اولین رمانِ بهرنگ بقایی روایتِ تکههایی است از یک نسلِ تباهشده. مدارِ بدونِ باد دو داستان را پیش میبرد؛ روایتی امروزی از نتیجهی یک شاهزادهی قدرتمندِ قاجار که در تهران زندگی میکند و درگیرِ ماجرایی شده غریب، و یادداشتهای آن شاهزادهی بیرحمِ مدعیِ تاجوتخت که ناچار شده بعدِ ترور و قتلِ ناصرالدینشاه تن به تبعید بدهد و در راه شود... رمان با این ترکیب زمانی قصهی چهار عضوِ اصلی یک نسل را با محوریتِ دو تن از آنها میسازد و پیش میرود. بقایی در روایتی زبانورزانه و با ایجاد ریتمها و لحنهایی متفاوت رمانی بهکل جاهطلبانه نوشته است، رمانی مملو از قصهها و لحظاتی تکاندهنده که به تبار و البته زنان بازمیگردد شاید. رمزهایی که گشوده میشوند و تاریخی که در عینِ همشکلی با تاریخِ رسمی به سُخرهاش میگیرد و درش حفره ایجاد میکند. مدارِ بدونِ باد روندِ روایی خاصی ساخته که برای مخاطبِ امروز ادبیاتِ ایران پیشنهادهای جدی دارد.
روایتی از یک تک گویی بلند، لابهلایش یادداشتهای روزانه شازده قجر مدعی تاج و تخت، که هر چه کردم این تک گویی جوان کمتر از چهل ساله را با صدایی جز صدای هوشنگ گلشیری سالهای پایانی در ذهنم نشنیدم. روایتی که شیرین زبانی و شیطنتهای دلچسب و فضاهای جالب و رازآمیز و ایده های درخشان (مثل همین ایده «مدار بدون باد» و اتصالش به تیشتر) کم ندارد، اما جز اینها شباهت بی اندازه زبان به استادنا هوشنگ گلشیری گاه آزارنده میشود و گاه درازگویی و ... در مجموع اگرچه روایتی خواندنی است اما به گمانم نویسنده ایده های درخشانش را نتوانسته در استخوان بندی یک داستان بگنجاند و ایدهها هسته های پراکندهای ماندهاند در یک روایت وارفته
یک هفتس که دارم تلاش میکنم بخونمش هر دفه که بازش میکنم دو صفحه که میخونم خسته میشم بعدا باز میام سراغش سالهای اینده امیدوارم اون موقع برام جذاب تر باشه...
کسی نمیداند اینجا ، همین جای عمرش که میگذراند ،آینده است؟ یا بعدترش میشود آینده؟ حتی شاید ردشده باشد شاید آینده آدم آمده باشد و گذشته باشد و حالی آدم نشده باشد
نباید آخرش آزاد تموم میشد.چون قلم،ایده پردازی و تصویر پردازی قویآقای بقایی عزیز رو زیر سوال برد.تجربه ی جالبی بود بعضی جاها از شدت تعجب مغزم سوت میکشید و⭐️⭐️⭐️کافیه براش