تو هرگز باز نخواهی گشت.
تو را بدرود میگویم
اکنون که بر آستان در ایستادهای.
درها چه نومیدانه تو را چشم به راهند
چه مأیوسانه تو را فرا میخوانند.
به من بگو
چقدر مزدت میدهند برای رفتن؟
برای چشمان خوابآلود و انگشتان بیروحت
چقدر مزدت میدهند؟
تو را بدورد میگویم
چرا که میدانم میروی
چرا که همیشه میروی،
در تاریکی، در سکوت
تو هر روز رفتهای.
خونت چکه چکه میریزد
اما باز هم میروی.
تو پیش از جوانیات، پیر بودهای.
میروی، هرگز برنمیگردی
.....
به یاد سیدمحمدحسینی و محمدمهدیکرمی و همهی کشتهشدگان راه آزادی، که ناخودآگاه یادشون کردم.