دردومین دهه از پایان دفاع مقدس، عرصه ادبیات داستانی دفاع مقدس در کشور متوجه یک رهیافت تازه شده است که بر مبنای آن بسیاری از نویسندگان فعال در این عرصه سعی در ترسیم چهره غیر انسانی و کریه جنگی دارند که به ایران تحمیل شده و برای این منظور تصمیم گرفتهاند تا برای عنوان انتخاب راوی، به سراغ غیر ایرانیها بروند.
رمان «لمیزرع» سعی کرده به نوعی مظلومیت شیعیان عراقی در طول هشت سال دفاع مقدس را نیز به تصویر بکشد. شیعیانی که اگر در جنگ حضور داشتند ناچار از فشار حزب بعث بوده و اگر حضور نداشتهاند نیز زندگی و عرصه چنان بر آنها تنگ میشده که توان فکری و جسمی برای زندگی باقی نمیمانده استراوی اصلی رمان سربازی جوان با نام سعدون است که از شیعیان دجیل است و دلباخته احلی دختری از اهل سنت این منطقه است و سنتهای قبیلهای اجازه وصلت به آنها نمیدهد. سعدون در بن بست این رویداد تصمیم میگیرد داوطلبانه عازم جبهه شود و این آغاز فرجامی عجیب برای اوست، فرجامی که برخلاف تصورش نه در جبهه که در زادگاهش که از آن فراری شده رقم میخورد.
محمدرضا بایرامی متولد ۱۳۴۴ است. تا به حال سیزده کتاب داستان، که دو خاطره از دفاع مقدس در میان آنها دیده میشود به چاپ رسانده است. تعدادی از این آثار مربوط به نوجوانان و برخی از این آثار مربوط به بزرگسالان است. عمدۀ آثار بایرامی یا از روستا است یا از دفاع مقدس. علت این امر هم آن است که بایرامی از روستاست و در روستا بوده. در اواخر دورۀ دبستان خانوادهاش روستا را ترک میکنند و به تهران میآیند. هنوز خاطرات کودکی در ذهنش وجود دارد و موجدِ آثار ارزشمندی از او شده است. آثار بایرامی تا به حال از ده مرجع، موفق به دریافت جایزه شده است. یک جایزه بینالمللی هم در کارنامۀ خود دارد. جایزۀ کبرای آبی از سوئیس برای کتاب «کوه مرا صدازد».
1. آرزو میکنم این رمان به زبان عربی ترجمه شود و مردم عراق آن را بخوانند. رمانی که حتی یک شخصیت ایرانی هم ندارد. از عشق یک دختر و پسر با مذهب های متفاوت میگوید. نیم نگاهی به شاهنامه و روایت پسرکشی دارد. به ماجرای تلاش شیعیان منطقه دُجَیل عراق برای ترور صدام اشاره میکند و نهایتا یک پایان بندی مه آلود فوق العاده دارد. 2. کاش بایرامی صحنه تلاش مردان روستایی دجیل برای ترور صدام را به جای تکه تکه روایت کردن در چند فصل و این قدر موجز، مفصل و حسابی در یک فصل میساخت تا یک یادگار ماندگار از خودش به جا بگذارد. 3. شبی که این کتاب جایزه جلال را گرفت یعنی سه سال پیش، بایرامی که در عزای مادرش سیاه پوشیده بود روی صحنه به کم شدن مبلغ جایزه اعتراض کرد. جایی که موضع اتهام خودش بود خجالت نکشید و جلوی وزیر از این خساست مسخره انتقاد کرد. من تا خودم را رساندم به رایانه این چند خط را طوری نوشتم:
خدا مادر #محمدرضا_بایرامی را بیامرزد. او امشب با لباس مشکی رفت روی صحنه #جایزه_جلال و در موقعیتی که قطعا صراحت به ضررش بود به "کاهش مبلغ جایزهء جلال" اعتراض کرد. مردانه و مشتی! احسنت بر او. بد نیست در این مجال مروری داشته باشیم بر میزان هدیه نقدی جوایز نقدی در جاهای دیگر دنیا: 📗جایزه سروانتس به بهترین رمان اسپانیایی زبان اهدا میشود و مبلغ آن 125000 یورو است که به حساب ما میشود 500 میلیون تومان. 📗جایزه من بوکر مخصوص رمان انگلیسی زبان است و مبلغ آن 50000 پوند است که به حساب ما میشود 240 میلیون تومان. 📗جایزه پن فاکنر را بنیاد فاکنر اداره میکند و مبلغ آن 15000 دلار است که به حساب ما میشود همان 60 میلیون تومانی که مبلغ اولیهء جایزهء جلال بود و مدیران فرهنگی #بی_تدبیر و ترسو رقمش را نصف کردند. بایرامی با شهامت از این گفت که جوایز ادبی باید بر سبک زندگی نویسنده تاثیر بگذارند. تبریک فراوان بر او باد که به نظر این حقیر بهترین نویسندهء پس از انقلاب است. دوست خوب مترجم بنده #احمد_پرهیزی گفت که قاعدهء جایزه گنکور فرانسه چیز دیگری است که خیلی هم جالب است. آنها به اثر برگزیده فقط یک فرانک جایزه نقدی میدهند به شکل نمادین. اما استقبال مخاطبان از کتاب، سرنوشت نویسنده را عوض میکند. خب در کشور ما که جایزه ها سرنوشت کتاب و نویسنده ش را عوض نمیکنند حتما میشود انتظار داشت که مبلغ هدیه این کار را بکند.
شروع خوبی نداشت خیلی آهسته و کند شروع شد و به تدریج (انگار که مسیری سربالا رو میره) سرعت گرفت ینی اگه مثلاً کتاب جایزه نگرفته بود، قطعاً دلیلی برای ادامه دادنش در خودم نمیدیدم چون واقعاً کتاب خالی از هیجانه؛ واقعاً خالی از هیجان اما وقتی کتاب از نیمه رد میشه، میبینید که چه قصۀ خوبی رو داره تعریف میکنه و وقتی کتاب تموم میشه، کاملاً راضی و خوشحالید از اینکه چنین کتاب خوبی رو خوندید؛ مخصوصاً هم که موضوعش خیلی بکر و درجه یکه
"سعدون"- نوجوان شیعهی عراقی از شهر "دُجیل"- به دنبال راه آب رودخانهی زمین پدری، دل به احلی -دختری از اهل تسنن- میسپارد. منتها عرف قبیله و آداب و رسوم آن اجازهی چنین وصلتی به آنها نمیدهد و "سعدون" داوطلبانه عازم میدان جنگ میشود. جنگی که با ایران درگرفته و هشت سال ادامه مییابد.
علاوه بر داستان عاشقانهی "سعدون و احلی" و حوادثی که در طول جنگ رخ میدهد، نویسنده به بیان واقعهی کشتار "دُجیل" در سال ۱۴۰۲ نیز میپردازد. این شهر شیعی نشین است و به دستور صدام حسین در واکنش به ترور ناموفق او، بیش از صدهزار هکتار از زمینهای حاصلخیز نابود شد،۱۴۸نفر یا بیشتر کشته شدند و بسیاری از خانهها ویران گشت.
یکی از ویژگیهای این کتاب اینست که جنگ از دید عراقیان و بویژه شیعیان آنجا روایت میشود و من اولین بار بود با چنین دیدی به این ماجرا مینگریستم.
پ.ن: شاید اگر خودم این کتاب را میخواندم چهار ستاره منظور میکردم ولی روایت قوی و استادانهی جناب سلطانزاده بسیار بسیار کتاب را شنیدنیتر کرده بود.
بخشهایی از کتاب: ▪️تا کوهی فرو نریزد، درهای پر نمیشود.
▪️همیشه همین جوری است! یا میروی یا میبرندت! انگار هیچ فایدهای ندارد مقاومت! و البته هر کسی کاری کرد، باید پایش بایستد. خواهی نخواهی!
▪️خیلی وقتها حرف زدن و بحث کردن هیچ فایدهای ندارد. نه تنها مشکل را حل نمیکند که بدتر هم میکند اوضاع را، به خصوص که آدم معمولا چیزی در دل دارد و چیز دیگری به زبان میآورد. پس عمل کردن بهتر است از حرف زدن، آن هم در زمانهای که گویی کلام همهی ارزش خودش را از دست دادهاست و تبدیل شده به لقلقه زبان بعضیها.
▪️همه اهل تدبیرند و اهل منطق. البته کمی دیر و بیشتر هم زمان مرگ و میر!
وقتی فهمیدم این کتاب، شده بهترین کتاب سال سریع مشتاق شدم که بخونمش و ببینم محمد رضا بایرامی توانمند ایندفعه چه کرده و امروز وقتی تمومش کردم فهمیدم که به حق به این عنوان رسیده. روایتی از عراق حین جنگ با ایران. داستانی عاشقانه در بستر جنگ. هم بخش عاشقانش خیلی خوب از آب درومده هم روایت جنگ از زاویه ای که به ندرت بهش پرداخته شده. از دید سربازان و مردم عراق فوق العاده جذاب !
نسخهی صوتی نشر آوانامه رو گوش کردم و خیلی لذت بردم اصلا انتظار نداشتم انقدر گیرا و غافلگیرکننده باشه
«خیلی وقت ها حرف زدن و بحث کردن هیچ فایدهای ندارد. نه تنها مشکل را حل نمیکند که بدتر هم میکند اوضاع را، به خصوص که آدم معمولا چیزی در دل دارد و چیز دیگری به زبان میآورد. پس عمل کردن بهتر است از حرف زدن، آن هم در زمانهای که گویی کلام همه ارزش خودش را از دست داده است و تبدیل شده به لقلقه زبان بعضی ها. در چنین وقتهایی بهترین کار این است که چیزی نگویی و همه را واگذار کنی به زمان. اینجوری شاید به عمل هم نیازی نباشد. زمان فرصت تأمل میدهد و فرصت تحمل. آدم ها نه تنها به خود و حرف خود که به دیگری هم فکر میکنند. و خیلی چیز ها حل میشود. به بهترین شکلش هم حل میشود ...»
سالها قبل دو سه کتابی یا حتی بیشتر از بایرامی خوانده بودم. وقتی که شنیدم کتاب لم یزرع او برنده جایزه جلال شده انتظار کتابی به مراتب بهتر و جذابتر از کتابهای اول او را داشتم. اما به نظرم چیزی از کتابهای قبلی بیشتر نداشت و حتی آنها بهتر بودند. به نظرم کتاب چیزی که برگزیده جایزه جلال بشود نداشت و شاید جایزه جلال خیلی مهم نیست. در هر صورت من که از کتاب آنطور توقع داشتم برآورده نشد. 26/5/96
شاید قصهدار بودن را مهمترین وجه جدیدترین اثر محمدرضا بایرامی بتوان قلمداد کرد. او در رمان «لم یزرع» که اواخر سال گذشته روانه بازار کتاب شده برای خوانندگانش قصه میگوید و یادآوری میکند که یک قصهگوی موفق است.
ماجراهای فرعی این رمان خواننده را با خود میبرد اما بایرامی حواسش هست که مبادا خواننده از اصل ماجرا که «سعدون» و منطقه دجیل و شیعیان و جنگ هستند دور شود. با این حال به خوبی توانسته قصههای فرعی را در بافت رمانش بگنجاند.
بایرامی در «لم یزرع» صندلی خود را چرخانده و از سمتی دیگر به ماجرای جنگ ایران و عراق نگاه کرده، البته در این چرخش خواننده را نیز با خود همراه کرده و او را نیز در این تجربه با خود شریک کرده است. بایرامی در این رمان از آن سوی خاکریزها یعنی از سمت عراق جنگ را روایت کرده است. او در این اثر بیشتر بر تاثیر این جنگ خانمان سوز بر خانوادههای عراقی حرف زده و نشان داده در این جنگ نه تنها طرف ایرانی بلکه طرف عراقی نیز از صدمات این جنگ بینصیب نماندند.
همانطور که بالاتر اشاره شد بایرامی در این رمان برای خوانندهاش قصه گفته است. از این رو شاهد یک عشق ممنوع هستیم. عشق پسر شیعه به دختر سنی که خلاف رسومات عشیرهای و قبیلهای است و پسر را از عشق ورزیدن به دختر سنی منع میکنند و این خودش یکی دیگر از خطوطی است که خواننده را با خود همراه میکند.
ماجرای ترور صدام حسین رئیس جمهور کشور عراق که آغاز کننده جنگ تحمیلی نیز بوده از سوی گروهی از شیعیان در منطقه دجیل یکی دیگر از ماجراهایی است که در این رمان برای خواننده روایت شده است. ماجرایی که بایرامی ب�� خوبی آن را پرداخته و برای خواننده روایت کرده است. موضوعی که سبب شد به دستور صدام آن منطقه تخریب شود و تا 10 سال کشت و زرع ممنوع اعلام شود.
بایرامی تمام این اتفاقات را در خدمت رمانش قرار داده و خواننده تمام این موضوعات را به صورت یک کل واحد میبیند. نویسنده اتفاقات را در هم تنیده است تا خواننده از خواندن آنها حس بدی پیدا نکند و نویسنده تنها به یک گزارشگر تاریخی تبدیل نشده است. این ویژگی قابل توجهی است که بایرامی در رمانش رقم زده و نشان داده تنها یک گزارشگر تاریخ نیست و اتفاقات تاریخ را پرداخته و روایت خود را از آنها ارائه کرده است.
ماجرای تکان دهنده رمان «لم یزرع» قتل پسر به دست پدر است. خواننده در بخشهای پایانی با اتفاقی مواجه میشود که زمینه شوکه شدن او را فراهم میکند. پدری که ناخواسته دست به قتل پسرش که امیدهای زیادی به او بسته میزند و این فصل تازهای از ماجراها است اما بایرامی اجازه میدهد خواننده با این اتفاق تنها باشد و روایت را پس از چند صفحه به پایان میبرد و سوالهای زیادی در خواننده ایجاد میکند.
در مجموع رمان «لم یزرع» محمدرضا بایرامی را میتوان اثری موفق در تمام زمینهها قلمداد کرد زیرا هم قصه دارد و هم از ساختمان خوبی سود میبرد. این رمان سوالهای بسیاری در ذهن خوانندگانش ایجاد میکند که از این حیث نیز اثری موفق است. رمان «لم یزرع» دارای ریتمی قابل قبول است و خواننده با خواندن آن نه تنها خسته نمیشود بلکه حسی لذتبخش از خواندن اثر پیدا میکند.
خوبیهای داستانهای بایرامی را دارد: غیرخطی بودن داستان، انتهای غیرقابل انتظار که باعث میشود آدم دقایقی به فکر فرو برود، نو بودن فضای داستان (برخلاف بسیاری از داستانهای امروزی که آپارتمانی-کلانشهری هستند) اما ضعفهای بایرامی باعث شده که داستانی که بالقوه میتوانست ماندگار باشد، به یک اثر زیر متوسط تبدیل شود. جملات تصنعی و مکالمات غیرواقعی، فارسی بعضاً ناروان و البته غلطهای تایپی! مهمتر از همه این که اصل داستان انگاری از ۳۰٪ انتهاییاش آغاز میشود.
ابتداي كتاب چالش زيادي نداشت... از نيمه ي دوم به بعد كه نقاط اتصال بيشتر ميشن پيچيدگي خاصي پيدا ميكنه. چند تا چالش فكري ايجاد ميكنه و اين چالش ها بين صحبتهاي پدر سعدون اشكارتر ميشن. و اخرش كه خيلي غافلگيرانه بود و من هنوزم نميتونم هضمش كنم كه چرا....؟؟ زاويه ديد جالب بود👌🏻
عجب داستانی بود. آشفتگی روایتها که کمکمک به هم پیوند میخوردند مسیر کتاب را جذابتر میکرد. کتاب پر بود از تضاد و تنازع، شیعه و سنی، ایرانی و عراقی، کرد و عرب و بدتر از همه پدر و پسر. پسرکشی هم پیشران داستان بود و هم ختامش. و بهترین پایان مسلما آمدن احلی و شوک دوبارهی خلیل بود. پ.ن. پیشنویس ریوئه میام بعدا کاملش میکنم. این فعلا یادداشت بلافاصله بعد از تموم شدنش.
This entire review has been hidden because of spoilers.
سعدون... سعدون....سعدون... نگاه قصه گویی داشت نویسنده اش. داستان راجع به پسری شیعه در منطقه ای از عراقه. توی سالهای جنگ شون با ایران. پسری که به خاطر ناکامی در عشق به سربازی و در واقع جنگ میره و..... چه خوب گفت جنگ بی فایده اس.. من میخوام زندگی کنم.
داستان روند خوبی رو شروع میکنه و ادامه میده اما وسط کار دچار سکته میشه. ماجراها باز نمیشن و گنگ و ناتمام باقی میمونن، و با مرگ شخصیت اصلی داستان کلا قصه به فنا میره و نویسنده اصلا نمیتونه داستان رو به روال عادی برگردونه. حتی خود مرگ شخصیت اصلی داستان یعنی سعد ،بسیار دم دستی و بی جهت و واقعا مزحک اتفاق میفته. در کل کار ضعیفیه.
لم یزرع عنوان اثری داستانی به قلم محمدرضا بایرامی است که در 352 صفحه نگاشته شده این اثر روایتگر جنایتی تاریخی پیرامون برههای از 8 سال دفاع مقدس است که به جرات حداقل در ایران کاملا متروک مانده است. 40 سال پس از پایان انقلاب اسلامی نویسندگان حوزه انقلابی سعی بر شیوه ای تازه جهت رایت داستان های خود نمودند و آن روایت از زبان کسانی بود که خود آغازگر این دوره کریه از تاریخ بشریت، یعنی جنگ بودند. روایتهایی که از زبان غیر ایرانیها نقل میشد. لم یزرع یکی از این موارد است که بایرامی در آن همت خود را صرف تبیین مظلومیتهای عراق شیعه در طول 8 سال دفاع مقدس نموده؛ انسانهایی که تحت فشار بعث قوه اختیار از آنان سلب شده و حضورشان در این پیکار و نیز عدم حضورشان برابر با جهنمی بود که ارمغان جنگ محسوب میشد.
لم یزرع با محتوایی این چنینی راوی واقعه کشتار شیعیان منطقه دجیل عراق است. شیعیانی که خانه و کاشانه و زمینهای کشاورزیشان تنها به جرم آنکه ترور ناکام صدام توسط افرادی ناشناس در روستایشان واقع شده بود توسط حزب نیست و نابود شد.
رمان از زبان چندین راوی به مرکزیت جوانی به نام سعدون، سرباز شیعه از منطقه دجیل روایت میشود. وی که در سمت روایتگر اصلی داستان لب به سخن میگشاید عاشق دختری سنی مذهب از اهالی همان خطه شده در این میان سنتهای قبیلهای اجازه این وصلت را نمیدهد و سعدون در مواجهه با بنبست وصال به احلی داوطلبانه عازم جبهه میشود و به نوعی خودزنی میکند، جبههای که در ماجرای دجیل واقع میشود و صدام 143 نفر از شیعیان آن خطه را قتل عام میکند...
محمدرضا بایرامی که از نویسندگان شاخص و پرکار این عرصه از ادبیات است در خصوص نگارش این کتاب اظهار داشته: از سال 1388 تمام تاریخ معاصر عراق و دوران به قدرت رسیدن صدام را مطالعه کردم و آن را دورهای بسیار دراماتیک یافتم. تخیل در این دوره و یا هر دوره دیگر برای نویسنده بسیار دشوار است چرا که رسیدن به صرف تخیل از قدرت انسان خارج است و هیچ نویسندهای به گرد آن هم نمیرسد. همانطور که میدانید رمان پس زمینههای تاریخی دارد و البته مطالعات تاریخی چنین راهی را پیش رویم قرار داد. این پس زمینههای تاریخی به نوعی با اتفاقات در منطقه خودمان در ارتباط است. با وجود مطالعات چند ساله هنوز قادر به نوشتن نبودم، تردیدهایی داشتم تا اینکه به عراق سفر کردم و سبب شد در نوشتن آن تعجیل کنم. این رمان اگرچه به مسائل تاریخی میپردازد اما نباید آن را تاریخی پنداشت. همچنین علاوه بر مطالعه متون تاریخی با افرادی در عراق صحبت میکردم تا شاید بتوانم به روح زمانه در آن دوره نزدیک شوم
به نام خدا سعیم همیشه بر خواندن کتاب های غیرفارسی زبان بوده است ولی جوایزی که این کتاب گرفته مرا ترغیب به خوانش آن کرد.داستان درباره جوانی عراقی است که در بین ماجرای عاشقانه اش درگیر جنگ بین ایران و عراق میشود و نویسنده اتفاقاتی که برایش رخ می دهد را به تحریر درآورده است. این داستان دارای پایانی انفجاری است و کمتر کسی می تواند پایانش را حدس بزند.قطعا به دوستانم این کتاب را پیشنهاد میدهم.
روایت محمدرضا بایرامی چه در لم یزرع چه در مردگان باغ سبز که ازش خوندم روایت پر فراز و نشیبی نیست و به نظرم یک خط ممتد را طی میکند بدون هیجان. ولی روایتش دوست داشتنی ست. در هر حال شاید میتوانست در یک کتاب کوچکتر این داستان را نقل کند و این قدر درازش نکند
رمانی جذاب و گیرا و پرفراز و نشیب.ولی ابتدایش ارتباط باهاش سخته.بخاطر تعدد صحنه هایی که توصیف میکنه و ا.به نظرم مسیله سختی های شیعیان در عراق در زمان صدامو تاحدی خوب پوشش داده. .و سعدون که بر خلاف اسمش بخت باهاش یار نبود. کتاب خیلی خوبی بود و دوستش داشتم
اخرش خیلی غیر منتظره و عیر قابل پیش بینی تموم شد غصم گرفت وباورش سخت شد اصلا ضد حالی زد اساسی اما خب رازآلود بودن و داستان خوبش جذاب بود حتی صفحه اخرش هم کلی حرف داشت
خوبیش این بود که پیام کتاب خیلی در لایه پنهان و به زیرکی بیان شده بود نه به صورت شعاری
کاش برای خوندنش وقت نمیگذاشتم. البته از کودکی با قلم ایشون آشنا بودم و " کوه مرا صدا زد" رو تو کیهان بچهها دنبال میکردم.اما نفهمیدم هدف از انتخاب این شخصیت و فضا و داستان چه بوده. البته پایان خوب اما بسیار تلخی داشت. کتاب "پل معلق" از آقای بایرامی رو بیشتر از همه دوست داشتم. گرچه شخصیت اصلی بیشتر داستانهای ایشون تقریبا مثل هم هستند و نوع تفکر و تیپ روحی و روانی و گفتگوهای درونی مشابه دارند و فقط بستر شکلگیری داستان متفاوت هست. نکتهی مثبتش هم البته اشاره به رویدادها و صحنهسازیها و مفاهیم عمیق مشابه بود که در چند کتاب تکرار میشدند.