این اثر که در قالب طرح «رمان نوجوان امروز» خلق شده است داستان دختری به نام مارال را روایت میکند. مارال همراه برادر خود به پارک ملی گلستان میرود. در همین حین فیلمسازی به نام افرا با آنها آشنا میشود که از مارال میخواهد در فیلمی بازی کند. مارال که در ابتدای داستان مشخص میشود با پلنگ این جنگل از سالها قبل دوست است این پیشنهاد را میپذیرد. از اینجای داستان دو زندگی در کنار هم روایت میشود؛ رابطهی دوستی مارال با پلنگ و رابطه دوستی لاله با ببر در 50 سال قبل.
عباس جهانگیریان ۳۵ داستان، نمایشنامه و فیلمنامه در کارنامه خود دارد. آثار او در نهادهایی مانند شورای کتاب کودک، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، کتاب فصل و جایزه ادبی اصفهان برگزیده و یا تقدیر شدهاند. بر اساس دو کتاب «هامون» و «شازده کدو» دو فیلم سینمایی به کارگردانی ابراهیم فروزش در دست ساخت است. همچنین دو کتاب از این نویسنده در ارمنستان و قزاقستان ترجمه و به چاپ رسیده است.
این کتاب صد در صد یکی از بهترین کتابهای فارسیای که تا حالا خوندم؛ موضوع و مضمون کتاب حول محور مشکلات محیطبانها و زندگی اونها میچرخه و شخصیت اصلی کتاب دختر یک محیط بانه! فضاسازی کتاب معرکهاس و داستان پر از حس خوبه صحنهپردازیها هم حرف ندارن و انقدر عالی انجام شدن که آدم میتونه خودش رو توی محیط تصور کنه شخصیتپردازیها متوسط رو به بالا بودن و تنها دلیلی که بهش پنج ستاره نمیدم اینه که با وجود مونث بودن شخصیت اصلی، کماکان خیلی از مشکلات و ویژگیهای جسمانی زنها توش بیان نشده بود (مشکلی که توی اغلب کتابهای تألیفی وجود داره) و کلیشههای جنسیتی هم کم و بیش در کتاب وجود داشتند اما جدای از اینها کتاب واقعا معرکه بود و به همه پیشنهاد میدم حتما حتما بخوننش🌟🌟🌟🌟
رمانی زیبا برای نوجوانان با موضوع منابع طبیعی و محیط بانان و حیوانات در حال انقراض مارال همراه با پدر محیط بانش، پدربزرگ و برادرش در منطقه حفاظت شده پارک ملی گلستان زندگی میکنند پدر مارال با شکارچیان غیر مجاز درگیر است و خود مارال بشدت به حیوانات رسیدگی میکند. کتاب پر از فضاسازیهای زیبا و حس های لطیف است
داستان مارال و پدرش محیطبانش اوبان و یه پسر دانشجو به اسم افرا. افرا با داستانی که در مورد لاله و اخرین ببر مازندران نوشته به منطقه ی حفاظت شده ی آلمه میاد. تا در مورد همین داستان که گفته میشه یه جور افسانهی محلیه، تحقیق کنه و فیلم بسازه. بعد اوبان به قتل یه شکارچی متهم میشه و قرار به قصاص میشه اما دیباج، پسر مقتول وقتی مارال رو میبینه هوسش گل میکنه و میگه مارالو بدین به من، منم از خون بابام میگذرم. این طرح کلی داستانه.
خب،
نکات مثبت، اگه بعضی جاها رو که شعاری میشه در نظر نگیریم، نکتهی خیلی خوب و مثبت داستان توجه به محیط زیسته و پررنگ کردن تلاش محیطبانها و مشکلات کاریشون. این خیلی خوبه.
لحن راوی دانای کل نامحدود داستان خوبه. ویراستاری هم خوبه. جز یه جا که ه بدل به کسره شده. این رفت رو اعصابم چون این روزا همه این غلطو میکنن و ادم از ویراستاری یک کتاب که مال کانون پرورش فکریه انتظار همچین خطای فاحشی رو نداره. :))
نکتههای منفی:
جدا از اینکه گره و تعلیق خاصی نداریم، تو هفت صفحهی انتهای داستان ناگهان از هیچکجا و خیلی کشکی قاتل اصلی پیدا میشه و اوبان و مارال از زندان و از خانه ی شوهر خلاص میشن. یعنی کلهم همون هفتصفحه رو بخونی انگار کل داستان رو خوندی.
شخصیت اصلی یعنی مارال یه دختر حدودا شانزدهساله است که متاسفانه پرداختش در این حده که مدام دلش شور بزنه و بترسه. اما از طرف دیگه با حیوانات وحشی رابطهی خوبی داره که نقض کنندهی همون ویژگی ترسو بودنشه. :| مارال در داستان با یه پلنگ دوست میشه. به نظرم اینطور نزدیکی و صمیمت با حیوانات وحشی توی داستان رئال برای گروه سنی نوجوان مناسب نیست. این قضیه توی داستان موازی(همون قصهای که افرا نوشته) هم وجود داره و اونجا صمیمیت شخصیت لاله با یک ببر مطرحه. تو دنیای واقعی خبری از اینطور افسانهها نیست و ببر و شیر و پلنگ شوخیبردار نیستن و پدر آدمو مث آب خوردن میتونن دربیارن.
داستان از همون فرمول کلیشهای دو داستان موازی تقلید کرده. یعنی همونطور که داستان اصلی روایت میشه، شخصیت اصلی شروع میکنه به خوندن یه داستان دیگه. اما ایراد اصلی کار اینجاست که لحن هر دو داستان دقیقا یکیه. و در این صورت راوی دانای کل نامحدود داستان و افرا انگار هر دو یه نفر باید باشن که البته نیستن. حتی فونت هم برای تفاوت دادن به دو متن توی کتاب تغییر نمیکنه.
شخصیتها تکبعدی هستن و خبری از شخصیت خاکستری نیست. خوبا خوبن. یا بهتره بگم آدمای معمولی معمولین، و بدا هم بد. خیلی دوست داشتم در مورد تایماز بیشتر بدونم یا درمورد گذشته ی افرا. اصلا اونجاش یعنی چی که افرا اونقدر خونسرد در مورد مرگ داییش برخورد کرد؟! مگه میشه؟! مگه داریم؟!
توی یک چهارم اولیه ی داستان معمولا سر و کله ی گره و اینا باید پیدا بشه که البته این داستان کلا گره خاصی نداشت که بخواد توی همون یک چهارم پیدا بشه. مسئله ی دیگه اینه که داستان لاله و ببر مازندران رو گویا خود مارال به صورت داستان کوتاه برای مدرسه ش نوشته و بازافرا اون رو برداشته و دوباره نویسی کرده و باز داده ش دست مارال بخونه. یعنی در اصل، داستان لاله و ببر رو خود مارال میدونه اما طوری توی داستان برگزار میشه که انگار هیچی درموردش نمی دونه و این بار اولیه که درموردش می خونه. نه می دونه تهش چی میشه نه می دونه شخصیتا کی هستن و غیره. در حالیکه بنا به طرح داستان از روی یه افسانه ی محلی نوشته شده و بنابراین باید مارل بدونه چی به چیه.
یه پرانتز هم باز کنم: اونجاش که گفت دیباج چهل روز بود به عروسش مارال دستدرازی نکرده بود واقعا تهوع آور بود. کاش یه کم به روز باشیم و مهم نشون دادن مسئلهی بکارت و این داستانا رو وارد ادبیات نوجوان نکنیم. ضایعالضایعاته، حقیقتا. ممکنه اینجا بگیم آره اصلا همین که دیباج به مارال بعد ازعروسی کاری نداشت پس ادم خوبی هم حساب میشه اما باید دید این دست نزدنش به مارال برای چه هدفیه. اون نباید به مارال دست بزنه چون نویسنده اینطور دوست داره که مارال دستنخورده برسه به افرا. یه قصه ی پریان واقعی. باحاله مگه نه؟ خیلی! عوق!!
خیلی لذت بخش بود به دو دلیل. اسامی مکان ها و موضوع کتاب به شدت نزدیک و آشناست. دوم این که فرهنگ ترکمن درش جریان دارد. سوم این که رمان نوجوانی است که موضوعی این قدر محیط زیستی دارد. اما از نظر قصه و بخش فنی ماجرا چندان به قضاوتم مطمئن نیستم. محتوای به شدت جذاب کتاب نمی گذارد که به بخش های دیگرش توجه کنم. باید به چند تا نوجوان بدهم بخوانند و ببینم نظرشان چیست.
سلام این کتاب فوق العاده بود که در مورد یک خانواده بود که سر پرست خانواده محیط بان بود به خاطر همین در جنگل زندگی می کردند و این هنر نویسنده که در وسط داستان این خانواده داستان یک دختر ویک موجود درحال انقراض رو روایت می کنه خیلی کتاب رو جذاب تر کرده که شخصیت اصلی داستان قبل از خواب یک کتاب رو باز می کنه و می خونه و ماهم از مطالب اون کتاب که داستان همون دختر و یک موجود در حالا انقراض هست با خبر می شیم فقو العاده بود پیشنهاد می کنم کتاب توران تور همین نویسنده رو هم بخونید