الفبای مردگان رمان سرگشتگی آدمهایی است که در هزارتوی تاریخ و جغرافیا گم شدهاند. در این هزارتوها، هر راه تازه میتواند بیراهه دیگری باشد و باعث سرگردانی بیشتر آدمها بشود و به زندانی دیگر ختم شود. آدمهای این رمان همگی یک بار از اسب افتادهاند، ولی تلاش میکنند از اصل نیفتند تا روزی که بتوانند شاهراه را پیدا کنند و از این هزارتوهای هزار و یک شبی خود را نجات دهند. ساختار «الفبای مردگان» همچون سرگذشت آدمهای رُمان تودرتوست و از روایتی به روایت دیگر نقب میزند و بهدنبال سرگذشت یکی دیگر از آدمها در تاریخ و جغرافیای دیگری میرود؛
الفبای مردگان، روایتی است عجیب و تو در تو، از آدمهای گوناگون
تا جایی داستان با ضرباهنگ بالا، حول شخصیت اصلی پیش میرود، شخصیتی که دزدی کرده و حالا توی هزارتویی از مشکلات افتاده. هر کلافی را که میگیرد تا آن را بگشاید، کلاف دیگری صاف از آسمان سر راهش قرار میگیرد هر پیچی را که پشت سر میگذارد، پیچ جدیدی سر راهش سبز میشود، توگویی تمامی ندارد هر لحظه بیشتر و بیشتر به همه چیز و همه کس شک میکند و دیگر نمیداند کی راست میگوید و کی دروغ و ما در جایگاه مخاطب و خوانندهی اثر نیز، همین احساس را پیدا میکنیم به نقطهای میرسیم که دیگر شاید حرفهای شخصیت اصلی داستان را هم نتوانیم باور کنیم
اما از بخش دوم، داستان رنگ و بویی پسامدرنی به خود می گیرید، روایتها به طرز سرسام آوری تو درتو میشوند، قصه در قصه میپیچد، شخصیتها همچون هزار و یک شب، ده ها داستان گوناگون را روایت میکنند که هر کدام نقطه ی اتصالی دارد به داستان قبل یا بعد، روایات قبلی یا بعدی
باید حواست را کاملاً جمع کنی تا این کلاف را گم نکنی. جایی در میان این هزارتو و این پیچ و خمها، مسیری باریک تو را به نقطهی پایانی نزدیک میکند
لفاظی نویسنده و بازی با کلمهی الفبای مردگان در سراسر داستان، جذاب و دوست داشتنی است. مردگانی که گاهی نقش اول روایات میشوند و گاهی مردهاند.
اما چیزی که من را در سراسر داستان آزرد، کمی شعارزده شدن آن، جایی که ناگهان یکی نماز میخواند، یکی دعا میخواند، یکی که دزد است و آدم بده، یکهو میخواهد به رستگاری برسد و اینگونه تمام مشکلاتشان حل شود. این مسئله کمی آزارنده بود و گاهی به داستان نمینشست و شخصیت سیر درست را برای تحول طی نمی کرد، مثل برخی قسمت های این سریال های ایرانی تلویزیون که شخصیت با یک نماز و دعا مسائلش حل می شود.
جز آن، از سراسر داستان، نثر درخور و متناسب با روایت، قلمِ پرکشش، لذت بردم و به سرعت به پایان رساندمش
"وقتی یک باوری شکل می گیرد اصلا نباید زد و باور مردم را خراب کرد. ضرر خراب کردن آن باور خیلی بیشتر از ضرر غلط بودن آن باور است."(الفبای مردگان-هادی خورشاهیان)
کتاب خیلی خوبی بود. به این نگاه نکنید که بهش سه از پنج امتیاز میدم چون من به آناکارنینا هم سه امتیاز دادم و اون کتاب هم خیلی خوب بود. (الفبای مردگان) زبان و روایتی ساده و یکدست داره جوری که وقتی میخونیدش کلمات، ناخودآگاه به شکل محاوره خونده میشن. الفبای مردگان با اینکه روایت سادهای داره ولی جهان پیچیدهای از ذهن آدما رو وارد داستان میکنه و انقدر خوب این کار رو میکنه که شما پیش خودتون میگین: عه! چقدر من این آدمو میفهمم. من ناصر رو میفهمم؛ کریم رو میفهمم؛ فتحالله رو میفهمم؛ شاید خندهتون بگیره ولی من حتی آتوسا رو هم خیلی خوب میفهمیدم. از صفحه ۱۴۱ تا ۱۵۱ رو اصلا نفهمیدم چجوری خوندم. به شدت نفسگیر و جذاب بود و تو همهش میخوای ببینی کدوم ماجرا اتفاق میفته و اصلا حقیقت کدومه! از اینها که بگذریم به شدت توصیه میکنم این رمان رو که کاندیدای جایزه جلال آل احمد بوده حتما بخونید؛ نه اصلا بخوریدش. البته این همه تعریف دلیل بر این نیست که به کتاب نقدی نداشته باشم. مثلا به یه جاهایی از شخصیت پردازی ناصر و آتوسا نقد و نظر دارم. به نظرم اتمسفر زمانی داستان میتونست یکدستتر و هموارتر باشه. بماند که کتاب از نظر ویرایش و مشکلات سهوی تایپی نیاز به یک بازنگری داره. القصه دست آدمهای گناهکار و مردهها از دنیا کوتاهه؛ خدا رو شکر که دست ما از این داستان کوتاه نبود.