مجموعه آثار افلاطون، که بیشتر به خاطر مشتمل بودن بر رساله ی مشهور "تیمائوس" خواندم، هر چند رساله های دیگر هم بسیار خواندنی بودند.
در انتهای کتاب، مجموعه نامه های افلاطون آمده، که از آن جمله است نامه هایی که با پادشاه سیسیل، دیونیزوس ردّ و بدل کرده است. ماجرا آن است که دیونیزوس حاکم مستبدّ سیسیل از افلاطون دعوت کرد که سیسیل برود. ظاهراً قصد آن داشته که حکومت آرمانی افلاطون را در جزیره ی خود بنا کند. اما پس از چندی، اختلافات شدیدی در می گیرد (می شود حدس زد که یک حاکم مستبد حاضر نمی شود حکومت خود را به طبقه ی نخبگان بسپرد، آن طور که افلاطون معتقد است) و حتی دیونیزوس می خواهد افلاطون را به بردگی بفروشد. افلاطون آزرده خاطر به یونان باز می گردد، و چند نامه ی تند و در عین حال حکیمانه به دیونیزوس می فرستد:
«افلاطون به دیونیزوس درود می فرستد
پس از آن که زمانی دراز در نزد شما به سر بردم و کشور شما را اداره کردم، ناچار شدم زشت ترین تهمت ها را تحمل کنم، و شما مرا با چنان وضعی راندید که هیچ کس گدایی را آن چنان از در خانه ی خود نمی راند.
از این پس، من در انزوا خواهم بود، ولی این تویی که تنها خواهی شد چرا که به استبداد خو گرفته ای.
وجهی که به هنگام عزیمت به من دادی، باز پس می فرستم. این مبلغ نه برای تأمین هزینه ی سفر کافی بود، نه در زندگی مرا به کار می آید، و هم برای دهنده مایه ی ننگ است و هم برای گیرنده. رفتارهایی که از تو دیدم [به عنوان هدیه ی راه] برای من بس بود.
بگذار این نکته را نیز به یادت بیاورم که در آثار شاعران، هنگامی که حکمران مستبد به دست مردم هلاک می شود، فریاد بر می آورد: "سبب هلاک من تنهایی و بی دوستی است." ولی در شعر هیچ شاعری نمی بینی که کسی به سبب تنگدستی هلاک شده باشد.»