نم نمِ باران و نمنمهای اشک بیترانه با لبی خاموش سینهام داغ است بر گداز دیدگانم اشک میسوزد شبِ دلتنگ نم نم باران فرودِ اشک و بیپایانِ بی پایان و ره گم کردهای جان خسته میکشاند پای به سوی کدامین وادی پندار؟ ندانم لیک میسپارد راه! نشاط خندهها مرده است سرود قصهها بیجان، نوای باغها مرگ است کنام سینهها زندان پناه دیگرم مرگ است و آیا مرگ هم، آغوشِ پاک بیپناهان نیست؟ شاید هست شاید نیست!
«من سالها و حتی رویندهترین روزگارِ زندگیام را در گورستانها و بهویژه در پهنهی خاموش مسگرآباد پلکیدهام بیاندوهمندی، ولی من در مسگرآباد مدفون نشدم. رویدادهای زندگی اجتماعی مرا به سوی مسگرآباد هل دادند تا در آنجا مدفونم کنند. مردهی من بدوشِ پاهایم به پهنهی مسگرآباد افتاد، لیکن جادوی دیالکتیک را نگر: مسگرآباد مرا زنده از میان گورها بیرون انداخت.» و این همان چیزی است که در شعاعیان اهمیت مییابد و باید به دنبالش گشت. حدیث رنج تنهایی او. شاید از میان تئوریپردازیهای نه چندان درستش بتوان او را در چنین یادداشتهایی خواند. تئوریهایی که ضعف آن را میتوان در عدم تسلطش به اقتصاد سیاسی و تحلیل مارکسیستی اقتصادی دید. برخورد شعاعیان گاهی تنهای هم به رمانتیسم انقلابیای میزد که او را از آنچه که در حقیقت باید بدان میرسید دور نگه میداشت بهرحال یادداشتهای روزهای تنهایی شعاعیان روایت دیگری است. روایت روزهایی که گذراند. حدیث پرسه در گورستانها. حدیثی که به آنجا ختم میشود که:«صبح روز پنجشنبه شانزده بهمن ۱۳۵۴ صدایی گلولهیی در خیابان استخر واقع در محدودهی مرکزی شهر تهران طنینانداز میشود.»
درسیلی که درتهران اتفاق افتاد ، جنوب تهران آسیب زیادی دید. عده ای ازدانشجویان پلی تکنیک تهران به همراه برخی دانشجویان سایردانشگاهها سراغ مردم جوادیه رفتند .دراین سیل دانشجویان فنی تلاش کردند باساخت چند پل وسازه رفت وآمدمردم را تسهیل کنند. دراین میان ، مصطفی که تخصصش درجوشکاری بود، تقریبا " 30 ساعت لاینقطع جوشکاری کردتا پل برای نصب آماده شود.