در مجموعه فیلم به مثابۀ فلسفه به دنبال بیان نظریه های مختلف فلسفی دربارۀ فیلم نیستیم، بلکه بیشتر در نظر داریم هر فیلمی را که می بینیم یا به تعبیری هر فیلمی را که میخوانیم، به عنوان یک متن فلسفی ورق بزنیم. در اینجا فیلم ها را متنی فلسفی قلمداد می کنیم. مواجهه ای که متفاوت از نقد فیلم عمل می کند.
فکر میکنم حدود دو سال پیش بود که با یکی از دوستای صمیمیم تصمیم گرفتیم فیلمهای موردعلاقه همدیگه رو ببینیم و بعد راجع بهشون حرف بزنیم. من لیستی از ۸ فیلم موردعلاقم درست کردم و اون هم ۸ تا از فیلمهای محبوب خودش رو برام انتخاب کرد.
یکی از اون فیلمها، پرسونا بود. هم فیلم و هم کارگردان برام کاملا جدید بودن و نمیدونستم که قراره انتظار چه چیزی رو داشته باشم. برای همین قبل از اینکه فیلم رو ببینم دوستم بهم گفت که، روژان پرسونا بیشتر از اینکه یک فیلم باشه یک تجربه است. با این دید تماشاش کن و انتظار یک پلات معمول رو ازش نداشته باش.
و واقعا هم همین بود. پرسونا یک تجربهی عجیب بود. تجربهای که الان تازه بعد دو سال، با تهنشین شدن فیلم تو ذهنم و با کمک گرفتن از این کتاب فهمیدم که چی بوده. پرسونا تجربهایه از سکوت و رنج. تجربهای ناخوشایند مثل تحمل سکوت یا شاهد رنج دیگران بودن. و این کتاب به شما کمک میکنه از این احساس ناخوشایند فاصله بگیرید، فیلم رو از دور ببینید و برای خودتون تحلیل کنید چیزی رو که شاهدش بودید.
صالح نجفی نمیآید کلیّتِ فیلم را توضیح دهد؛ بلکه یکی از تمهای فیلم را برمیدارد و حرفش را میزند و فیلم را تفسیر میکند. کلامهای مختلف در باب «نمایش خشونت در تلویزیون به مثابه پورنوگرافی» را با بیانی روان جمع میکند. از واکنش برگمان در پرسونا به این اخبارزدگی (که امروزه دچارش هستیم) میگوید. دربارهی پرسونا و این کتاب در پادکست سینمایی ایماژ حرف زدهایم، و در کانال تلگرام رادیوطور میتوانید بشنوید.
انتظار داشتم چیزهایی درباره نشت شخصیتها در هم. این تمایل به بودن محض الیزابت و سکوت و کنارهگیریش از دنیا، تقابل گفتن و شنیدن و... در کتاب بیشتر باشد.
«ما در جهانی زندگی میکنیم که در آن نمیتوان با واقعیت فاجعهها فاصلۀ درست داشت و به همین معناست که چیزی به نام ‹سینما› وجود دارد، و به همین معناست که میتوان به این فاصله فکر کرد و فیلم ‹پرسونا› را یک شاهکار شکستخورده دانست.»
این کتاب کوچک فقط از یک منظر فیلم عجیب و غریب «پرسونا» را تحلیل میکند و آن منظر هم یافتن فاصلۀ مناسب برای ملاحظۀ رنج دیگری است؛ برای انتخاب میان واکنش عاطفی یا تأملی در مواجهه با رنج دیگری. صالح نجفی به کتاب «ملاحظۀ رنج دیگران» نوشتۀ سوزان سانتاگ اشاره میکند و کمابیش براساس استدلال سانتاگ در آن کتاب مواجهۀ الیزابت فوگلر با دو فاجعۀ قرن بیستمی را در فیلم تحلیل میکند. این تحلیل برایم جالب بود چون حین دیدن فیلم خیلی به این بخش توجه نکرده بودم آنقدر که میخکوب رابطۀ عجیب و غریب الیزابت و آلما بودم. اما خب خیلی دلم میخواست صالح نجفی با همین ریزبینی عزیزش کمی بیشتر به رابطۀ میان این دو زن عجیب و لایههای دیگر فیلم نیز میپرداخت.
«در گفتار خبرها با رژیمهای ترحممدار مواجهیم. تلویزیون دائماً ما را به سوژههایی دلسوز تبدیل می کند که کاری از دستشان بر نمیآید، اما فکر میکنند همین دلسوزی مهم است. پس، بنا به این منطق، باید هر چند وقت یکبار فیلمهایی دید که در آنها به کمک موسیقی و مونتاژ و انواع و اقسام تکنیکها با شخصیتها همذاتپنداری کنیم. آنچه در اینجا باید زیر سوال رود، جدایی کسانی است تماشا می کنند و کسانی که رنج می کشند، چرا که این قضیه یک زیربنای مهم دارد. به شکلی طنزآمیز میتوان گفت خودِ تقسیم کار بین کسانی که رنج میکشند و تصویرشان ثبت میشود، و کسانی که کارشان تماشای رنجها برای دلسوزی و کمکهای بشردوستانه است، تثبیت کنندهی اختلاف است و به عدم تقارنی که روابط و مناسبات عصر مدرن را تعریف کرده و ادامهی استعمار است دامن میزند. این آپاراتوسهای ترحمزا که بهترین عاملشان خبرهای تلویزیونی است، به جای حل اختلاف، حس مهربانی و دلسوزییی به وجود میآرند که به ما هویت تازه میدهد. این کاری است که دم و دستگاه اخبار و نظام استودیویی هالیوود به اتفاق هم انجام می دهند. زیباشناسی اخبار تلویزیون را باید از هالیوود پیدا کرد و منطق اطلاعرسانی فیلم های جریان اصلی هالیوود را از اخبار تلویزیون. از نظر سونتاگ تمام فیلم های مدرنیستی احساسات و عواطف تماشاگر را در پرانتز می گذارند و به او اجازه همذاتپنداری نمی دهند. سونتاگ این سینما را «سینمای برشتی» میداند. به گفتهی او، در تقابل با واکنشهای احساسی که تولید شدهی دم و دستگاه بازنماییاند، باید از واکنشهای تاملی دفاع کرد. احساسات و عواطف ما قابل اعتماد نیستند چون حتی شکل بروز و تکوینشان از قبل تولید شدهی آپاراتوس ترحمزای اخبار و سینماست. بر این اساس سونتاگ هشدار می دهد که رسانه های تلویزیونی توهمِ نزدیک بودن از راه دور میدهند و آنچه باید زیر سوال برود دقیقاً همین صمیمیت است. نزدیکی خیالی با رنجی که دیگری می کشد دقیقاً ناشی از تصویرهای تولیدی تلویزیون است و همین نزدیکی است که به آدمها القا میکند پیوندی هست بین آنها که در دوردستها رنج میکشند و در نماهای درشت تلویزیون تماشا می شوند، و بیننده ای که این امتیاز را دارد که انگار برگزیده شده و یک خدای کوچک است وقتی دارد تلویزیون میبیند. سونتاگ این پیوند را بزرگترین دروغی میداند که عصر تلویزیون به ما گفته است. این نوع همدلی، حتی اگر با نیت خیر هم اتفاق افتد، در بهترین حالت واکنشی نامربوط است و در بدترین حالت واکنشی ناشایست و حتی با وقاحت.»
این کتاب مقدمه و خلاصه فیلم خوبی داره. اما در باب تحلیل فلسفی فیلم پرسونا باید بگم در وهله اول نویسنده بیشتر به دو سکانس ارتباط بازیگر نقش اصلی با رخدادهای جهانی که به واسطه مدیا بدست اومده پرداخته. بررسی درست و مناسبی بر حسب کارنامه آقای برگمان داشته ولی روح فلسفی و روانشناسانه فیلم مورد بررسی قرار نگرفته. طرح سوالاتی که ذهن بیننده هنگام دیدن فیلم باهاش مواجه میشه و پاسخ به جانمایه فیلم کمترین کاری بود که میشد کرد که انجام نشده. قاعدتن خواننده کتاب در پی پرسشها و درک بیشتر فیلمنامه از دیدگاه فلسفهست که تو این مورد جوابی تو این کتاب دست کسی رو نمیگیره. تشکر میکنم از آقای نجفی که تجربه شخصی خودشون رو بسیار زیبا مکتوب کردن. به شخصه برام مفید بود. در نهایت مجموعه بسیار خوبیه برای علاقهمندان جدیتر سینمای فلسفی که نمیتونه به هیچ وجه قابل استناد باشه.
یک کتاب دیگر رو ازین مجموعه خونده بودم و کمی انتظارم از این یکی پایین بود. ولی کتاب بدی نبود. حقیقتاً بعد از خوندن این کتاب کمحجم دیدم نسبت به فیلم تغییر کرد و در مورد مسئولیت اخلاقی انسان در برابر حوادث جهان هم کنجکاو شدم که بیشتر بخونم.