با یک دست نمیشود هم شعر و هم این جهان را برداشت. چراکه شعر در این جهان نیست، که بتوانی بگویی: جهان را که داشته باشی، شعر را هم داری - از نامه 27 اسلامپور به رویایی - ص112
دل من مدام دارد اینجا می سوزد
...
جغرافیای این جهان ترسیم ذهن اهریمن است که تغذیهاش از لغت است، اهریمنی که از لغت میخورد و آنقدر میخورد که تمام شاعران از بیلغتی به خستگیهای تنشان پناه میبرند، فقط تویی که در هوا و هوایی میمانی، گفتی شیار شلاق خشایارشا را پر میکنی؟ آنجا اگر هوای تازه ندیدی خواهش میکنم باز با من به جهان من بیا، من حتی در فکرهایم برای تو تغییرهای خوش میدهم و حاشیههای خوش از هواهای خوش میسازم تا جایی برای نشستن پیدا کنی، وقتی که تو بنشینی از فکر چیزی برمیخیزد، آنوقت اگر در فکرم تغییر میدهم چنان است که انگار صدایم را تغییر میدهم، بهراحتی، مثل افتادن یک روشنایی تازه در کف دست. ... - از نامه 31 رویایی به اسلامپور ص125