این داستان تقدیم می شود به همه ی خل های گذشته و آینده, خل هایی که این جا و آن جا, بالا و پایین, چپ و راست, مثل درخت سبز شده اند و البته سبیلوترین پادشاه دنیا و وزیر اعظم و اکرمش...
"خل ها شب را کشیدند و کشیدند و کشیدند و آن قدر شب را کشیدند که شب طولانی و طولانی و طولانی شد و دیگر روز پیدایش نشد. مردم آن سرزمین هم هربار که از خواب بیدار شدند، دیدند شب است و دوباره خوابیدند. بچه های آن سرزمین هم همینطور شده بودند. آنها گرسنه میشدند، تشنه میشدند، از خوابیدن خسته میشدند، حوصله شان سر می رفت اما آدم بزرگها به بچه ها میگفتند صبر کنید تا صبح شود و روز بیاید تا بیدار شویم اما بچه ها هرچه منتظر میشدند روز نمیشد که نمیشد."
جاهایی از کتاب به شاهکار نزدیک می شد. در جلد اول عباس قدیرمحسنی به سراغ شخصیت های خیالی سرزمینش رفته بود(غول ها, دیوها, پری ها, جن ها و...). در جلد دوم سراغ آدم های عجیب و غریب سرزمینش رفته بود (از مراد شاه دزد تا اسماعیل شله و...)و حالا در جلد سوم به قصه گویی و افسانه سرایی با شخصیت های دو کتاب قبلی اش رسیده بود. افسانه سرایی سیال و پر از قصه ی قدیرمحسنی در این کتاب مبهوت کننده بود. وسوسه ات می کرد که از پشت قصه حرف ها دربیاوری برای روزگار امروز. اما او کاری به این کارها نداشت. خیال هایش را تعریف می کرد. خیال هایی که جذاب بودند و کشنده... خوشم آمد از این جلد قصه های عهد بوق.
"آدم های این سرزیمن آدم های عجیب و غریبی بودند. اما خل نبودند. مثلا آدمی بود که همیشه از سرچشمه آب را گل آلود می کرد و با یک چوب گل و لای ته چشمه را هم می زد. بعد آب گل آلود از سرچشمه پایین می آمد و هر چه قدر به او می گفتند چرا این کار را می کنی جوابی نداشت که بدهد. آدم دیگری هم بود که همیشه لقمه هایش را سه چهار برابر دهانش بر می داشت و به زور آن ها را توی دهانش جا می داد. وقتی هم که می خواست لقمه ها را قورت بدهد لقمه ها توی گلویش گیر می کردند و به زور پایین می رفتند. مردم هر چه به او می گفتند چرا این کار را می کنی او هم جوابی نداشت که بدهد و به این کارش ادامه می داد. آدمی هم بود که جلو آب روان را بسنگ و خاک می بست تا آب یک جا بماند و بو بگیرد و باتلاقی شود. یک نفر هم بود که کوزه کوزه از چشمه آب می آورد و می ریخت روی زمین خشک و بی آب و علف و دوباره می رفت آب می آورد و دوباره می ریخت روی زمین و تا شب کارش همین بود..." ص27 و 28 و به همین ترتیب قصه می گوید و قصه می گوید...