری زیرک هوشمند

فسون فساینده را کرد بند

به وقتی که آن طالع آید بدست

کزو جادوئی را دراید شکست

بفرمود کارند لختی سداب

برآن اژدها زد چو بر آتش آب

به یک شعبده بست بازیش را

تبه کرد نیرنگ سازیش را

چو دختر چنان دید کان هوشمند

ز نیرنگ آن سحر بگشاد بند

به پایش درافتاد و زنهار خواست

به آزرم شاه جهان بار خواست

بلیناس چون روی آن ماه دید

تمنای خود را بدو راه دید

بزنهار خویش استواریش داد

ز جادوکشان رستگاریش داد

بفرمود تا آتش افروختند

بدان آتش آتشکده سوختند

پریروی را برد نزدیک شاه

که این ماه بود اژدهای سیاه

زنی کاردانست و بسیار هوش

فلک را به نیرنگ پیچیده گوش

ز قعر زمین برکشد چاه را

فرود آرد از آسمان ماه را

ز حل را سیاهی بشوید ز روی

شود بر حصاری به یک تار موی

به خوبی چگویم پری پیکری

پری را نبوده چنین دختری

سر زلفش از چنبر مشگ ناب

رسن کرده بر گردن آفتاب

به اقبال شه راه بربستمش

همه نام و ناموس بشکستمش

زبون شد درآمد بزنهار من

سزد گر کند خسروش یار من

وگر خدمت شاه را درخور است

مرا هم خداوند و هم خواهر است

چو شه دید رخسار آن دل‌فریب

برآراسته ماهی از زر و زیب

بلیناس را داد کین رام تست

سزاوار می خوردن جام تست

ولیکن مباش ایمن از رنگ او

مشو غافل از مکر و نیرنگ او

اگر کژدمی کهربا دم بود

مشو ایمن از وی که کژدم بود

بلیناس بر شکر تسلیم شاه

رخ خویش مالید بر خاک راه

پریروی را بانوی خانه کرد

پری چند زین گونه دیوانه کرد

برآموخت زو جادوئیها تمام

بلیناس جادوش از آن گشت نام

اگر جادوئی گر ستاره شناس

ز خود مرگ را برنبندی مراس
Displaying 1 of 1 review

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.