پاييز پرستوی سفيد داستان زندگی يك نوجوان ايلياتی است كه از كوهستانهای سرزمين مادری به حاشيهی شهری كوچك در جنوب فارس آمده و شيفتهی فوتبال و كتاب می شود. او عصر يك روز يكشنبه، در يك كتابفروشی دختری را میبيند كه با پدرش برای خريد وسايل نقاشی آمده. دختر موقع سوار شدن به تويوتای پدرش با دست علامت ۷ را نشان میدهد. نوجوان ايلياتی ماهها تمام كوچه و خيابانهای شهر را دنبال خانهای كه تويوتای سفيد داشته باشد میگردد. پرسهی ديوانهوار در كوچه و خيابانهای شهر از او آدم ديگری میسازد... ؛
دکتر ابراهیم سلیمی کوچی متولد ۱۳۶۰، فسا نویسنده، عکاس و فعال محیط زیست دانشیار ادبیات تطبیقی دانشگاه اصفهان دانش آموخته کارشناسی حقوق و دکتری ادبیات تطبیقی پژوهشگر برگزیده سال ۱۳۹۴
"پاییز پرستوی سفید" روایت ساده ای است از زندگی آدم های ساده، که دست جبرِ روزگار، فقر و محنت و محرومیت را به آنها تحمیل کرده است. اثر اما در عین سادگی بسیار قوی و تاثیرگذار است. داستان تابلوی زیبایی است از مهر و دوستی، گذشت و همدلی و دیگر عواطف ناب و زلال انسانی در قابی از فقر . آئینه ای تمام نماست از چهره ی رنگ به رنگ زندگی؛ و پر است از شخصیت های والامنش و دوست داشتنی که آنقَدَر زنده و واقعی اند که خیلی زود مهرشان به دلت می نشیند و به سادگی با آنها ارتباط برقرار می کنی. مطمئنم که هرگز براهیما، ننه، بوجی، بی بی، جیران، مهندس، جابر، عمو مهراب، ایلماه، آقای عباسی و آقای نادری از یادم نخواهند رفت. کتاب همچنین تصویر زنده و گویایی به دست می دهد از روایت همیشه آشنای برخوردهای خشن، ناخوشایند و بسیار تخریب گرِ کادرهای آموزشی- پرورشی در مناطق محروم. نمایشی از حضور پررنگ نادانی و توحش در نهادی که خود باید متولی بسط دانایی و بالندگی باشد.ماجراهای کتاب برای همه ی آنهایی که در فقر زیسته اند ماجراهای آشنایی است. "خودمحروم انگاری" و "احساس شرم و گناه" همیشگی، دو ویژگی بارز آدم های زیسته در فقر است که در این کتاب به خوبی بر آنها انگشت نهاده شده است: "می بینم که این کوچه ها مال ما هم می توانند باشند"؛ " نمی دانم چرا این طور وقت ها انگار من به جای آن هایی که کار بدی کرده اند، شرمنده می شوم". و نهایتا آنچه که این اثر را به راحتی در کنار دیگر آثار برجسته و ارزشمند می نشاند این است که وقتی آن را تمام می کنی و می بندی می بینی که چقدر با آن که پیش از خواندن کتاب بوده ای فرق کرده ای؛ انگار که آدم دیگری شده ای. این اثر همانطور که آرزوی نویسنده بوده است، حقیقتا توانسته است که "صدای امید و زندگی" و " تجلیلی از شیدایی، دلیری و آزادگی باشد". با آرزوی موفقیت های روزافزون برای جناب آقای دکتر سلیمی کوچی.
مهمترين علت گيرايى كتاب برايم آشنايى بانويسنده اش بود انگار جريان همذات پندارى و درك احساسات شخصيت داستان را آسان تر ميكرد اين آشنايى منتظر كارهاى بزرگ تر از اين بزرگ مرد هستم
به عنوان یک فانتزی خوان سالها بود که از دنیای رمان های ایرانی فاصله گرفته بودم. آخرین باری که یک رمان ایرانی به دست گرفتم شانزده سالم بود! دنیای رمان های ایرانی رنگ و لعابشان را برایم از دست داده بودند و از کتابخانه ام دور شده بودند. بعد از آن فقط به دنبال کتاب های ترجمه ای و جادو بودم، جادویی که بعد از هفت سال دوباره آن را در رمان ایرانی پیدا کردم. اما جادو نه به آن صورتی که همیشه میخواندم، جادوی این کتاب متفاوت بود...جادویی از جنس دیگر بود. 《پاییز پرستوی سفید》 نوشته ابراهیم سلیم کوچی. شاید همه این کتاب را بیشتر برای بیان بحران های زیست محیطی و خشک سالی و ...تقدیر میکنند. اما چیزی که منه جوان بیست و سه ساله را به وجد آورد این نبود. بلکه کودکی زیبا و تلخ شیرین و سر تا سر هیجان 《ابریم》 بود. کودکی که نسل ما دهه هفتاد(اواسط)هشتادی ها با آن غریبه ایم. کودکی ما مانند ابریم پر فراز و نشیب و هیجان انگیز نبوده. ما در کوچه ها بالا و پایین نرفته، خروس نکشته و کثیف کاری نکرده ایم، کتاب قرض نگرفته و ساعت ها مشغول رو در رو حرف زدن با دوستانمان نبوده ایم. از زندگی به این صورت لذت نبرده ایم. ما در خانه ها مشغول بازی با کامپیوتر و موبایل هایی که تازه روانه بازار شده بودند بودیم. کوچه ها برای بازی کردن نا امن بودند و آپارتمان ها حیاط های کوچکی داشتند. کتاب ها دیگر بیشتر PDF بودند و خبری از کرایه کردن نسخه های فیزیکی نبود. برای حرف زدن با دوستانمان هم ساعت ها پشت تلفن ها می نشستیم. کودکی و نوجوانی ما رنگ و لعاب نداشت. برعکس کودکی و نوجوانی زیبا و حفظ نشاط زندگی ابریم. حتی عشق انگار برای او زیبا تر بود. خوشرنگ تر و شاید دشوار تر. عشق در نگاه اول...تب عشق و توصیفات زیبا و در عین حال گیج کننده ی آن(حداقل برای منی که تجربه ای از این احساس ندارم). عشقی که باعث رقم زدن برگه ی جدیدی از زندگی برای پسرک بود. عشق های امروز هم به درد نمیخورد انگار. همه چیز آن قدیم ها و در دنیای ابریم قشنگ تر بود. و همین سادگی ها و زیبایی های کتاب بود که آن را برای من جادویی کرد. شخصیت پردازی معرکه ی تک به تک شخصیت ها به خصوص ابریم و جیران و بوجی آنقدر جذاب بود که دلم نمیخواست با به پایان رسیدن کتاب و داستان زندگی آنها فرامششان کنم. ابریم هنوز هم در گوشه ای از ذهن من مشغول شیطنت کردن، کتاب خواندن و جست و جو برای پیدا کردن آن تویوتای سفید است. جیران...فقط میگوییم وقتی که کتاب تمام شد گریه کردم. خیلی زیاد...آنقدر که چشمانم دیگر باز نمیشد. جیران زیبای من...امیدوارم آن درخت بید حالا به اندازه کافی قد کشیده باشد و سایه ی خنکی برای دخترک ساخته باشد. و بالاخره بوجی...شخصیت دلنشین و دوست داشتنی که درون مایه ای از تمام پدربزرگان سن و سال دار را دارد. شخصیتی که تمام وقت مرا یاد پدربزرگ روستایی فوق العاده مهربان و دوست داشتنی خودم می انداخت و اشک را مهمان چشم هایم میکرد.(پدر بزرگ سالهاست که به جای بهتری قدم گذاشته است.) کتاب در کل قلم روان و شیوایی داشت. جملاتی زیبای آن هم آن را ده برابر دلنشین تر کرده بود. فضای داستان به مرور غم انگیز تر میشد. اما همین موضوع جای آنرا بیشتر در دلم باز میکرد. سادگی و به دور از تجمل بودن این کتاب بهترین هدیه ای بود که به روح جوان بیست و سه ساله ام که از دنیای هزار و چهارصد و یک خسته بود دادم. قطعا در آینده ای نه چندان دور به شهر زیبای فسا مسافرت خواهم کرد تا زندگی ابریم را بیشتر از چیزی که در حال حاضر توانستم درک کنم. و در رابطه با ایراد های داستان: کتابی که با آن لبخند زدم، اخم کردم، افسوس خوردم و گریه کردم در نظر من یک کار و اثر کامل است. مگر نه اینکه ما کتاب ها را میخوانیم تا شده حتی برای لحظه ای در دنیای آن زندگی کنیم، از آن لذت ببریم و درسی بیاموزیم؟ پاییز پرستوی سفید برای من تمام این فاکتور ها را داشت. پس من هیچ خورده ای از کل کتاب، محتوا و غیره نمیگیرم. با کمال تشکر از جناب آقای دکتر ابراهیم سلیمی کوچی برای خلق این شاهکار.
پاییز پرستوی سفیدو خوندم،،، مثل بعضی از رمان هایی که قبلا خونده بودم، منو برد توی دنیایی که به جز اندک شباهتی،هیچ جای دنیای من با دنیای نویسنده شبیه نبود و همین منو تشنه میکرد که غرق بشم توی این دنیای ناشناخته، زندگی کنم توی حیدر آباد، واسه هر چیز کوچیکی بجنگم، فوتبال بازی کنم، مارادونا رو بپرستم، بعد غذا دو سه کاسه دوغ محلی سر بکشم، زیر درخت لیمو شیرین لم بدم، بوی گلای میخک سینه ی ننه رو حس کنم،توی وجود خودم با هیولایی که راه فراری ازش نیست بجنگم ، عاشق بشم، بی تاب بشم،مشتاقانه به خاطره ها و دلگرمی های همیشگی بوجی گوش کنم، با حرفای بوجی شیر بشم و برم تو دل ترسام، بی خبر و نگران بمونم توی سردرگمی،کتک بخورم و درد بکشم از مدیر و ناظم و مستخدم بی مروّت... خلاصه که پر کشیدم توی هر صفحه،، دلم میخواست تموم نشه هیچوقت، دلم میخواست توی حیدر آباد غرق این قصه میشدم، دلم میخواست وقتی نسیم لای موهامه و پاهامو دادم به خنکیِ آب چشمه ی تنگِ فیروز جیرانو تصور میکردم. دو سه هفته ی پیش لابهلای کلاف سردرگم افکارم یه چیزی به خودم گفتم ولی خیلی ازش مطمئن نبودم،وقتی کتاب تموم شد، تکه های پازلِ اندک شناختم نسبت به استادو کنار هم میزارم، انگار مهر تاییدی میخوره به اون فکر خام که میگفت؛سر منشا هر طوفان خوبی عشقِ، عشقی که اگر بد روزگار معشوقتو ازت جدا کرد، بشه نیرویی که بتونی معشوقت رو توی جسم خودت زنده نگه داری،، برای همیشه... قبلا تجربه ی زندگی کردن چند روزه با عشایر رو داشتم ولی هیچ موقع تا این حد غرق زندگیشون نشده بودم،خنکی اون دو سه کاسه دوغ بعد غذا هنوز توی جونمه... جیران ولی شاید دختریه که باید توی زندگی خیلی هامون باشه امثالش،، عاشق، بی پروا ،زیبا ،شجاع و دنیا دیده.. دو جای داستان از شدت اشکی که روی گونه ام سرازیر میشد نتونستم ادامه بدم و فقط تلاش میکردم اشکام برن کنار تا بتونم بقیشو بخونم. نمیتونستم قبول کنم جیران مریض بشه با اینکه از قبل میدونستم این اتفاق میفته ولی جوری به مهربونی و انسان بودنش دل داده بودم که نمیخواستم باور کنم و سعی میکردم حرفای استاد رو باور نکنم و امیدوار باشم جور دیگه ای باشه آخر این قصّه، خودمو نگه داشتم وگفتم نگین تو که میدونی آخر داستان چی میشه چرا انقد بی تابی؟! ولی باز وقتی حرفای پسر عموی مهندسو خوندم،یکی انگار دستشو کرد توی سینه ام و قلبمو فشار داد،هنوز آماده نبودم با جیران خدافظی کنم، میخواستم بیشتر بشناسمش،بیشتر درکش کنم، بیشتر ازش یاد بگیرم ولی فقط تا دو صفحه گریه ام ادامه داشت، همونجوری که براهیما خودشو آروم کرد منم آروم کرد ولی بازم دلیلی نداشت که شاکی نباشم از رسم بی رسمِ روزگار...
This entire review has been hidden because of spoilers.