این رمان در واقع نگاه نویی به مقوله فعالیت های تبلیغی روحانیون داشته و ضمن الهام از تجربیات نویسنده به عنوان مبلغ و دیگر دوستان حوزوی ایشان، از قوه خیال و ابداعات هنری در آن استفاده شده است.
نویسنده این اثر که تاکنون چهار مجموعه شعر و یک رمان از وی منتشر شده است معتقد است در حوزه شعر و داستان و رمان ، استعدادهای بسیار خوبی در حوزه های علمیه وجود دارند که در صورت آموزش بهتر و حرفه ای تر به آنان در آینده اخبار بیشتری از موفقیت های این عزیزان خواهیم شنید.
گزیده کتاب سر صبح زنگ زدم به سازمان ، قرار شد مسئولش بیاید بررسی کند ، ولی خبری نشد. من هم می دانستم از آنها برای من آبی گرم نمی شود. به آنها نباید هیچ امیدی داشته باشم، مثل پیرزن دیروزی که گفت امید به خدا که برای تو یک کاسه شیر نمی شود. نمی دانم فعلا چه کنم ! خودم بروم یا منتظر بمانم؟ ولی هنوز اعتقاد دارم امید به خدا می تواند یک کاسه شیر شود.
در داستانهای قرآن وقتی که سرگذشت پیامبران را مطالعه میکنیم با تلاش آنها برای ایجاد تغییر در جوامع دچار جهل و گمراهی مواجه هستیم. در برخی از این داستانها آنچه تغییر میکند سرنوشت قوم ظالم و جاهل است به شکلی که کاملاً از یک وضعیت به وضعیت برعکس تبدیل میشود. مثلاً قوم نوح و صالح، دچار عذاب الهی میشوند. اما در داستانهایی دیگر سرنوشت خود شخص پیامبر نیز پررنگ و جالب توجه است. از آن جمله است سرنوشت یونس پیامبر.
رمان «برکت» ماجرای یک ماه حضور شیخ «یونس برکت» در روستای میانرودان را روایت میکند. یونس برای تبلیغ در ماه مبارک رمضان به این روستا آمده و اگرچه تجربیاتی در زمینۀ تبلیغ دارد لکن وضعیت این روستا را خاص مییابد و متوجه میشود که با شرایط پیچیدهای روبهرو خواهد شد. بنابراین در اولین برخورد، دو بار تصمیم به ترک روستا و وانهادن مردم با مشکلاتشان میگیرد که هر دو بار با اصرار اهالی، ماندگار میشود. آنچه از این به بعد در اثر میخوانیم همگی دربارۀ حوادث و اتفاقات ریز و درشت (و عموماً ریز!) روستای نمادین میانرودان است. یعنی شخص شیخ یونس برکت خیلی کمتر از آنچه از قشر مبلغ دینی سراغ داریم با مردم میآمیزد و بیشتر با همان نگاه هنری خودش (که از تحصیل عکاسی در دانشگاه تهران نشأت گرفته) مشغول نظاره و توصیف اوضاع و احوال مردم است.
او در برابر اشتباهات مردم با نرمی بسیاری برخورد میکند و گاه حتی بر خلاف انتظار ما از یک مبلغ دینی، موارد قابل تذکر را نادیده میگیرد. از کنار جهل عوامانۀ مردم با تسخری از سر بیحوصلگی میگذرد و در یادداشتهای روزانهاش (که قالب روایت رمان را شکل داده) گاه دق دلاش را بر سر مردم خالی میکند.
این خلاصهای از وضعیت نخستین شیخ یونس است که با تصویر شناخته شدۀ مبلغ، فاصله دارد و به نوعی از این تصویر آشناییزدایی یا تقدسزدایی میکند. اما آنچه در ادامه رخ میدهد به صورتی بسیار نامحسوس و خیلی طبیعی، شروع سیر و سلوکی اخلاقی در اوست که به تعبیر سینمایی باید گفت بسیار زیرپوستی اتفاق میافتد. این سیر و سلوک دارای مراتب و درجات پیچیده و رفیع نیست و شاید بشود گفت جنسش از جنس همان پاسخی است که شیخ یونس برای سؤال یک دختر نوجوان پیدا میکند. دختر نوجوانی در جلسات قرآن شیخ یونس شرکت میکند که با سؤالی ساده اما عمیق او را به درنگ وا میدارد. او میخواهد بداند ایمان چیست و چگونه است و چگونه به وجود میآید. شیخ یونس بر سبیل عادت حسنهای که دارد در جواب دادن به دختر عجله نمیکند و مدتی در این سؤال تأمل میکند تا بالاخره در مییابد آنچه ایمان را شکل میدهد درک لحظات معنوی کوچکی است که در زندگی همۀ ما اتفاق میافتد.
یکی از ویژگیهای او در ابتدای رمان که نشان میدهد زمینه برای آغاز این سلوک در او هست نرمی و مهربانی در برخورد با حیوانات است. اگر چه تقریباً همۀ مردم میانرودان با حیوانات بدترین نوع برخورد را دارند اما شیخ یونس با آنها به ملاطفت برخورد میکند و حتی گاه با آنها درددل میکند. وجه ضمنی وجود حیوان در رمان طبیعت و خلقت است پس میتوان گفت یونس به درک راز هستی نزدیک است. در جایی هم میگوید که معتقد است اگر کسی یک درخت را بفهمد تمام اصول کتب دینی را فهمیده.
جنبۀ دیگری از سیر درونی او دور شدن از مشکلات شخصی و درآمیختن با مشکلات مردم است. در ابتدا او را میبینیم که مشکلات شدیدی با همسرش دارد، درگیر مشکلات شغلی و یک چک پاس نشده است و به یاد آوردن اینها برایش آزاردهنده است اما هر چه به پایان اثر نزدیک میشویم، او کمتر به یاد این مشکلات میاقتد و مدام بیشتر با مسائل مردم روستا درگیر میشود. در انتها او را میبینیم که کاملاً با زندگی مردم روستا آمیخته در حالی که در ابتدای اثر دو بار تلاش کرده بود روستا را ترک کند و مردم را به خودشان وانهد. این جنبه را با نگاهی اسطورهای– اسوهای، میتوان بازنمایی وضعیت یونس پیامبر در میان قوم خود دانست. ولی نویسنده در این بازنمایی قدری فراتر میرود و یونسی میآفریند که قوم خود را ترک نمیکند و سرانجام موفق به هدایت آنها میشود. وجه نمادین این توفیق در هدایت در صحنههای آخر اثر که از بلندگوی مسجد، نام یونس برکت را میخوانند و مردم را دعوت به حضور در نماز عید فطر میکنند، بروز مییابد.
یکی دیگر از وجوه اخلاقی این سیر و سلوک این است که یونس متوجه غفلتی که در حق پدر و مادرش کرده، میشود. او که زیاد خواب نمیبیند در آخرین فصل رمان بالاخره موفق میشود خواب مادر مرحومش را ببیند و تماسی با پدرش که میانهاش با او شکرآب است، برقرار کند.
«رمان برکت» تلاش موفقی در خلق رمان دینی بر پایۀ نگاه اسطورهای_اسوهای است.
یک نویسندهی روحانی! چه جالب! جناب اکبری دیزگاه حوزوی است. تعمداً نام نویسنده را به روحانی تقدم دادم. چون معتقدم روحانی نویسنده به موفقیت نویسندهی روحانی نخواهد بود. نویسندگی اسلوبی دارد. نویسندگی نمیتواند فرع چیز دیگری باشد. خودش برای خودش یک اصل است. یک نوع زیستن. چیزهای دیگر میتوانند در این زیستن همراهش باشند و حرکتش را جهت بدهند.
فرم در روایت یک پیرنگ خاص اهمیت دارد. انتخاب فرم خاطرهنگاری برای این رمان انتخاب سودمندی بود. از این جهت که برای این راوی متفاوت - روحانی، که کمتر راوی یک رمان قرار گرفته- به روشی کمی متفاوتتر از یک روایت اول شخص خطی نیاز است. کمک میکند که هم تازگی راوی جا بیفتد و هم فضای داستان دچار تکرار نشود. در مجموع این فرم، بعلاوهی لحن خودانتقادی و صادقانهی راوی رمان را باورپذیرتر کرده. گاهی در روایت رمان کمی ملال پیش میآمد. شخصیتهای جانبی، همان مردم روستا، گاهی عملا از هم تمییز ناپذیر میشدند. وجه تمایزی در رفتار و روحیاتشان نبود که فردیتی ملموس به آنها ببخشد. شخصیتپردازی آنها به کمک مشکلات شخصیشان انجام شده بود. شاید چنین امری در نگارش چنین داستانی لاجرم باشد. شخصیت نیمهپیدای سمیرا و نقشش در داستان را کمی درک نکردم. حس کردم نیمهکاره رها شده، یا نویسنده حیا کرده کمی بیشتر بپروراندش، یا به تیغ سانسور خسته شده! سمیرا معمایی بود که در دو سه صفحهی پایانی کتاب نسبتا حل شد اما نقشش در داستان و زندگی یونس، و اهمیت روایت آن، کمی مجهول ماند. بزنگاهی در رمان بود که میتوانست لطیفتر به آن پرداخته شود.
رمان خوشخوانی بود. خواننده را مشتاق نگهمیداشت. نویسنده زحمت خوبی کشیده. گمان کنم طیف خوبی از مخاطبان را راضی نگهدارد، مگر دو دسته: ۱-آخوندستیزهای سوپر دو لوکس که تا ببیند شخصیت کتاب و نویسندهاش روحانی است فحش میدهند و نمیفهمند چرا اینقدر عصبانیاند؟ ۲- خشکمقدسهای در حد کویر لوت که احساس خواهند کرد به نحوی از انحا به مقام شامخ روحانیت اهانت شده، اما نمیفهمند دقیقا چطور و چرا؟ این دو گروه را به شاهقلی و الاغ سفید نجات - رک: رمان- وامیگذاریم.
خوبی شخصیت یونس، صرفاً مماثلهاش با یونس نبی نبود. یونس برکت، پیش از هرچیز انسان بود. کمبود داشت. ضعف داشت. احساسات و عواطفی درهم تنیده داشت. انسانی قابل درک بود. زندگی عاطفی تلخی داشت. تعارضات درونی ملموسی را حس میکرد. حد و مرز توان خودش را محک میزد و صدالبته راه تغیّر را بر خود بسته نمیدید. در بطن همین کاستیها بود که مرزهای انسانی خود را شناخت، و در بستر زندگی دینی سعی در گسترشش داشت. روندی بود در کشاکش با خود و چالشهای محیط. از این حیث به نظرم رمان پرداخت مقبول و تأملبرانگیزی داشت. فتأمل یا شیخ!
برای من از جهتی دیگر شخصیت یونس و فضای رمان قابل درک بود. یونس زندگی دینی عملگرا و غیرانفعالی را در بستر جامعهای خشن به تصویر میکشد. دینشناسی و تبلیغ برای او تلاشی است برای خودشناسی، انسانشناسی و خداشناسی. جامعهی یونس برکت در روستا، نمادی از اقشاری از کلان جامعهی امروز ماست. نمادسازی رندانه و خوبی بوده. آدمهای آن روستا را میتوان در لوکسترین یا تحصیلکردهترین مناطق این سرزمین هم یافت. سر و شکل و ادا فرق میکند اما مرام و رفتار نه. یونس مثال زندگی مؤمنانه در آخرالزمان است که اینگونه در روایات آمده:" کسی که ذغال گداخته را در دست میفشارد." زندگی دینی او تحت فشار کژاندیشی هم لباسانش -شیخ سابق روستا، دفتر تبلیغات- جهل و بدبینی مردم روستا، و تعارض در زندگی خانوادگی و عاطفی قرار دارد. گاهی خود او مسئول وقوع حوادث تلخ است، گاهی نه. به هر حال او باید با آنها مواجهه شود. و میشود. توفیقی نسبی در این امر دارد. کم کم گرههای یونس در طول رمان باز میشود. یونس به ارتقایی منطقی و ملموس دست مییابد.
خوب بود. منتظر کارهای دیگر این نویسنده ام. به این امید که چشمهی خلاقیتش خشک نشود و کارهای نو از او ببینیم.
داستان طلبهای که برای تبلیغ ماه مبارک رمضان به روستایی رفته و ماجراهای جالبی برایش رخ میدهد. این کتاب برای منِ طلبه جذاب بود و می دانم برای سایر طلاب هم جذاب خواهد بود. چون این تجربه مشابه برای همه ما رخ داده. همان سالی که این کتاب نوشته شده یعنی ۹۰ من به روستایی در لرستان رفته بودم و این کتاب، خاطرات من را در آنجا تداعی کرد. برای عموم مردم هم این کتاب جذاب خواهد بود، زیرا میتوانند دنیا را از دریچه چشم یک طلبه ببینند. نویسنده محترم کتاب هم گویا خودش طلبه است و یقین دارم خودش این فضا را تجربه کرده که توانسته به این خوبی توصیف کند. داستان تم طنز هم دارد که باعث میشود با لبخند و گاهی با خندههای بلند کتاب را بخوانیم و احساس خستگی نکنیم
«میخواستم آیهای بخوانم، که بر زبانم خشکید. ترق. مجلس به هم ریخت. تعدادی آمدند طرفم و چند نفری بلند بلند خندیدند. تکههای لهیده سیب پاشید روی عمامهام، روی صورتم. بوی گندش همهجا را گرفت. با آستین صورتم را پاک کردم. تا خود را جمعوجور کنم و بیایم پایین، دومی را هم پرت کرد که از بیخ گوشم رد شد. به آرامی از منبر پایین آمدم ...»
آنچه خواندید ورودی رمان «برکت» اثر ابراهیم اکبری دیزگاه است که در همان ابتدا ضربه محکمی به خواننده میزند و او را با شتاب به عالم «شیخ یونس برکت» پرتاب میکند. ماجرای این رمان در ارتباط با طلبهای است که عازم سفر تبلیغی به روستایی به نام «میانرود» شده و در آنجا با دردسرهای بسیاری دست و پنجه نرم میکند.
نویسنده با این آغاز خوب خواننده را وارد داستان میکند و از همان ابتدا تصویری از مشقتهای طلبه مُبَلِّغ را به خواننده نشان میدهد. این مشقتها تا حدی است که شیخ یونس برکت بارها در میانه راه تصمیم به بازگشت میگیرد. او در ماه مبارک رمضان به این روستا آمده تا از قرآن و اخلاق و اسلام برای آنها سخن بگوید اما ساکنان این روستا بسیاری از مسائل ابتدایی دینی و شرعی را نمیدانند و همین بر سخت شدن شرایط بر یونس برکت اضافه میکند.
در این کتاب خواننده با حالات درونی یک طلبه و اتفاقاتی که در زندگی شخصی او افتاده روبرو میشود و تصویری واقعگرایانهتر از این قشر را به مشاهده مینشیند. این تصویر تا جایی پیش میرود که خواننده روحانیتی را میبیند که خود گاهی حواسش به خویش نیست و گاهی تلنگری که مردم به او میزنند سبب میشود به خودش بیاید.
یکی از بارزترین نکاتی که در مورد این رمان میتوان ذکر کرد به تعبیری نقدی است که بر نظام تبلیغ و ترویج حوزه علمیه وارد میکند. دیالوگی که بارها از زبان اهالی روستا شنیده میشود این است که «روحانی قبلی چنین گفته بود و شما چنان گفتید» و این نشان میدهد در تبلیغ مشی و روش ثابتی وجود ندارد و روحانیون که عازم روستاها و مناطق دیگر میشوند به تعبیری خود اجتهاد میکنند و همین مسئله کار را بر سایر روحانیون که پس از آنها پا در منطقه میگذارند دشوار میکند. از این حیث شاید بتوان گفت که رمان «برکت» در واقع نظام تبلیغی حوزه علمیه را به نقد کشیده و تلنگری زده است.
در مورد برخی شخصیتها و افراد حاضر در رمان نیز میتوان نکاتی را طرح کرد که مثلا برخی از آنها در حد چند رفتار و دیالوگ باقی ماندهاند و نویسنده برای معرفی آنها پا را از این حد فراتر نگذاشته است. همچنین به نظر میرسد شیخ یونس برکت در برخی اتفاقات منفعل است و این را میتوان اینطور تعبیر کرد که او به خاطر عدم آشنایی با محل گاهی سعی میکند محتاطانه برخورد کند.
در این اثر خواننده از نظر ذهنی اذیت میشود که این به خاطر عمق خوب شخصیت «شیخ یونس برکت» است او علاوه بر مشقتهایی که در روستا با آنها مواجه است از سوی همسرش نیز در تنگنا قرار دارد و همین سبب میشود که بسیار بیانگیزه و ناراحت باشد و این حس به خواننده نیز در طول رمان منتقل میشود.
در رمان «برکت» اثر ابراهیم اکبری دیزگاه خواننده با سفرهای تبلیغی روحانیون آشنا میشوند و ذهنیتی که ناشی از روحانیون حاضر در محیطهای شهری است کمی جابجا میشود و همین نکته را میتواند نقطه قوت اثر برشمرد که توانسته در ارائه تصویری متفاوت از روحانیت موفق ظاهر شود.
پینوشت: برای این کتاب با نویسندهاش مصاحبه کردم که در دو بخش منتشر شد
کتابی جذاب درباره یک طلبه که به تبلیغ می رود و در این راه تا دلت بخواهد اذیت می شود روایت این طلبه از مردم جذاب است حتی خوئدش هم جذاب است و البته زندگی خاصش
ابتدای کتاب شروع خوبی داشت و خواننده رو همراه می کرد اما دیگه از یه جایی به بعد اینقدر تعداد شخصیت ها زیاد شدن که خیلی هاشون رو فراموش میکردم به علاوه این موضوع باعث شده بود شخصیت ها اصلا عمق نداشته باشن. نکته دوم غیرقابل باور بودن ماجراست. اینکه همه ی شخصیت ها منفی بودن و تو اون روستای به اون بزرگی حتییک آدم نسبتا خوب هم پیدا نمیشد و حتی امام جمعه هم به فکر خودش و منافعش بود باعث میشد داستان ملموس نباشه. مساله ی سوم گره افکنی های مداوم نویسنده است که حتی تا پایان داستان هم ادامه پیدا میکنه و هیچ کدوم از گره ها باز نمیشه و من موندم هاج و واج که چرا داستان تموم شد و تکلیف اون همه اتفاقات داستان چی شد؟ اگه طبق قاعده ی تفنگ چخوف بخوایم حرف بزنیم تو این کتاب یه انبار اسلحه ی استفاده نشده وجود داشت که حتی تو یه نقطه از داستان هم ماشه شون کشیده نمیشه.
خیلی عالی نوشته شده. به هر کدوم از شخصیت ها به خوبی پرداخته شده. دغدغه های یه طلبه ی جوان رو خوب نوشته. داستان روند جذاب و دوست داشتنی داری. زبان داستان هم قوی و خوب بود. من که خیلی دوستش دارم و میتونم بگم یکی از بهترین رمان هایی بود که خوندم.