رمان گفتن درعین نگفتن به طراحی خشونت توجیهناپذیر یک نقاش سالخورده با خود و اطرافیان میپردازد و اراده معطوف به انهدام او را در فضای گروتسک، رنگارنگی میبخشد. راوی با بیانی شوخ چشمانه از تودرتوی یک زندگی شگفتآور، به ژرفکاوی و گستره ترسهای تهورآمیز انسانی رسیده که همچون دنیای معاصر، فریبکار، یاوه، نابودگر و جنونآمیز است. گفتن عین نگفتن یازدهمین و تازهترین رمان جواد مجابی است. در قسمتی از این کتاب میخوانیم: هیچوقت برنگشتهام تا اورا ببینم، شک ندارم دنبالم میآید. جرئت نمیکنم به پشت سرم نگاه کنم، میترسم یکدفعه برگردم و او آن موقع آن جا نباشد، آن وقت رشته باریکی که بین من و او هنوز استوار مانده یکباره بگسلد، اعتمادم به او در نومیدترین ترس دهشتناک فرو ریزد.
_ «گفتن در عین نگفتن»اعترافات نقاش ِسالخورده ای است که با مرور خاطرات خویش سعی بر آن دارد تا به نقطه ی کوری برسد تا عطش شرارت های خویش را در ورطه ی مرگ فرو نشاند. او با لو دادن پدر یاغی اش به دست قاتلان،صاحب ثروت هنگفتی می شود،اما به دلیل ترومای کودکی دوست و معشوقه هایش را می کشد و در سردابه ی عمارت خویش دفن می کند. به واقع،هر جنایت ِنقاش کاوشی بی وقفه در گذشته ی اوست و ریشه در زخم های او در دوران کودکی دارد. نقاش سالخورده شناور در منظومه ای از خیالات ِبی زمان با بازگو کردن شرارت های خویش مغاک واقعیت های سهمناک درون او را می بلعد. داستان با طنزی گروتسک به رذالت ها و ورطه ی های تاریک بشری اشاره می کند،گفتن در عین نگفتن استعاره از ناگفته های جامعه ی ایرانی است که هنوز درگیر ساختارهای بدوی ِبی نظارت است. حضور نقاش در جامعه به دلیل پدر راهزنش به طور رسمی شناخته نشده است،بنابراین از مسیر روان رنجوری به دره ی روان پریشی پرت می شود. نقاش شخصیتی فراهنجار دارد و در دنیایی بی معنا زندگی می کند که صرفا با ثروت خویش می تواند مگسان گرد شیرینی برای خود مهیا کند،هر چند خود به این رابطه ی انگلی آگاه است. نقاش مانند کاراکتر جوکر برای معنا بخشیدن به زندگی و متلاشی نشدن این قدرت توخالی دست به رفتار ضد اخلاقی می زند و با قساوت از وضع مضمحل خود انتقام می گیرد. مصداق دیدگاه ویکتور فرانکل؛افرادی که در شرایط سخت شرافت انسانی شان را از دست داده اند،خود مختارند که دیگر شریف نباشند،بنابراین مرتکب رفتارهای غیر انسانی می شوند. نقاش خود را قربانی ژنتیک و شرایط بیرونی می داند،به واقع عوامل بیرونی منجر به قاتل شدن او می شود نه انتخاب های فردی . او با کشتن اطرافیانش به توانمندی های خود فعلیت می بخشد و بدین طریق تکه های بی معنای زندگی اش معنا می یابد. در جایی از کتاب نقاش به خاطره ای بر می گردد که مربوط به دوران کودکی اش و حیرت از دیدن زندگی مورچه ی اسبی است.مورچه ی اسبی که با شتاب هر چه تمام تر از فراز ونشیب زمین خاکی می گذرد و با شاخک ها و گاز برنده اش هر مانعی را از سر راه خود کنار می زند تا برسد. نقاش این صحنه را اینگونه تأویل می کند که مورچه در این زیست اجباری هر روز با شتاب بیشتر به تکاپوی زندگی ادامه می دهد تا مگر زیر پا له شود یا آب ببردش. نقاش گویی همان حشره است که در این زیست بی ارزش رنجور از تعارض ها با نوعی لجاجتِ ناخودآگاه به زندگی خود ادامه می دهد.