میرزا جلیل محمدقلیزاده بنیانگذار روزنامه ملانصرالدین بود.
او در سال ۱۸۶۶ در دهی بهنام نهرم از ولایت نخجوان زاده شد. پدرش محمدقلی نام داشت. خانواده او اصلاً ایرانی بودند و جدش حسینعلی بنا از خوی به نخجوان رفته بود.
خواندن و نوشتن را در نخجوان آموخت و در شهر گوری در گرجستان به دارالمعلمین رفت. سالها در مدارس گرجستان آموزگار بود. در سال ۱۹۰۴ به تفلیس رفت و در روزنامه شرق روس مشغول به نویسندگی شد. چند داستان کوتاه منتشر کرد. نمایشنامهای به نام مردگان نوشت که با استقبال زیاد روبرو شد
انتشار ملانصرالدین مهمترین کار فرهنگی او بود و دشمنان زیادی از مستبدین و ملایان برای او ساخت. روزنامه ملانصرالدین نوشتارهایی روشنفکرانه و اصلاحطلبانه داشت و این امر باعث شد تا مسلمانان به تکفیر و آزار مدیر، کارکنان و حتی فروشندگان آن دست بزنند. محمدقلیزاده ناچار شد برای گریز از تعرض مسلمانان در محله گرجینشین تفلیس اقامت کند. در بایگانی شخصی دستنوشتههای جلیل محمدقلیزاده، نامه یک مسلمان تندرو در ده قاسمکندی دیده میشود که محمدقلیزاده را با دشنام شدید تهدید به قتل و خونریزی کردهاست
جلیل محمدقلیزاده در سال ۱۹۲۱ میلادی به قصد اقامت دائم در سرزمین اجدادی به ایران آمد ولی یک سال پس از اقامت در تبریز به دعوت حکومت آذربایجان شوروی به باکو رفت
قفقاز برای من همیشه سرزمین علامت سوال بوده. جایی که نسبت به آن احساس حسرت موروثی دارم. جایی که زمانی بخشی از ایران بوده و بعد جدا شده. در سفرم به گرجستان و ارمنستان دائم دنبال رد پای ایران پیش از جدایی در زندگی و کالبد شهر میگشتم. داستانهای قربانعلی به روایت زندگی مردم قفقاز در سال انقلاب مشروطه است. تقابل بین مسلمان و غیر مسلمان، تقابل بین ایرانی و غیرایرانی، ملاها و روضهخانها، زندگی شهریها و بالاخره رابطه خان و رعیت چیزهاییست که در این کتاب تصویر میشود . کتاب چنان روان و سادهخوان است که انگار دیروز نوشته شده. نمی دانم سادهشدنش از ترجمه خوب کریم کشاورز است یا قلم قوی جلیل محمدقلی زاده
جلیل محمد قلیزاده که به ملانصرالدین معروف است، در این کتاب که شامل ده داستان است روایتی گزارشگونه دارد از آن چیزی که در شهرهایی مانند باکو و نجوان در سالهای ابتدایی قرن ۲۰ میلادی دیده است. ردی از تقابل مسلمانان و ارامنه و شکاف فرهنگی بین این دو گروه و نفوذ خرافات در جامعه و همچنین ساز و کار حاکیمیت و جایگاه زنان را در داستانهای این کتاب میشود، دید. قلیزاده مجلهی مصور و فکاهی «ملانصرالدین» را در سال ۱۹۰۵ در باکو تاسیس کرد که نقش بسیار مهمی در بیدار کردن مردم قفقاز پیرامون مبارزه با خرافات، استبداد و فساد داشت و در دوران انقلاب مشروطه در ایران نیز بسیار شناخته شده بود. او در کتاب خاطراتش به این موضوع ارشاره کرده است که: «همینکه به دنیا آمدم و چشم باز کردم در پیرامون خویش جز تاریکی چیزی ندیدم.». جلیل محمد قلیزاده در سراسر زندگی خویش با تاریکی، خرافات، جهل و رکود نبرد کرد و تنفر و انزجار خود را از ظلمت با هر چه در توان داشت بیان کرد. خواندن آثار قلیزاده به درک و فهم بهتر تحولات فرهنگی جامعهی ایران در میانهی انقلاب مشروطه و همچنین وضعیت فرهنگی جامعه کمک خواهد کرد.
حقیقتش اول که کتاب رو شروع کردم یه کم نگران بودم به خاطر زبان ثقیل یا موضوعات غیرجذاب حوصلهم نکشد باعلاقه بخوانمش، اما اعتراف میکنم که اشتباه میکردم و واقعاً جا خوردم. نهتنها زبان بسیار روان و زیبا و دلنشینی داشت بلکه روایتها بهشدت جالب و سرگرمکننده بودن و در عین خندهدار بودن حاوی نقد اجتماعی ظریفی هم بودن. داستانها مربوط به انقلاب مشروطهان و موضوع کلیشون دربارهی تقابل بین مسلمونها و ارمنیها و البته رعیتها و اربابهاست. خیلی جالبه که برخی از این رفتارها و باورها هنوز هم بین ما ایرانیها به چشم میخوره. جلیل محمد قلیزاده بنیانگذاره روزنامهی ملانصرالدین بوده و کریم کشاورز این داستانها رو از زبان روسی و ترکی به فارسی برگردونده و واقعاً که خیلی زیبا این کارو انجام داده. نتیجه بسیار خواندنی و عزیز است.