این کتاب را حدود سه ماه قبل خریده بودم و فرصت نشده بود بخوانمش. وقتی «ع» گفت که در فرصت کوتاهی که داریم چیزی بخوانیم، حواسم به این کتاب جلب شد.
داستانها خیلی کوتاهاند و دوستداشتنی به نظر میرسند.
مقدمه کتاب را چندان دوست نداشتم، چون به من احساس مزخرفی میداد که انگار آدم را قصهگو و خلاق و توانا در نظر گرفته بود و حوا را شنونده و مصرفکننده صرف. اینکه روایات اسطورهای مردانه اینقدر میان همه پذیرفته شدهاند و به آنها دامن میزنند به نظرم حالبههمزن است. اما از طرفی مترجم تلاش کرده تا متن ادبی و پراحساسی بنویسد و نتیجهاش قابلتقدیر و تشکر است.
این پست را هر از گاهی که بخش تازهای بخوانم بهروز میکنم و در انتها نظرم را درباره کل کتاب خواهم نوشت.
×××در ادامه امکان اسپویل شدن کتاب وجود دارد. پس با احتیاط برانید و از راندن در لبههای جاده پرهیز کنید.×××
شرحی بر داستانهای کوتاه کتاب
برگشتن به خانه اول : اریک جیر
داستان اول درباره دو مسیحی پیر است که به خاطر ترجمه فارسی ما نمیتوانیم مطمئن باشیم، اما به نظر هر دو مرد هستند. کنار آتشی نشستهاند و بازیشان این است که هر کدام جملهای از یک نویسنده میگوید و طرف مقابل باید حدس بزند گوینده یا نویسندهاش کیست. به نظر میرسد امیدی به زندگی ندارند و سنشان خیلی زیاد است. انگار در انتظار لحظه کریسمس هستند و توی خیابان نشستهاند.
به نظرم داستان جالب توجهی بود و در کوتاهترین شکل ممکن تا آنجا که میتوانست درباره شخصیتها اطلاعات داده بود.
جالبتر آنکه داستان را در هفته پایانی سال میلادی خواندم و در حال و هوای کریسمس!
کله-موش : کارلوس آلبرتو جِی
اصل داستان انگلیسی نبوده، اما مترجم ترجمه انگلیسیاش را به فارسی برگردانده و جالب هم بود.
دو نکته در داستان مهم بود:
۱. [طبق پاورقی مترجم:] شیر در زبان انگلیسی به انسان سرشناس هم اطلاق میشود.
۲. شاعران جلسه توصیفشده در داستان آنقدر نادان و ناآگاهاند که به نظر میرسد کلهشان به اندازه یک موش مغز دارد...
ماجرا این است که شاعران آنقدر زیادند که کسی متوجه از دست رفتن یکی و چندتا از جمع نمیشود. خیلیها فقط اراجیف سر هم میکنند و شعر جا میزنند، و خیلیها از آن اراجیف وام میگیرند تا چیزهای تازهای بسازند.
در نهایت شیر که از خوردن شاعران سیر شده، تحت تأثیر جمع قرار میگیرد و مینشیند تا هضم شدن غذاها را با شعرنویسی برای خودش سادهتر کند.
شاید منظور نویسنده این بوده که شیر با خوردن کلهموشهای بیفایده، و سر هم کردن آنها، توانسته به مطلب و اندیشه منسجمی دست پیدا کند.
به هر حال داستان صرفا بامزه بود.