خاطرات اسیر آزاد شدۀ ایرانی «علی اصغر رباطجزی» | نوشتۀ پشت جلد: نفس ها در سینه حبس بود. لباس های پاره، پای زخمی، شلوار خونی، اورکت آمریکایی و ریش بلند و خاکی ام، بدجوری توجه یکی از بعثی ها را جلب کرده بود. چشم از من بر نمی داشت و کوچک ترین حرکاتم را زیر نظر داشت. نمی دانم! شاید تصور می کرد من فرمانده این دسته هستم.