عملیات فریب مرتضی قاضی ** روایت شهید اسدالله قاضی از عملیات والفجر هشت و چند روایت دیگر ** ... زمین گلی و خیلی لیز بود. هر چند قدم دو یا چند نفر نشسته بودند و مارا به جلو راهنمایی میکردند : برو جلو ماشاالله ... ؛ عراقی ها فرار کردند. چند قدم که رفتیم از روی بدنی رد شدم که در حال جان دادن بود. جانم فشرده شد. اولین بار بود که چنین لحظه ایی را مشاهده می کردم. چه حالی به من دست داد. دو ، سه متر آن طرف تر نوجوان کم سن و سالی آه و ناله میکرد و کمی آن طرف تر دو نفریکی را که یکی ترکش خمپاره خورده بود ، می بستند ولی هیچ کدام را در تاریکی نمی شناختم. ناگهان به خود آمدم ، خدایا چه می بینم ؟ خدایا چه دردناک و مظلومانه بچه ها درون خاک و گل و خون می غلتند . دلم خدا را صدا کرد و قلبم فشرده شد . خدایا این بچه ها به چه جرمی مظلومانه و چطور در این جزیره ی دور افتاده جام می دهند و کجایند مادرانشان . اشک میخواست فوران کند که با خود گفتم آیا الان وقت گریه و زاری است ؟ آیا باید سست شد ؟ یا حسین مظلوم . الان دیگر وقت رزم است و باید الان مقاوم بود ... گریه به جای خودش . دفترچه ی خاطرات شهید ، صفحات 75 و 76 ... این کتاب داستان یک عملیات ایذایی است به روایت دفترچه ی خاطرات شهید اسدالله قاضی ، که با چند روایت دیگر تکیمل شده است .
کتاب را دستم گرفتم با این فکر که چند صفحه میخوانم ذهنم را آزاد میکنم و بعد برمیگردم دوباره سراغ مهمان انقلاب اما نشد نگهام داشت یک شبانهروز کامل. تمام کارهایم را رها کردم متمرکز تنها نشستم پای روایتهای رزمندههای سرخهای بسی گیرا و خواندنی بود. تاریخ در ایران خصوصا دفاع مقدس اکثرا از جانب فرماندهان آن هم همراه با سانسور فراوان روایت شده است پس بقیه نقشها کجا بودند؟ ما به اندازه یک ایران میبایست روایتهایی شیرین از تاریخ مردمانمان داشته باشیم که نداریم! الحق که هر کدامشان گنجهایی کشف نشده هستند اما انگار گنجور به اندازه کافی برای پیدا کردنشان نداریم یا شاید هنوز هم بعد از گذشت اینهمه سال به این باور نرسیدهایم که بار اصلی جریان انقلاب و گذر از سختیها را چه کسانی به دوش میکشند! اما حالا اینجا یک دفترچه خاطرات پیدا شده که چه ماجراهایی را رقم نزد ما را برد وسط عملیات والفجر ۸ زیر آتش دوشکا و خمپاره. آنقدر نزدیک که با شوخیهای بچهها قبل از عملیات میخندیدیم، به حال اوسّاباقر غبطه میخوردیم و موقع وداع و شهادتشان گریه میکردیم چون ما هم همانجا بودیم درست کنارشان. کلمات و جملات شده بودند دوربین فیلمبرداری برایت تصویر میساختند. تمام حس حضورمان بخاطر روایتهای ساده، صمیمی، بدون پیچیدگی رزمندهها و کار هوشمندانه نویسنده در کنار هم قرار دادن خاطرات و روایتها بود. آقای قاضی توانسته بود سوالات شخصی ذهنش را به سوالات اساسی ما تبدیل کند همانقدر که او هیجان دنبال کردن دفترچه برادر شهیدش را داشت ما هم داشتیم دوست داشتیم تمام آدمها پیدا بشوند و گفتگو کنند تا گرههای ذهنیمان باز شود و چه خوب که آقای قاضی تمام چالشها و استرسهایش را هم در کتاب برای ما آورده بود تا همراهیمان را بیشتر کند. او ما را با بخشی از گنجهای سرخهای، سمنانی و مهدیشهری آشنا کرد امید که روزی تمام گنجینههای ایران خوانده شوند.