دوست دارم بدونم که این داستان به چه عنوانی چاپ شده. اگر داستان برای کودکان باشد؛ که اصلاً به نظرم مناسب ایشان نیست و نوآوری خاصی جز تغییر پایان داستان اصلی ندارد. البته نمیدانم شاید به عنوان یک پارودی برای شنل قرمزی مشهور نوشته شده باشد که در این صورت برای من ۲/۵ میشود.
کوتاه شده ی داستان شنل قرمزی است که شنل اش ایرانی شده و تبدیل شده به لچک! وگرنه داستان از همان داستان گرفته شده سراسر. متن اش هم چیز قابل توجهی نیست. البته تبدیل شنل به لچک خودش به فکر هر کسی نمی رسه. همچنین داستان اصلا خیری درش نیست گرگ هم مادربزرگ رو می خوره هم لچک قرمزی رو و داستان هم تموم میشه
حاشیه: ظاهرا این کتاب با ممیزی حکومت قبلی مشکل داشته. در کتابخانه ی ملی سندی در این مورد هست. به اینجا بنگرید
آقاگرگه خیلی دلش میخواست او را بخورد، ولی چون چند نفر هیزمشکن در آنجا بودند ترسید. آقا گرگه از لچک قرمزی پرسید: کجا میروی؟ بچه که نمیدانست نباید وایساد و به حرف گرگ گوش داد به او گفت: میروم ننجونم را ببینم، یک نان شیرمال و یک کوزه روغن که مادرم برایش فرستاده به او بدهم. گرگه گفت: خانهاش دور است؟
لچک قرمزی گفت: آره، خیلی دور است، آنور آسیاب است که میبینی، آنجا اولین خانه ده. گرگه گفت: بسیار خوب، من هم میخواهم بروم او را بهبینم. من از این راه میروم و تو از آن راه. بهبینیم کدامیکیمان زودتر میرسیم. گرگه از راهی که نزدیکتر بود با شتاب هرچه بیشتر روانه شد و دخترک از راه دورتر رفت، سر راهش فندق میچید، دنبال پروانهها میدوید و از گلهایی که در سر راهش بود دسته گل درست میکرد. گرگ به زودی رفت و در خانة مادربزرگ و در زد. تق، تق.
ننه پیرزن گفت: کیه؟ آقا گرگه صدایش را نازک کرد و گفت: دخترت، لچک کوچولوی قرمز هستم. یک نان شیرمال و یک کوزة کوچک روغن که مادرم داده برایت آوردم. ننهبزرگ سرش درد می کرد و توی رختخواب خوابیده بود فریاد زد: چفت در را بکش کلون میافتد. گرگه چفت را کشید در باز شد، پرید به جان مادربزرگ یک لقمهاش کرد، چون سه روز بود که چیزی گیرش نیامده بود. بعد در را بست و رفت توی رختخواب ننهبزرگ در انتظار لچک کوچولوی قرمز خوابید. دختر کمی بعد از او رسید در زد. تق، تق.
آقا گرگه گفت: کیه؟ لچک قرمزی که صدای گرفتة گرگ را شنید اول ترسید. اما گمان کرد مادربزرگش چایده، جواب داد: دخترت لچک کوچولوی قرمز یک نان شیرمال و یک کوزة کوچک روغن که مادرش داده برایت آورده. گرگه صدایش را نازک کرد و گفت: چفت در را بکش کلون میافتد. لچک قرمزی چفت را کشید در باز شد. گرگه همین که دید دارد میآید خودش را زیر لحاف پنهان کرد و گفت: نان شیرمال و کوزه را روی رف بگذار، بیا پهلویم بخواب. لچک قرمزی که لحاف را پس زد از هیکل مادربزرگش ترسید و گفت: ننجون بزرگه، چه دستهای درازی داری!
آقا گرگه گفت: بچه جون، برای اینکه بهتر بغلت بگیرم. لچک قرمزی گفت: ننجون بزرگه، چه ساقهای درازی داری! گرگه گفت: برای اینکه بهتر بدوم. لچک قرمزی گفت: ننجون بزرگه، چه گوشهای گندهای داری! گرگه گفت: برای اینکه حرفت را بهتر بشنوم. لچک قرمزی گفت: ننجون، چه چشمهای درشتی داری! گرگه گفت: برای اینکه تو را بهتر ببینم. لچک قرمزی گفت: ننجون، چه دندانهای تیزی داری! گرگه گفت: بچه جون، برای اینکه بهتر تو را بخورم. همینکه این را گفت، گرگه پرید و لچک کوچولوی قرمزی را خورد.
چون داستان ترکیبی از شنل قرمزی و مهم تر شنگول منگول بود یه خاطره شخصی برام زنده کرد که باعث شد لبخند بزنم و پشتم تیر بکشه آخر این نقد خاطره رو میگم فقط قبلش معلوم نیست چرا هدایت رو گذاشتن داستان برای بچه ها بنویسه جالبه اسم مجموعه بخوان و بخواب هست که بچه بعد این داستان بعیده خوابش ببره. اما خاطره دوران راهنمایی یه معلم بود از یکی از رفیقام پرسید کتاب های آسمونی به جز قران رو بگو اونم بلد نبود گفت انجیلو...منجیلو... بعد سکوت کرد منم گفتم حبه انگور بچه ها خندیدن معلم هم مثل سگ زدم. مراقب هم باشیم و با هم مهربون باشیم.