آخ که من می میرم برای خلاف آب شنا کردن. برای متفاوت نگاه کردن. شهامت به خرج دادن و متفاوت گفتن هر چند اگر باب دل برخی ها نباشد. یک داستان ضد جنگ. نه که به شجاعت "عقرب روی راه پله های راه آهن اندیمشک" باشد، ولی همینکه ضد جنگ است، یعنی ۴ ستاره حقش است. چون ما در این مملکت ضد جنگ کم داریم. در سینما شاید لیلی با من است یا آژانس شیشه ای کمی فضا را تکان داد که متاسفانه بعد تر به ابتذال اخراجی ها کشیده شد ولی در ادبیات چه؟ در شعر چه؟ مگر نه اینکه اغلب توجه ها و جوایز و تقدیر و تشکر ها و تقریظ هایی که چاپ های اول را به سرعت به چاپ های بعدی می کشاند، به گونه ای از نوشتار معطوف شده اند که در این دو دهه میان عزیزانی که حتی نویسنده نیستند و تنها رفته اند، زنده مانده اند و حالا خوب بلد اند خاطره بنویسند رواج یافته است. (تقریظ به معنی ستودن مکتوب، مطلبی است که در تجمید کتاب یا نوشتهای مینویسند.) ؛)) البته که قصدم زیر سوال بردن فداکاری یا حتی قلم آن عزیزان نیست. قصدم اعتراض به نابرابری نگاه در محتوی و فرم ادبیات جنگ است. ادبیات جنگ فقط ادب مقاومت نیست. ضد جنگ هم باید باشد تا نشانمان دهد که دفاع همه اش مقدس نیست. شرح دلاوری ها و تقدس ها کافیست. زبانی حتی به طنز نیاز داریم تا تلخی ها و شکست ها و پلشتی ها را هم به رخ بکشد.کاری که ونه گات در سلاخ خانه اش کرد را کدام نویسنده ایرانی قرار است برای سال ها جنگیدن ما بکند؟ این داستان البته کاری به آن ۸ سال نداشت. هر چند اولش زیرکانه خواننده را فریب میدهد که اوه باز یک دفاع مقدسی دیگر و قص علی هذا. ولی نویسنده جنگی را پیش بینی میکند که خودی و دشمن قابل تشخیص نیستند. مرزها گم میشوند و سرباز ها خسته از پرچمی که به دوش میکشند، چیزی مقدس تر از جنگیدن را می طلبند که به زبان مشترک دنیا معنا میشود. شاید صلح🕊
این داستان جزو سهتای نخستیه که خیلی دوست داشتم از میون آثار این مجموعه. باید بیشتر از یک بار خونده بشه. در آغاز به نظر میاد یه روایت از زمان جنگه، ولی در نگاه عمیقتر عنصرهای این داستان همگی نماد هستن. نماد جنگ انسان با روح خودش که نبردی بیمعنی و بیهودهست.