اکبر رادی (۱۰ مهر ۱۳۱۸ - ۵ دی ۱۳۸۶) نمایشنامهنویس معاصر ایرانی بود.
اکبر رادی در شهر رشت زاده شد. او در ده سالگی به همراه خانواده به تهران مهاجرت کرد. رادی که دانش آموخته رشته علوم اجتماعی از دانشگاه تهران بود، تحصیل در دوره کارشناسی ارشد این رشته را نیمه کاره گذاشت و پس از طی دوره تربیت معلم، به شغل معلمی روی آورد.
اولین کتابی بود که از اکبر رادی خوندم. -- در نمایشنامه و داستان، از هر مسیری که بری بالاخره مواجههای با رادی خواهی داشت. آدمی که کارهای بزرگی(نه از نظر من، که از نظر تاریخ ادبیات و نمایش) کرده و باید بهش توجه کرد. این نمایشنامه در ۳پرده نوشته شده که از روی تاریخها میشه فهمید که چندماهی بین نوشتن پردهها فاصله هست. داستان به شکل ساده و خطی روایت میشه، از فضای رئالیستی خارج نمیشه و نمادسازیهای پیچیدهای هم نداره. مشدی که در یک پاییز دلش برای فرزند عزیز کردهاش تنگ میشه و همهی این ۳پرده درواقع داره ۲روز رو روایت میکنه. افراد حاضر در نمایشنامه موجودات آشنایی هستن. در باغ زندگی میکنن، در کافه چایی میخورن و با فقر و سختی و مرغ و خروس سر میکنن و گاهی هم به هم خیانت میکنن. -- چیزی که این اثر رو برای من خوشایند میکنه، زبان فوقالعادهی نمایشنامهست. اثری که در ۱۳۴۴ نوشته شده اما جز چند اصطلاح بومی شمالی، انگار حرف زدن آدمهاست در همین ۱۰سال اخیر. جدید، بیتکلف و تاثیرگذار. این تسلط به زبان برای من سادگی درونمایهی اثر رو پوشش داد و بسیار تشویقم کرد که بازم از رادی بخونم حتما.
--
قبل اینکه یه جمله از کتاب که دوست داشتم رو بنویسم بگم با "رودبار" یادت افتادم در کتاب. به اون شبی که حوالی رودبار موندیم و فرداش رفتیم رشت. به اون تونلی که بعدش واستادیم تا با اون ماشینیا تصمیم بگیریم چیکار کنیم... --
اون که رفت، من دیگه نتونستم زیر پامو نگاه کنم. عین کسی که رو داربسته و تکیه نداره. سرم گیج میرفت. من مجبور بودم چشمامو هم بذارم.
دومین نمایشنامهست که از اکبر رادی میخونم، اولیش پلکان بود، فضایی روستایی و شخصیتهای نمایشش برام قابل درکند و دور از واقعیت نبودند شاید بابت همین هم باشه که این نمایشنامرو هم دوست داشتم.
"مرگ مث نسیمه. مث یه تار ابریشم که از لای سنگ دربیاد. رو سبزه ها، ستاره ها، بوی انگم... آهسته می آد، آهسته می آد."
این نمایشنامه، در سه پرده ی "مُحاق"، "مسافران" و "مرگ در پاییز" نوشته شده است. به نقل از همین کتاب، این سه قطعه به کارگردانی عباس جوانمرد به اجرا درآمد و بار اول در زمستان 1346 با یاری گروه هنر ملی، در سه هفته ی پیاپی از تلویزیون ملی ایران پخش شد. خلاصه ای از این داستان به شرح زیر است: کاس آقا یکدانه پسر مشدی از ترس اجباری به رودبار گریخته و مشدی از غم دوری اش به تلخی روزگار میگذراند. اما به تازگی انگار قدری از درد و رنج مشدی کاسته شده. آن هم با خریدن اسبی از نقره. هر چند نقره بین اهالی روستا اعتباری ندارد اما موقع فروختن اسب مشت روی قرآن زده بود که سالم است. اما یک هفته بعد اسب میمیرد و مشدی میماند و غم دوری فرزند. همان شب در آن برف و بوران مشدی قصد رودبار میکند و هیچ کس هم نمیتواند منصرفش کند. در پرده ی آخر گفت وگویی بین مشدی و همسرش رخ میدهد. مشدی میپرسد و گل خانم پاسخ میدهد: "مشدی: این خنکی چیه به صورتم میخوره؟ گل خانم: هوای دم صوبه." اما شاید این خنکی همان نسیم مرگ باشد که به آرامی مشدی را با خود میبرد و نقطه ی پایانی بر درد هایش مینهد. "مشدی: کاس... تویی؟ گل خانم: مشدی! مشدی! چپق از دست مشدی می افتد و سرش آرام روی ستون میخمد.."
This entire review has been hidden because of spoilers.
داستانی که راوی نگون بختی آدمهایی هست که در مزرعه ای با یک درخت و چند تا مرغ و خروس زندگی میکنن. ملوک دختر مشدی و گل خانوم که با میرزاجان ازدواج کرده و چندتا بچه داره و با شوهری که تهعد نداره و بی غیرته مجبوره زندگی کنه. پسر مشدی هم به خاطر سربازی فرار کرده و مشدی هم لنگان لنگان گذران زندگی میکنه. «حالا که فکر میکنم، میبینم یه سایه همه زندگیمونو تاریک کرده. مادر، ما آدمای بدبختی هستیم.» از دهان مشدی در آخر نمایشنامه میشنویم که وضعیت آدمای داستان رو برامون خلاصه میکنه. قسمت اول یعنی محاق به نظرم موضوع فمنیستی داره. جایی که ملوک از دست شوهرش عاصی شده و مشدی همه این بی غیرتیهای شوهرش رو از چشم ملوک میبینه. چیزی که اکثرا هم در جامعه شنیده میشه که زن/مرد باید همسرش رو نگه داره. و راهی که مشدی به ملوک در نهایت پیشنهاد میده خیلی برای ما آشناست که «تو زنی باید بشینی، باید تحمل بکنی» چرا؟ به خاطرت آبروش. بخش دوم یعنی مسافران هم شخصیتهای بیشتری رو برامون معرفی میکنه و چیز خاصی جز نشون دادن ویژگی آقاجان و نقره، حالت روحی مشدی و اعتقادات خرافی مردم نداره. و البته بخش سوم که با مرگ مشدی تموم میشه. جایی که مشدی از مشدی محاق فاصله میگیره و به کارهای اشتباهی که در حق زنش کرده اعتراف میکنه.« میدونی گل... من تورو خیلی اذیت کردم» گل خانوم هم که دیگه چیزی برای از دست دادن نداره شروع میکنه از حالت انفعالی محاق که در برابر نا ملایمات چیزی جز صبر کردن بلد نیست، حرفای دلش رو به میرزاجان میزنه ولی چه فایده وقتی که ملوک میگه «ما مرد نداریم...». آدمای این داستان همشون در برابر ناملایمات منفعل هستن. جز خرافه پناهی برای خودشون ندارن. از اینکه اسب به خاطر نظر خوردن مرده تا اینکه برای درمان مشدی به امام زادهای که نسلش قویه پناه میبرن. اگر فقط توان انتخاب کردن داشتن، سرنوشت بهتری در انتظارشون بود.نه اینکه همه چیز رو به دست قسمت بسپارن حتی مرگ خودشون رو. موضوع کلی داستان خیلی شبیه داستان گاو بود. من شک کردم که شاید گاو از روی این نوشته شده باشه ولی انگار یکسال قبلش تحریر شده. شاید هم به علت دوستی رادی و ساعدی، رادی از گاو الهام گرفته باشه ولی اون جنبه تراژیک گاو رو نداشت و اثر ضعیف تری از اون هست. هرچند که نشون دادن مشکلات فمنیستی در اون زمان ویژگی بسیار مثبتی برای اثر محسوب میشه. امتیاز من: محتوا: ۱.۵/۲ فرم:۲/۲ چاپ و طراحی جلد و ویراستاری:۱/۱ ( نشر قطره)
از میان معدود آثاری که از اکبر رادی خواندهام، مرگ در پاییز بیش از همه به دلم نشست. مرگ در پاییز سرد است، تنهاست، تلخ است و غرق در دلتنگی و درماندگی. شخصیتهای نمایش چنان واقعیاند که نمیشود با تمام اخلاقهای خوب و بد و اشتباهاتشان دوستشان نداشت و درکشان نکرد. آدم گیر میکند میان اینکه از فلانی بدش بیاید برای هر آنچه ظلم که کرده یا در آغوشش بگیرد برای لحظات مهربانی و قلب سنگین از غمش. بیاعتنایی، انکار، عزاداری پیش از عزا و پذیرش. هرکس به نوعی با سررسیدن تدریجی مرگ تا میکند و این طیف دردناک را چنان زیبا اکبر رادی به نمایش میگذارد که آدم مسحور میشود. روزی مقابل بیمارستانی در انتظار بودم؛ نمیدانم غرق در انکار یا امید. خانوادهای کمی آنطرفتر بیماری در بخش مراقبتهای ویژه داشتند که هنوز نفس میکشید اما عزیزانش چنان به صورت خود چنگ میانداختند که گویی بدن بیجانش مقابل پاهایشان بود. نمیدانم سرنوشت آن بیمار به کجا رسید؛ نمیدانم نجات یافت یا جان سپرد اما یاد آن لحظات و صدای شیون و مویهی خانوادهاش مقابل بیمارستان همیشه همراهم است. مدام به این فکر میکنم و به نتیجهای نمیرسم که دست به دامان امیدی شدن که نهایتی ندارد بهتر است یا چنان ناامید بودن که بر سر بستر زندهای عزاداری کردن.
اکبر رادی نوشته است «به: محمود دولتآبادی که بازخوانی این غمنامه بی تجسم بازی ناب او در نقش مشدی هرگز برایم میسر نبوده است.» و چه حسرت میخورم که هرگز این نمایش را با این بازی به چشم نخواهم دید؛ و چه درخور است توصیف این داستان به غمنامه.
سه نمایش تک پرده ای که در مورد یک خانواده روستایی شمالی و پشت سر هم اتفاق می افتد . شاید این شکل از نگارش نمایشی رو بتوان با داستان اپیزودیک در سینما مقایسه کرد . قصه نمایش سر راست ولی عمیق است ... و رنج بی پایان خانواده ای روستایی و اعتقادات و خرافات انها که ایشان را رو به مرگ هدایت میکند نشان میدهد . از منظر قصه و ایده شباهت های زیادی به داستان کوتاه گاو از ساعدی دارد .
این نمایشنامه کاملا بومی و اقلیمی و واقع گراست و زندگی اهالی شمال رو نشون میده و لغات بومی هم در اون مشهوده. میشه این اثر رو تو ژانر تراژدی گذاشت چرا که پایان اون متناسب با پایان این ژانره. و حتی میشه این نمایش رو یک تریلوژی دونست به خاطر اینکه تو سه پرده نوشته شده و هر پرده در زمان متفاوتی نگارش شده.
موضوع اثر خیلی خاص نبود و دلبستگی یه پدر به پسرش رو نشون میداد که بین خانوادههای ایرانی مرسوم بود. این تفاوتی که بین دختر و پسر فائدرا میشن کاملا محسوسه.
از نکات منفی میشه گفت که داستان نقطهی اوجی نداشت و انگار تماماً روی یه خط صاف پیش میرفت. حتی از اوایل داستان، آخرش قابل پیشبینی بود.
شخصیتها هم هر کدوم با هم تفاوت چشمگیری داشتند. شخصیت گل به نظرم کاملا نشون دهندهی یه زن ایرانی و فداکار بود و شخصیت مشدی هم مرد ایرانی و یک دنده.
از نکات مثبت این اثر عنوان اونه که گیراست و نظر مخاطب رو جلب میکنه. البته برای من یه ابهامی به وجود آورد اینکه منظور از «مرگ» در پاییز مرگ اسب بود یا مرگ مشدی، شاید هم هر دو چرا که انگار با مرگ اسب ، مشدی مصمم میشه بره سراغ کاس و همین باعث مرگ خودش میشه. نویسنده خیلی خوب فضای داستان رو انتخاب کرده، آب و هوای شمال طوریه که به خاطر بارش اکثر گرفته و دلگیره و این کاملا متناسب با فضای داستانه. داستان از ابتدا گرفته و غم انگیزه. 🐾
«مرگ در پاییز» نمایشنامهای سهپردهای از اکبر رادیه که در زمان قدیم و در فضای یکی از روستاهای گیلان روایت میشه و داستانش حول محور اتفاقاتی میگذره که در کمتر از یک روز کامل در یک خانواده میگذره. چیزی که درمورد این نمایشنامه دوست داشتم، خطّهایه که داستان توش اتفاق میوفته و واسطه انتقال زبان و فرهنگ اون ناحیه میشه. چیزی که پیشتر و موقع خوندن نمایشنامههای خارجی متوجهش نبودم، تأثیری بود که زبان یک اثر میتونه روی بومیزبانش بذاره؛ کلمات، عبارات و ضربالمثلهایی بودن که خوندن این نمایشنامه رو فارغ از هر چیز دیگه برام جذاب میکردن. در آثار ترجمهشده، ما بیشتر از زبان روی داستان متمرکز میشیم اما وقتی که پای آثار داخلی -با رنگ و بویی از یک ناحیه خاص- به میان میاد، زبان هم رنگ خودش رو پیدا میکنه. درمورد خود داستان هرچی که بگم ممکنه باعث لو رفتنش بشه ولی برداشتی که در نهایت مایلم بهش اشاره کنم تنها همین یک جمله است: انتظار میتونه آدمو از بین ببره.
یک مناسک جدید رو شروع کردم به نام کتابهای اتوبوسی. امروز که داشتم توی مخزن کتابخونه مرکزی دانشگاه پرسه میزدم به ذهنم رسید. میتونم توی مسیر ۴ ساعت و نیمهی خوابگاه تا خونه، یه کتاب کمحجم تموم کنم. سعی هم میکنم کتاب رو بدون برنامهریزی و شناخت زیاد از قبل انتخاب کنم تا کاملا شبیه یه ماجراجویی باشه. امروز امتحانش کردم و انقدر خوش گذشت که قطعا تبدیل میشه به یک رسم ثابت.
این ماجرا با اکبر رادی شروع شد. نمایشنامهنویسی که اسمش رو زیاد شنیده بودم ولی هیچ اطلاعاتی راجع به آثارش نداشتم. امروز توی قفسه نمایشنامههای فارسی، مرگ در پاییز چشمم رو گرفت.
مرگ در پاییز داستان یه پیرمرده توی یکی از روستاهای گیلان که پسرش از ترس سربازی فرار کرده به رودبار و گیر و داری نداره که غم دوری از فرزند، پدر رو دیوونه کنه. این وسط پیرمرد به تازگی یه اسب هم خریده که دست بر قضا اسب، مریضه و بعد از مدتی میمیره. انگار تمام اتفاقا دست به دست هم دادن تا پیرمرد غمگینترین آدم دنیا بشه.
مرگ در پاییز، روایتیه از درد عمیق انتظار. در کنار اینها یه جاهایی طعنههای جامعهشناسی میزنه و توقعاتی که جامعه سنتی از «زن» داره رو به چالش میکشه.
چیزی که ازش مطمئنم اینه که بیشتر از رادی خواهم خوند و دوستش خواهم داشت.
شبای پاییز ... وقتی آدم تک وتنها جلوی اسبش از زیر درختای بارون خورده رد میشه این طرف بوته های خشکیده اون طرف درختای لیلکی جاده هم پر از مه اونوقت توی تاریکی صدای پای اسب تو می شنفی می شنفی که یه چیزی یه چیزی مث مرگ از پشت سر به ات نزدیک میشه و آدم خیال می کنه دیگه تمومه.