نمایشنامه ی رادیویی ش رو گوش دادم که ادم های خیلی مطرح رادیو خونده بودند و جالب بود از لحاظ نمایشنامه اما روی دیالوگ ها خیلی کار نشده بود و می تونست عمیق تر نگاه بشه... . قصه ی سه دوست که از شهرستان دانشگاه تهران رشته ی تباتر قبول شده اند . یکی شان یعنی و خیلی اتفاقی یک از دوست ها که برای تست با داشنجوی تیاتر همراه شده بود با او می رود و او را به عنوان بازیگر قبول می کنند و ده سال می گذرذ و وارد زندگی ان ها می شویم با حسرت ها و آرزوهای بربادرفته شان... او که بازیگر است خیلی هم خوشبخت نیست و وارد کلیشه ی خوشبخت نبودن افراد معروف می شود اینجا که خوب خیلی ابندایی ست این نوع نگاه.. . " رازهای ما ترس های ما هستند." . یه نکته ی خیلی مثبت و مهیجی که داشت اسم خوب نمایشنامه بود. یعنی اسم ش منررو به سمت خوندن ش کشوند و تا مدت ها می خوساتم ببینم چی نوشته... . همین
#معرفی_کتاب اینگرید برگمن با بوی قورمه سبزی. چند سال پیش یه قسمت از متن این نمایش نامه رو خوندم و به نظرم جالب اومد تا اینکه کاملش رو خوندم. با اینکه اصلا بازخوردهای مثبتی ازش نشنیده بودم، ولی دوست داشتم بخونم. نمایش نامه یه داستان و لحن کاملا کلیشه ای داشت. بدون هیچ نواوری و خلاقیتی. ولی چیزی که بیشتر از همه توی ذوق میزد،نگاه ضد زن و دید جنس ضعیف بودن زن، از نظر نویسنده زن اثره. من این نمایشنامه رو پیشنهاد نمیکنم اصلا. نه به خاطر داستان سطح پایین و کلیشه ای اون. به خاطر نگاه ضد زن نویسنده که خودش هم یه زنه ولی انقدر دید ابزاری و ضعیف به زنها داره. پی نوشت:اون قسمت جالب از متن که گولم زد رو گذاشتم ولی واقعا گول خوردم چون محور داستان همین قورمه سبزی درست کردن نه چیز دیگه. واینکه مگه زن یا باید قورمه سبزی درست کنه و فداکاری و از خودگذشتگی کنه یا تو اجتماع فعال باشه؟نمیتونه هردوش باشه؟اصلا چه منافاتی داره نمیفهمم.
چهارده سالم بود که داداشم ازدواج کرد. خانومش با بقیه فرق میکرد. همش مجله های سینمایی می خوند و فیلم می دید. فیلمایی که برادرش از تهران گیر می آورد و واسش می فرستاد. با تماشای اون فیلما دنیای منم عوض شد. آرزو عاشق اینگرید برگمن بود. آرشیو همه ی فیلماشو داشت. پوستراشو زده بود به دیوار. مامانم و صنم از کاراش حرص می خوردن.
ولی داداشم می گفت مهم اینه که قورمه سبزی خوب جا بیفته و بوش تو خونه بپیچه که اینم به راهه. بقیه ش دیگه با یه بچه حل می شه. بذارین یه شکم بزاد. همین طورم شد. یه روز همه ی اون پوسترا و فیلما رو به من داد و گفت من جرات و جربزه شو نداشتم ولی تو واسه رسیدن به رویاهات کوتاه نیا!