ماجرا این است که یک خبرنگار آزادمرد آمریکایی در جریان تسخیر لانه جاسوسی، (به قول نادر، «جاسوسخانه») آسیب میبیند و ما در طول داستان، خصوصا بعد از آن صحنه نفسگیر و پرهیجان، با یک روند عجیب و هولناک و غیرقابل باورِ قلب حقیقت و استحاله خبری آمریکا مواجهیم. حضور روح مسیحگون در روند داستان گرچه اوایلش براین غیر قابل فهم بود، اما به نظر می رسد نکته قابل توجهی بود..
باری، گرچه سرانجام بار این غافله جز این نیست که « تا آمریکا وجود دارد، جهان وجود ندارد» اما هرگز بی خواندن روند داستان، فهمپذیر نیست. اصلا در این مورد این واقعه فیلمی داشتهایم؟ یعنی نیاز نداشتهایم؟ چه نویسنده ای بهتر از نادر؟ او حتی جایی قید می کند اینجا را استاد ممیز، اینگونه بسازد.