عجب کتاب افتضاحی؛ صادقانه میگویم. داستان میتوانست بینظیر پیش برود. داستان دو پسر بهنامهای اونام و مانو، که هرکدام با پدیدهی «کیو کیو کشتمت» مواجهاند، اونام با بازی کامپیوتری جنگیاش، و مانو با جنگی که در کشورش (شورشیها) بهپا کردهاند و به کودکان هم رحم نمیکنند. خب؟ چرا در تمام داستان، آسایشی که اونام داشت مثل یک لگهی ننگ بر شخصیتش سایه میاندازد و او حقیر، بیدستوپا و اخته تلقی میشود؟ در حالی که مانو دغدغهی این را دارد که پدرش کجاست و باید پیدایش کند و قس علی هذا. اونام باید بهخاطر مفلوک نبودنش تقاص پس بدهد؟ بهعنوان یک مفلوک این سوال را میپرسم.